سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

در آغوش خاکی و مخملین تو

از آن زمانهای بیکاری‌ست. همان وقتهایی که دست چپ را ستون می‌زنی زیر چانه‌ات و با دست راست صفحات اینترنت را اسکرول می‌کنی. می‌چرخی و می‌گردی، بدون آنکه هدفی داشته باشی، بدون آنکه ذهنت درگیر تصاویری باشد که می‌بینی. نشسته‌ام جلوی مونیتور و صفحات را بالا و پایین و پس و پیش می‌کنم. در همین گشت و گذار چشمم می‌خورد به عکسی که در آن با حروف درشت نوشته شده «در همین لحظه که این را می‌خوانی، آهنگی که در حال شنیدنش هستی، موسیقی مراسم تشییع جنازه‌ی توست!» و من در همان لحظه «در آغوش مخملین تو» از Tales of Murder and Dust را گوش می کنم که انگار آهنگهایش را برای فیلمهای وسترن می سازد (این آهنگ را اینجا بشنوید و ادامه را بخوانید). مراسم تشییع جنازه‌ی من سه دقیقه و چهل و دو ثانیه طول خواهد کشید:

«اینجا غرب وحشی یا شرق خشمگین است. حتی می‌تواند شمال عصبانی یا جنوب ناآرام باشد. من در یک دوئل کشته شده ام. قاتلم قوی و بی رحم است. اگر قوی نبود که زورش به من نمی‌رسید، اگر بی‌رحم نبود که دلش نمی‌آمد! حالا من دراز کشیده‌ام توی قبر، با همان لباس، بدون تابوت و دوستانم با دستان آویزان و چشمان حزن‌انگیز ایستاده‌اند بالای سرم، که «در آغوش مخملین تو» آغاز می‌شود. دوربین از توی قبر بالا می‌آید و می‌چرخد و آهسته از روی صورت تک تک حاضرین می‌گذرد. دقیقهء 1:24 دوربین روی صورت کشیش عصبانی و پیر می‌ایستد که با خشم چیزی را موعظه می‌کند. دوربین از سمت پاهایم وارد قبر و از بالای سرم دوباره خارج می‌شود و باز شروع می‌کند روی صورت حاضرین چرخیدن، اینبار کمی تندتر. دقیقهء 2:04 باد می‌زند زیر کلاه کسی که در ان لحظه دوربین مقابل صورتش است و او دستپاچه و اسلوموشن می‌دود دنبال کلاهش. دو سه نفر دیگر هم برای کمک به او اسلوموشن می روند دنبال کلاه، کشیش اسلوموشن کتابش را به کناری پرتاب می‌کند و فریاد زنان می‌دود دنبال کلاه، تمام حاضرین حالا از سر و کول هم بالا می‌روند تا کلاه را بگیرند. هیچکسی اطرافم نیست و دوربین دوباره بر می‌گردد توی قبر و می‌نشیند روی صورتم و از توی چشمانم آسمان را تماشا می‌کند. دقیقهء 3:28 قاتلم می‌آید بالای قبر، روبروی دوربین و به بیلی که در دست دارد تکیه می‌زند. همانطور مات به من خیره می‌شود، بیل را در زمین فرو می‌کند و با کمی مکث خاک را می‌پاشد روی دوربین، چند ثانیه سیاه می‌گذرد، آهنگ تمام می‌شود و من در آغوش مخملین خاک برای همیشه به خواب می‌روم»

4 پاسخ به “در آغوش خاکی و مخملین تو

  1. monaliza اوت 28, 2012 در 10:10 ق.ظ.

    تگزاس آیا.
    داری نوشتنده می شی سراب ساز.

  2. nasrin اوت 28, 2012 در 6:28 ب.ظ.

    یک قدم تو …یک قدم او … صدای قلبت را میشنوم ، قدم به قدم ، نت به نت .. قلبت می تپه گرم و مطمئن ، فراز و فرود این موسیقی هم نمیتواند تپش های قلبت را محو کند منظم ، مثل نبض زندگی که مدام و بی وقفه می زند و ناگهــــــــــــان جایی قبل از اتمام این سمفنونی، قلبت از کار می ایستد درست مثل ساعتی که چند دقیقه قبل از قرار خراب میشود تا همه چیز را غرق در سکونی ممتد کند … !

  3. ندا اوت 29, 2012 در 10:25 ب.ظ.

    چقدر تصویر این روز سخته..خیلی برام سخته..کاش به دنیا نیومده بودم که حالا قرار باشه بمیرم..چقدر این روز سخته..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 81 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: