سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2010

یعنی 9 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 13 دقیقه

.

– تو این مدت کجا بودی؟ یه عمره که ازت خبر ندارم.
+ یه عمر؟ مگه آخرین بار کی حرف زدیم؟
– حدود 10 ماه پیش.
+ پس هنوز خیلی نگذشته!!
– از نظر تو آره. واحد «مدت بی خبری» برای تو ساله، برای من دقیقه!!

.

راستش رو بگو!

.

دیشب تو کجا بودی ؟ من خواب تو را دیدم.
مثل همیشه بودی! از ترس به خود ریدم!

.

Someday yet, he’ll begin his life again

یادم می آید آن قدیمها، اوایل دهه 90 میلادی، اسطوره های خاصی برای خودم داشتم. جیمز هتفیلد، کرت کوبین، لین استیلی و شاید از همه مهمتر، ادی ودر. اینکه چرا همه آنها موزیسین بودند و غربی بودند و راک و متال بودند کاملا به دلایل و سلیقه شخص خودم بر می گردد که ارتباطی به این نوشته ندارد. آن زمانها، به گمانم سال 93 بود، ماهوارهء استار ست و کانال [V] کلیپی از Pearl Jam پخش می کرد که اجرای زنده ای از آهنگ Even Flow بود. ادی ودر، با آن موی بلند، تی شرت سبز لجنی و پیراهن چهارخانه، با آن شلوارک و کفش مشکی، با آن اخمی که به چهره می انداخت، با آن خشمی که بر سر میکروفون خالی می کرد، با آن جست و خیزی که روی صحنه داشت، با آن فریادی که می زد، با آن رقصی که با چرخش سرش به موهایش می داد، چنان هوش از سرم می پراند و چنان محو تماشایش می شدم که حواسم از همه چیز، حتی آهنگی که می خواند، پرت می شد.

ادی ودر بی نظیر بود. وحشی و یاغی، خشن و عصبانی، غیر قابل پیش بینی و غیر قابل کنترل. اواسط آهنگ از دیوار بالا می رفت، دستش را به میله های روی سقف می گرفت و مثل تارزان خودش را به وسط جمعیت می رساند، پشتش را به مردم می کرد، چشمانش را می بست و می پرید. مطمئن بود آنقدر دوستش دارند که کسی جاخالی نمی دهد. مطمئن بود که روی دستهای هوادارانش فرود می آید. اصلا آدم مطمئنی بود لعنتی. من هیچوقت آنقدر مطمئن نبودم. هیچوقت نمی توانستم مثل او باجذبه و قوی باشم. همین بود که برایم اسطوره بود. گشته بودم یک پیراهن چهارخانه همان رنگی خریده بودم و تمام تلاشم را می کردم، لااقل ظاهری هم که شده، مثل او باشم: قوی و مطمئن. آهنگ که تمام می شود، ادی ودر پهن می شود روی زمین، مایک مک کردی گیتارش را به سمت دوربین پرت می کند، عالی ست، محشر است. نمی توانستم جای ادی ودر باشم، اما آرزو داشتم در میان آن جمعیت او را روی صحنه می دیدم.

پ.ن1: عکس بالا ارتباطی به چیزی که گفتم ندارد. این عکس لعنتی ادی ودر وحشی و آزاد و لعنتی را در کنسرتی در هلند، سال 92، نشان می دهد که از دکل تلویزیون بالا رفته و با همان اطمینان به آغوش جمعیت شیرجه می زند. لعنتی عجب صلابتی داشت این مرد.

 

دسته سازی 5

.

دوست دخترها/دوست پسرها دو دسته اند:

1) آنهایی که برای ساختن آیندهء انفرادی، گذشتهء مشترک را زیر سئوال می برند.
2) آنهایی که برای حفظ گذشتهء مشترک، آیندهء انفرادی را به گا می دهند.

پ.ن: و نکته اینجاست که همیشه وقتی یکی از دو نفر از گروه اول باشد، حتما دیگری از گروه دوم است! و همچنین بالعکس!

.

جایی همین نزدیکی – آژانس مسکن

–  مرتیکه عوضی! حالم از «شما اجازه بدین» گفتنت بهم می خوره! … بسه دیگه! بابا من به کی بگم، پولمو می خوام… من این حرفها حالیم نیست! … آره دیگه! دزدی دیگه! … میگم به من نگو «شما اجازه بدین» !!! با زبون آدمیزاد پول من رو بردار بیار!… من همینجا منتظر واستادم.

تمام افرادی که در بنگاه هستند کار و صحبت و مگس پرانی خود را ول کرده اند و به مردی که روبروی درب ورودی ایستاده و خودش را تکه و پاره می کند و به شخص پشت تلفن فحش می دهد نگاه می کنند. صحبتش که تمام شد داخل بنگاه می آید، روی یکی از صندلی ها پهن می شود و سیگاری روشن می کند. حدودا 40 ساله است. با کت و شلواری طوسی و رنگ و رو رفته، یک جفت کفش مشکی خاک گرفته و جورابهای سفید  نشُسته که هیچ تناسبی با هیچ چیزش ندارند. موهایش خلوت است و ته ریش کثیفی هم روی صورت دارد. یکی از بنگاهی ها داد می زند «پسر یه لیوان آب برای آقای ک بیار». آقای ک شروع می کند: «مرتیکه حروم زاده پول پیش رو نمیده. خونه رو می خوام خالی کنم برم کار و بدبختی دارم. نمیده پول رو پدرسگ» یکی از بنگاهی ها رو به من می کند و با اشاره می فهماند که کمی صبر کنم تا بعدا به درد من هم برسد. چند نفری دور آقای ک جمع می شوند «آقا من از همون روز اول این مرتیکه رو که دیدم می دونستم همچین جونوریه!»  «من که گفتم بهت، یادته؟ گفتم این اسم خودش رو گذاشته مهندس! آب حوضی هم نیست!»  «همون موقع هم معلوم بود که دزده!»   «قیافش رو می بینی انگار شمر بن ذی الجوشن رو دیدی!! از همون نگاهش معلومه که چه آشغالیه»

خلاصه دسته جمعی کله پاچه آقای مهندس را بار می گذارند. آقای ک بلند می شود و چند فحش دیگر می دهد و سیگار دیگری روشن می کند و می گوید که عصر دوباره بر می گردد و از بنگاه خارج می شود. بنگاهی ها برای چند لحظه به هم نگاه می کنند و هر کدام مشغول کار خود می شوند، یکی از آنها هم سراغ من می آید. مشغول صحبت هستیم و از قیمت و میزان پول و اینطور چیزها می گوییم که آقایی وارد بنگاه می شود. مردی حدودا 60 ساله، کمی تپل، با پیراهن سفید و شلوار خاکستری، صورتی تیغ انداخته و موهایی کم پشت و سفید. بنگاهی ها جلوی پایش بلند می شوند و مرد بدون هیچ مکثی می گوید «آقای ک کجا رفت؟ مگه از این جا زنگ نزده بود؟؟» بنگاهی ها از جایشان بلند می شوند و دور آقای مهندس را می گیرند  «مرتیکه دیدین چه کولی بازی در آورد؟»    » این شعور نداره درست حرف بزنه! مرتیکه اوزگل!»   «اصلا نگاه به ریختش بندازی معلومه چی کارس! معلوم نیست چه گندی کجا زده که اینقدر زود می خواد خونه عوض کنه!»   «من فکر کنم پشتش به یه جایی گرمه! از ریشش معلومه!»   «آقا این چندان آدم درستی نیستا! یهو نیاد چاقو ماقو بزنه بهتون» …

بنظر می رسد کله پاچه آقای مهندس چندان کافی نبود، فعلا مشغول سیراب و شیردان آقای ک شده اند.  وسط آن شلوغی می زنم بیرون. یکی از بنگاهی ها صدایم می کند، آهسته می گویم «می روم به ماشین سر بزنم». می آیم بیرون و سیگاری روشن می کنم و قدم زنان به سمت ماشین می روم… نمی فهمم چه شد!! نمی توانم بفهمم چه شد!! نمی خواهم بفهمم چه شد!!

دو نقطه ها برای تو، ستاره ها برای من

– خسته شدم دیگه.
+ از کی؟ از من؟
– نه. دلم گرفته فقط.
+ از چی؟ از من؟
– نه دختر. فقط دیگه چیزی راضیم نمی کنه.
+ نکنه تکراری شدم برات؟ این همه بغل؟ این همه بوس؟ همش تکراری شد برات؟
– بابا به تو چی کار دارم؟ زندگی من قاطی شده همه چیش. هیچی سر جاش نیست.
+ یعنی باید من کجا باشم که الان نیستم؟ باید چیکار کنم؟
– ای بابا. می گم منظورم تو نیستی. من… من فقط… من فقط احساس تنهایی می کنم.
+ خوبه دیگه. منم که اصلا آدم نیستم. کلا من و همه چیز رو بردی زیر سئوال.
– اذیت نکن دختر. من اصلا منظورم تو نیستی. این چه حرفیه میزنی آخه؟
+ دوستم نداری دیگه. فهمیدم اینو. میگم یه مدته لحنت یه طوری شده. بوس فرستادنت هم مثل سابق نیست.
– فکر کنم بهتره بیخیال این بحث بشیم. گه خوردم اصلا. ول کن.
+ آره بهتره بیخیال بشیم. من هم الان باید برم دیگه. دوست پسرم میاد دنبالم بریم سینما، شام هم بیرونیم. حالا شب اگه بودی دوباره چت می کنیم ببینم چته!! فعلا!

ببین چقدر درازه!

– بیا می خوام برات قصه بگم.
+ این قصه سر دراز دارد؟
– نه اتفاقا» . سرش خیلی هم کوتاهه. فقط یک کم پنها داره.
+ خب پس. زودتر پهنش کن، الان میام.
– کجا پهنش کنم؟
+ همون گوشه رو زمین.
– ولی من عادت دارم پشت میز بشینم.
+ خب منم عادت دارم زیر میز بخوابم. حالا که چی؟
– هیچی. برو زیر میز. دیر شد، بجنب.
+ آخه خوابم نمیاد الان.
– خوابت نمیاد؟ می خوای برات یه قصه بگم؟
+ من که گفتم این قصه سر دراز دارد!!

دسته سازی 4

.

آدمها دو دسته اند:

1) آنهایی که همه چیز را فدای عشق می کنند.
2) آنهایی که عشق را فدای یک چیز می کنند.

.

هان؟ چی؟ با منی؟ آخ قلبم!

.

– این بدبخت چرا اینطوری شده؟ مُرده ؟
– نه. بهش گفتم «دوستت دارم» ، جنبه نداشت، اُوردوز کرد!!

.

دسته سازی 3

آدمها سه دسته اند:

1) آنها که فکر می کنند Homer Simpson رواعصاب ترین موجودی ست که تاکنون خلق شده.
2) آنها که فکر می کنند Peter Griffin رواعصاب ترین موجودی ست که تاکنون خلق شده.
3) آنها که South Park می بینند و البته خودشان رو اعصاب ترین موجوداتی هستند که تاکنون خلق شده!!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: