Email Address
BaSaSaSoSe@GMaiL.CoM
سراب می سازم و سودا می ستیزم
بسته ای را زده بود زیر بغلش و با تمام توان می دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد می شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند می زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد «خوشبختی!» و دوباره به دویدن ادامه داد. مردم، متعجب و با دهان باز، نگاهش می کردند. کسی دنبالش نمی دوید. هیچکس او را تعقیب نمی کرد. اما او، با آن بستهء زیر بغلش، آن بستهء سبز رنگ که با روبان صورتی تزئین شده بود، می دوید و به دیگران لبخند می زد. کمی جلوتر باز ایستاد، بسته را به سمت آسمان گرفت، چشمانش را بست و فریاد زد «خوشبختی!»
به میدان اصلی که رسید، جمعیت زیاد بود، سرعتش را کم کرد، اما همچنان لبخند بود که تحویل عابرین می داد. یک نفر راهش را سد کرد، به بستهء زیر بغل خیره شد و پرسید «چند؟» جواب شنید «فروشی نیست» عابر گفت «هر چقدر که بخواهی» جواب شنید «فروشی نیست» عابر دست انداخت، او را به دیوار کوبید و بسته را قاپید و زد زیر بغلش با تمام توان دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد «خوشبختی!» و دوباره به دویدن ادامه داد.
این پست رو دوست داشتم. مخصوصا عنوانش رو.
بعضی نوشته هایت بیشتر از نوشته های دیگه ات سراب ساز سودا ستیزند!
بعید میدونم کسی که خوشبخته حق خوشبختی بقیه رو غصب کرده باشه ، و کسی که بدبخته دلش نمیومده زورگیری کنه !
بعید میدونم
خوشبختی رو از روزگار باید دزدید چون همونه که از دست آدم می قاپه!
اصلا اینی که میگی چی چی هس ؟؟؟
heh!
کور خواندید!
اینجور دزدیدن.نه.باید از مغازه بدزدی.از کارخونه اصن.از آدما.نه.چون میبینی که نمی تونی نگهش داری.
وجود داره مگه؟
هووووووووووومــــــــــــــ. . .
پی باید یه آدم بسته به دست پیداکنم !
بعد برم یه گوری قایم شم که دست هیشکی بم نرسه .