سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

وقتی یک مگس، خر باشد، می شود خرمگسی که گه را هم تشخیص نمی دهد

وارد اتاق که شدم، به محض روشن کردن چراغ، یک چیز گنده و زشت و سیاه، وزوز کنان از جلوی چشمانم رد شد و خودش را با دلبری و ناز، به شکلی کاملا تمرین شده، انداخت روی میز. خرمگس چاق و بدریخت همانجا روی میز جا خوش کرده بود، به کیبورد نگاه می کرد و هر از گاهی بر اساس دستورات ارگونومی (همان دستوراتی که می گویند وقتی 4 ساعت نشستی پشت میز، دو دقیقه بلند شو و برو بشاش و بعد برگرد و مطمئن باش نه میز و نه کامپیوتر، هیچکدام شوهر نمی کنند!) کمی دور خودش می چرخید تا احتمالا گردنش رگ به رگ نشود. به سمتش رفتم تا رو در رو وارد مذاکره شوم و البته حدس می زدم که احتمالا باید کمی دور اتاق دنبالش بدوم تا بتوانم متقاعدش کنم اتاق را بدون جنگ و خونریزی ترک کند. من نزدیکتر می شدم و او آنقدر گشاد بود که از جایش تکان نمی خورد. دیگر به اندازه ای نزدیک شده بودم که حرکت مشمئزکننده (احتمالا از نظر خودش سـ/کـ/سی!!) دست و پاهایش را می دیدم. اما او با خودش مشغول گل یا پوچ بود و برای من پیاز هم رنده نمی کرد. خودکار را برداشتم و آرام آرام به سمتش بردم. بی شعور نفهم از خودکار بالا آمد، مستقیم به سمت من! احتمالا توهم زده بود که می تواند من را بخورد یا چون علاوه بر مگس، خر هم بود ،عقلش  نمی رسید که قاعدتا گه به این بزرگی پیدا نمی شود که روی آن بنشیند! بخاطر این بلندی طبعش با احترام از کنار میز یک جعبه که برای کاغذهای باطله بود را برداشتم و او را با کمی پیش پیش و بیا بیا و جو جو به دهانه اش نزدیک کردم و خرمگس، بی هیچ مقاومتی، در جعبه افتاد. رفتم روی تراس و جعبه را با شدت تکان دادم تا هم او برود و به زندگی اش برسد و هم بگذارد من به زندگی ام برسم. خرمگس الاغ بی شعور زبان نفهم احمق بال زد و برگشت رفت توی اتاق و دوباره نشست روی میز! در نتیجه با آرامش کامل و به دور از هر گونه استرس و اضطراب، دمپایی را کاملا ملایم و آهسته به روی سرش کوباندم و با همان دمپایی جسدش را درون سطل زباله انداختم. لطافت و مهربانی همیشه و همه جا و نسبت به هر الاغی جواب نمی دهد. الان ناراحتم. نه بخاطر اینکه او مرده است. گوساله حقش بود! بخاطر این که چرا زمانی که فرصت داشت آزاد شود، از آن استفاده نکرد.

8 پاسخ به “وقتی یک مگس، خر باشد، می شود خرمگسی که گه را هم تشخیص نمی دهد

  1. نسیم اکتبر 15, 2010 در 9:24 ب.ظ.

    خیرش نوشتن یه پست بود این خرمگس، تو اسمت چیه؟

  2. نيكا اکتبر 16, 2010 در 1:54 ق.ظ.

    خوب بعضي ها هيچ علاقه يي به آزادي ندارند….

  3. زنـــــی که مــــــردش را گـــــم کـرد! اکتبر 16, 2010 در 8:52 ق.ظ.

    ((:
    منم این تجربه رو داشتم اما اعتراف میکنم که محال بود بتونم انقد بامزه تعریف کنم!
    اکثرمون مث همون خرمگس مرحوم گوساله هستیم خب!!
    قدر آزادیمونو نمیدونیم وختی یکی رید به سرتاپامون و رف!! اونوخ تازه دوزاریه میفته که چه نعمتی داشتیمو قدرشو نمیدونستیم!

  4. مهندس پنگول جونی اکتبر 16, 2010 در 3:03 ب.ظ.

    احتمالا شکست عشقی خورده بود

  5. مرا فرانسوي ببوس اکتبر 16, 2010 در 8:39 ب.ظ.

    ميتونم جمله ي تيتر رو به عنوان يك پست با ذكر ماخذ تو (مرا فرانسوي ببوس) بنويسم؟
    اگر ممكنه تو بلاگ خودم پاسخ بديد. ممنون

  6. نسیم اکتبر 17, 2010 در 3:09 ب.ظ.

    شبیه نوشته های یه دوست بود، از اون نظر پرسیدم اسم شما رو

  7. Mr.P4R4D0X دسامبر 31, 2010 در 11:13 ب.ظ.

    Impressive

    خدا مینویسی…
    خدا.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: