سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

از “کوزت” همان برون تراود که در اوست

یادم است یک زمانی که بچه بودم، به گمانم دوم یا سوم ابتدایی، یک روزی در هفته بود که برنامه کودک کارتون بینوایان را پخش می کرد. این کارتون برای من پیام آور تمام نفرت و غم و غصه ای بود که می توانستم در حد و اندازه یک کودک 10 ساله درک کنم. کوزت، برای سن و سال من و البته شرایط آن موقع کشور داف محسوب می شد، تمام بدبختیهای دنیا روی  سر و دلش سنگینی می کرد مادرمرده. تناردیه مردنی با آن همسر پتیاره اش این دختر معصوم را با یک سطل می فرستادند از کدام خراب شده ای آب بیاورد. تناردیه ها دو دختر بچه حرامزاده به اسامی آزلما و اپونین داشتند که فقط کم مانده بود دسته جارو در کون کوزت فرو کنند بی شرفها. ژاور، آن پلیس دراز و مفنگی بی ریخت با آن کلاه ترسناکش دنبال آن نره خر ژان والژان می گشت و ول کن معامله هم نبود. حالا اگر ژان می گوزید احتمالا ژاور از وسط تا میشد، اما فرار کردن مادام العمر را ترجیح می داد. به ژاور هم انگار گفته بودند اگر ژان را دستگیر کنی جایزه نوبل یا اسکار می گیری. مردک ول کن معامله نبود و کار و زندگی نداشت. حالا اینها به کنار بحث من چیز دیگری ست.

به گمانم من فقط دو یا سه قسمت از این کارتون را دیدم که نمی دانم رو چه حسابی با این همه فلاکت و بدبختی در برنامه کودک پخش می شد. فقط انگار قرار بر این بود که با انتخاب کارتونهایی با شخصیتهای ننه مرده و پدر به گا رفته و یتیم و بدبخت و فقیر، مغز ما را به اِف بدهند که سرنوشتمان بشود همین که دست و پا می زنیم برای رسیدن به بدختی و غم بیشتر تا در خودمان فرو برویم و هیچ تلاشی هم برای بیرون آمدن نکنیم. همان دو سه قسمت را هم که دیدم آنقدر عر زدم و گریه کردم و غصه خوردم تا مادرم رضایت داد توپم را بردارم و وقتهایی که بینوایان پخش می شد بروم توی کوچه، تا هم نفس من از عر زدن بند نیاید و هم او راحت بشیند و کوزت را ببیند و بدون مزاحمت من گریه اش را بکند. حالا این هم باز آن چیزی نیست که می خواستم بگویم.

یک عصر تاریک که تک و تنها در کوچه توپم را به دیوار می کوبیدم و منتظر بودم تا مادرم از آیفون صدایم کند و خبر تمام شدن کوزت را بدهد، همانطور آرام آرام و شوت زنان از در خانه فاصله گرفتم و نزدیک آخرهای کوچه شدم. یکهو نمی دانم از کدام خراب شده ای یک افغانی جلویم سبز شد و گفت بیا برویم کارت دارم!! فکر نکنین افغانی ستیز هستم، اما خب آن مرتیکه افغانی بود و قیافه و لهجه اش هم آنقدر تابلو بود که نیاز به رو کردن شناسنامه نداشت. من را می گویی با چنان سرعتی شروع به دویدن کردم که احیانا اگر همان افغانی را بعنوان مربی برایم انتخاب می کردند تا الان مدالی کوفتی چیزی برده بودم. آن نامرد هم بیخیال نشد و شروع کرد به دویدن دنبال من !! خودم را به خانه رساندم و دستم را روی زنگ گذاشتم. مادرم آیفون را برداشت و گفت هنوز تمام نشده، گفتم مااااااماااااان درررر ررررو باززززززززز کن!! افغانی هم آن عقب ایستاد و با انگشتش طوری به من اشاره کرد که دفعه بعد اگر بگیرمت کونت پارست!! حالا این اتفاق خیلی در زندگی من تاثیر گذاشت، اما مهمترینش در آن زمان این بود که از هفته بعد سیخ می نشستم جلوی تلویزیون و کوزت می دیدم و صدایم هم در نمی آمد!!

5 پاسخ به “از “کوزت” همان برون تراود که در اوست

  1. نيكا اکتبر 16, 2010 در 1:59 ق.ظ.

    من اصلا اسم دو تا دختراشونو يادم نبود :دي…

  2. parastookesefid فوریه 15, 2012 در 4:30 ب.ظ.

    حس همه اون کارتون رو منتقل کردی.اصلن یکی نبود بگه اخه بینوایان قابلیت کارتون شدن داشت

  3. آنکور فوریه 17, 2012 در 12:45 ق.ظ.

    هر چی کارتون پخش میشد بچه هه یا دنبال مادرش میگشت یا پدرش. اون از هاچ. اون از پسر شجاع. اون از نل با اون بابابزرگش. اون از چوبین با اون برونکا مسخره هه . اون از کنا . اون از دختر مهربون فلج بود ننه باباهم انگار نداشت.
    باز جا شکرش باقیه هنوز زنده ایم ماها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: