سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: نوامبر 2010

همه چیز عالیه، فـ…ـقـ…ـط…

گاهی فقط کافی ست یک «فقط» بشنوی تا تمام آرامشت برود زیر سئوال و تو را از تمام تردیدها و شکها و دلواپسیهایت آویزان کند. همین «فقط» ، همین کلمه سه حرفی، تو را می چسباند گوشه دیوار و چنان زیر و رویت می کند که ابتدایت را با انتهایت اشتباه بگیری و زمان و مکان را فراموش کنی و بنشینی به حال خودت چنان زانویی بغل کنی که زانویت از شور هیجان دل به تو ببازد. این «فقط» چیزی را در گوش ت می گوید که مغزت از آن  سوتهایی می کشد که می شود فالش ِ تمام ملودیهای زندگی ات و ارکستر ِ اعصابت هم شاکی می شود و جمع می کند و می رود و تو می مانی و یک زندگی بدون ملودی و البته بی اعصاب.

فقط این مهم است که «فقط» خیلی کارها می تواند بکند. از آن کارهایی که حتی «اما» و «ولی» هم نمی توانند انجام دهند.

Advertisements

قانون قانونه، زمینا تر میشه

اصولا نه اینکه علاقهء ویژه ای به دنده عوض کردن و فرمان به دست گرفتن و لگد بر سر گاز و کلاچ کوبیدن داشته باشم. این تصور را هم نکنید که جد و آبادم راننده و شوفر بوده اند و من به فرمان آنها فرمان به دست گرفته ام. خیر، اصلا هم اینطور نیست. اما آخرین باری که درست و حسابی سوار تاکسی و اتوبوس شده ام به بیش از یک دهه قبل بر می گردد (چند دفعهء معدودی که مجبور به اینکار شده ام را نادیده بگیرید). همان زمان هم وقتی ماشینم خراب می شد، نه دانشگاه می رفتم، نه به سر قرارهایم می رفتم. تمام برنامه هایم را کنسل می کردم و ماشین را می بردم سر کوچه که یک مکانیکی درب و داغان داشت و تا زمان بهبودی ماشین از خانه تکان نمی خوردم. تازه آن مکانیک محترم از آن موجودات خوش انصافی بود که اگر ماشین بنزین تمام می کرد، کل باک را دور می انداخت و اگر آینه بغلش کثیف می شد مجبور می شدی آینه را با درب خودرو یکجا عوض کنی. اما خب چون فقط جایش نزدیک بود، اولین و آخرین گزینهء انتخابی من بحساب می آمد. اصولا این را می خواهم بگویم که اگر یک عدد بقالی سر کوچهء ورود ممنوع باشد و بتوانی مثل آدم 5 دقیقه ای پیاده بروی و سیگار بخری و برگردی، من ترجیح می دهم نیم ساعت بروم دور بزنم و در ترافیک بمانم و کونم از چند جهت پاره شود، اما با ماشین بروم. خیال هم نکنید در تاکسی چاقو پس یقه ام گذاشته اند یا در اتوبوس انگشتم کرده اند، خیر! دلم می خواهد داخل ماشین خودم با سیگار خودم و فرمان هم در دست خودم اینور و آنور بروم. فرمان زندگی ما که دستمان نیست اینطور که معلوم است، حداقل فرمان این لعنتی در دست ما بچرخد.

این همه زرت و زورت کردم که به این جا برسم که با تمام این اوصاف بنده امروز ماشینم را که پلاک فرد است از پارکینگ بیرون نیاوردم و راه های دیگری را برای رسیدن به محل کار انتخاب کردم. بعد خوشحال از رعایت قانونی که چند دقیقه قبل از خواب از آن با خبر شده ام، آمده ام می بینم زن و مرد و پیر و جوان و چاق و لاغر و دراز و کوتاه و کور و کچل و هر کسی که هست و نیست، ماشین پلاک فردش را آورده درون خیابان و دست در دست پلاک زوجها با هم سالسا می رقصد لعنتیها، پلیس هم آنجا ایستاده و تشویقشان می کند.

اینکه زوج و فرد کردن تمام شهر راه حل عاقلانه ای است یا نه، اینکه چه لطمه ای ممکن است به شهر بخورد اگر ماشینها نصف شوند، اینکه چقدر حمل و نقل عمومی پاسخگوی نیاز مسافرتهای درون شهری مردم است، اینکه آدمها مجبور می شوند برنامه ریزی روزانه شان را تغییر دهند، همه اینها به جهنم. اینجا فقط برای چندمین بار به یک اصل می رسیم:

((قانون، به هر دلیلی و با هر شکلی، وضع می شود. مردم قانون را به تخم یا تخمدان یا هر قسمت دیگر از بدنشان که خودشان می دانند حواله می کنند. مجری ِ قانون سرش شلوغ است و به کارهای دیگری می رسد، پس به روی خودش نمی آورد و آنرا نادیده می گیرد. قانونگذار خسته است طفلکی، پس قانونی که گذاشته را فراموش می کند. سیستم کمی و فقط کمی دچار هرج و مرج می شود. اما به سرعت به حالت پایدار قبلی خود می رسد و در نهایت هیچ اتفاقی نمیوفتد. مشکل اولیه هم مشمول مرور زمان می شود، یعنی یا خودش خود به خود حل می شود یا سیستم به آن عادت می کنند و با آن کنار می آید))

بگذار لا به لای دروغهایت به خواب روم

– میدونی آخرین دروغی که بهت گفتم چی بود؟
+ نه.
– اینکه بهت گفتم دوستت دارم.
+ تو میدونی آخرین دروغی که من به تو گفتم چی بود؟
– نه.
+ اینکه پرسیدی»میدونی آخرین دروغی که بهت گفتم چی بود» و من گفتم: نه!

با یک نفس نمی شود تمام اقیانوس را شنا کرد

عشق این روزها کمی فرق کرده است با آن چیزی که قدیمها می خواندیم و برایمان تعریف می کردند. عشق این روزها عمرش شده چند روز و چند ساعت و چند دقیقه. عشق این روزها زود تمام می شود، فراموش نکن، عشق این روزها زود تمام می شود.

عاشقش که شدی، خودت هم می دانی، چند دقیقه ای، چند ساعتی، چند روزی بیشتر جواب نمی دهد. فراموش نکن، باید دوباره عاشقش شوی، این خیلی مهم است، باید دوباره عاشقش شوی. باید هی و مدام عاشقش شوی. باید این قابلیت را داشته باشی و باید این ارزش را داشته باشد که هی و دوباره عاشقش شوی. آن برای قصه ها بود که یک بار عاشق می شدی و تمام می شد! حالا یک بار عاشق می شوی، تازه شروع می شود که هر بار عاشقش شوی، فراموش نکن، باید هر بار عاشقش شوی.

گوش کن! هر روز عاشقش شو، با تو ام! گوش کن! هر روز عاشقش شو. اگر دیدی نمی شود، اگر دیدی یک جای کار می لنگد، اگر دیدی قابلیتش را نداری، اگر دیدی ارزشش را ندارد، اگر گفتی بگذار برای فردا، اگر گفتی همان دیروزی کافی بود، این را بدان که ریده ای! خودت را مچل کرده ای! خودت را مسخره کرده ای! بکش بیرون و بیخیال شو!

هر روز باید عاشقش شوی… فراموش نکن، با یک نفس نمی شود تمام اقیانوس را شنا کرد.

جایی همین نزدیکی – اورژانس

روبروی پرستار در قسمت اورژانس ایستاده ام. یک نگاه به نسخه می اندازد و یک نگاه هم به داروها. چندین بار آنها را مرور می کند و زیر و پشتشان را می خواند. فعلا که انگاری دروازه های درد و مرض و بیماری به رویم گشوده شده و چپ و راست اتفاقهای احمقانه ای برای جسم درب و داغانم می افتد. پرستار می گوید دارویی که دکتر نوشته اینجا نیست، داروخانه بجایش مشابه داده است، برو و دارو را با دکتر چک کن. دارو را پیش دکتر می برم. اول یک نگاهی می اندازد و بعد قاطی می کند و بلند می شود می آید توی سالن و به یکی از آدمهای آنجا می گوید به سرعت شماره داروخانه را بگیرند. کاملا مشخص است که چیزی دیده که عصبانی شده است «الو! داروخانه؟ من یه مریض فرستادم اونجا که شما داروی فلان رو بهش بدین. جدا از اینکه سر خود برداشتین دارو رو عوض کردین، این دارو حتما و باید تزریق بشه، اما شما نوشتین که با سرم قاطی بشه. اگه الان پرستار حواسش نبوده این رو با سرم قاطی کرده بود، شما جوابگو بودین؟؟»     انگار خطر سر خر را کج کرده و ما از درد و مرض بعدی فعلا جسته ایم. نتیجه می گیریم بالاخره در هر پروسهء درمانی، یک جای کار باید بلنگد! رد خور ندارد! اگر دکتر ردیف باشد، داروساز گند می زند. داروساز مشتی باشد، پرستار گه می زند. پرستار توپ باشد، تزریقات چی کثافت می زند، همه هم ردیف و مشتی و توپ باشند مسئول نظافت می آید یک کاری می کند که به یک شکلی از پهنا بترکی و بپاشی روی در و دیوار!

پ.ن: در صف صندوق ایستاده ام. دختری با مادرش وارد درمانگاه می شود. آرایشش، مدل موهایش، لباسش، پاشنهء 10 سانتی کفشش، نگاهش، رژ لبهاهش، لاک ناخنهایش، صدایش، راه رفتن و ادا و اطوارش،به قدری اروتـ.ـیـ.ـک و وسوسه انگیز بود که تقریبا تمامی آدمها، زن و مرد، به او خیره شده بودند. مادر و دختر رفتند به سمت محل تشکیل پرونده. آقای متصدی بدون آنکه چشم از او بر دارد فرم را به دستش داد. آمد و کنار من ایستاد مشغول پر کردن فرم شد. وزنش را روی یک پایش انداخته بود و چنان قوسی به کمر داده بود که می توانستی صدای ترشح آب از لب و لوچهء پشت سریها را بشنوی. از روی کنجکاوی سرم را کمی روی فرمش خم کردم. روبروی تاریخ تولد نوشته بود: 1374

Ludlow Street is the witness

 


آیا این روز خاطره خواهد شد؟
آیا روزی اسم تو را فراموش خواهم کرد؟
آیا تو همان بادی هستی که بر واژگان من وزید؟
آیا تو همان شفایی هستی که به دنبالش می گشتم؟

پلک بر هم گذاشتم و تو را دیدم،
سایه های من و تو، روی برف، والس می رقصند.

(AaRON)

 

بفرما سر میز

 

تاریخ را ما می سازیم، مزه اش را آیندگان می چشند.
همانطور که ما آشی را می خوریم که گذشتگان برایمان پخته اند.

 

عوض می شوم، نه عوضی

… و از آن رو که اصولا ما به مخاطبین بسیار بسیار اهمیت می دهیم و خیلی مواقع می نویسیم که مخاطب داشته باشد و اگر نداشته باشد چه مرضی داریم که اینجا بنویسیم و بر می گردیم در دفترچه های خود می نویسیم… و البته از آنجایی که برای ما چشم و چال مخاطبین خیلی اهمیت دارد و اگر خدایی نکرده اتفاقی برای چشم و چال آنها بیوفتد خدا ما را نمی بخشد که هیچ، حتی خودمان هم خودمان را نمی بخشیم… و صد البته از آنجایی که دلمان کمی تنوع می خواهد و کمی هم می خواهد از آن حالت سیاه و کدر و فونت پرتقالی و ریز و نحیف فاصله بگیرد و وارد سپیدی شود و نشان دهد اصلا و ابدا عشق سیاهی و تیرگی نیستیم و تریپمان به این حرفها نمی خورد… و بخاطر توصیه و اوامر چند تن از دوستان که دستور فرمودند باید رنگ و رویمان را عوض کنیم و اگر خودمان با آن شکل و شمایل حال می کنیم اصولا بی جا می کنیم و لزوما نباید خودمان با شکلمان حال کنیم و دیگران باید چشم و چال راحتی داشته باشند و حتی مادر محترم را گواه قرار داده اند که البته ایشان تاج سر ما هستند و اوامرشان لازم الاجرا، که اگر اتفاقی برای چشم و چال فرزندشان بیوفتد یکی از آن نفرین کوچولوها کافی ست تا بنده آن یکی دستم را هم از دست بدهم… و در نهایت تمام اینها اینکه قالب وبلاگ را عوض کردیم.

… و این نکته باقی ست که شمایی که این مطلب را در گودر می خوانی، اصلا برایت هیچ فرقی ندارد و برای خودت راحت باش که تو اصلا نمی فهمی من الان دارم چه می گویم… باشد که همگان رستگار شویم.

جایی همین نزدیکی – بیمارستان

دیروقت است. درد همینطور می پیچد و بیشتر می شود. یکی از دوستان می گوید برای این دردها فقط باید به یک جا رفت که تخصصش همین گونه دردهاست. آدرس را می گیرم و بلند می شوم می روم و با خودم فکر می کنم احتمالا این وقت شب اورژانس بیمارستان خلوت است، اما اشتباه می کنم. چند مورد تصادفی و حادثه ای و سانحه ای آورده اند و از هر جایی صدای ناله های رنگارنگ بلند است. یک نفر آن وسط با روپوش کثیف ایستاده که و به نوبت پاچهء مردم را می گیرد. آنطرف تر یک نفر با منشی دعوایش شده. چند متر دورتر آقایی با متصدی صندق گلاویز شده است.  من نشسته ام تا نوبتم شود و آدمها را رصد می کنم. دو پیرمرد، که یکی مریض است و دیگری همراهش، از آنهایی که نماد کار و سختی و کوشش هستند، با صورتهای آفتاب سوخته و ترکهای روی پیشانی که جنایت گذر زمان را نشان می دهد، نشسته اند تا دکتر به سراغشان بیاید. دکتر جوان یکی درمیان به آدمها تیکه می اندازد و کلفت بارشان می کند. آخر سر می آید سراغ پیرمرد. همراهش توضیح می دهد که دست بنده خدا ضرب دیده و دکتر فلانی چند روز پیش برایش آتل بسته است. دکتر جوان انگار لیمو در دست دارد، دست پیرمرد را همینطور فشار می دهد. پیرمرد از درد ضعف کرده است، آن یکی همینطوز که توضیح می دهد دستش را روی شانه پیرمرد می گذارد تا دلداریش دهد «دستش درد میکنه دکتر. صبح مجبور شد بازش کنه. خانمش سکته کرده بود. مجبور شد آتل رو باز کنه بشینه پشت فرمون خانمش رو ببره بیمارستان»  دکتر در حال چلاندن دست آن بنده خدا گفت » خب حالا من چیکار کنم؟» پیرمردها نگاهی به هم کردند و دوباره همان که حرف می زد گفت «خب دستش رو ببندین دوباره» دکتر بدون آنکه نگاهش کند گفت «برین فردا بیاین همونی که بسته بوده خودش دوباره ببنده. به من ربطی نداره» و راهش را کشید و آمد پیش من.

عکس دستم را که دید گفت چیزی نشده و فقط ضرب دیده. همان موقع یک دکتر دیگر آمد و گفت عکس باید تمدید شود، ممکن است خطرناک باشد. عکس را تمدید کردم و برگشتم، هیچکدامشان نبودند. یک دکتر دیگر آنجا نشسته بو که از دوتای قبلی کثیفتر و بی حوصله تر بود. گفت دستت باید برود توی گچ، حداکثر ده روز. رفتم برای گچ گرفتن، دکتری که آنجا بود گفت حداقل دو هفته. هر کس آنجا ساز خودش را می زد. مردم هم که قشنگ برایشان قر می دادند.

جوانی را روی برانکارد آوردند که از سر شوخی و خنده و تفریح از طبقه دوم پریده بود و جفت پایش خرد شده بود. دکتر می خواست باند پایش را عوض کند تا بفرستنش برای عمل به بیمارستان دیگری. پسر درد می کشید و فریاد می زد. دکتر هم متلک بارش می کرد. او را با مریضی که هفته قبل داشت و یک کارگر افغانی زبان نفهم (به قول دکتر) تشبیه کرد و هر چه دلش خواست به او گفت. کارش که تمام شد آمد سراغ من. گفتم کاپشنم را در بیاورم؟ گفت هرکاری می خواهی بکن. گفتم از این نظر که وقتی گچ گرفتید از تنم در می آید یا نه. گفت معلومه که نه! من که نباید بهت بگم! گفتم من هر هفته دستم به گا نمی رود که این چیزها را بدانم. چپ چپ نگاهم کرد و مشغول شد.

الان یک دستی تایپ می کنم! خانه هم که آمدم مجبور شدم آستین پلیورم را پاره کنم تا از تنم در بیاید!

 

من گه می زنم! بالاخره کسی پیدا می شود که جمعش کند!

این خبر را حتما شنیده اید. بگذارید خلاصه اش را بگویم: مردم یکی از روستاهای همین کشور خودمان پل ندارند که از روی رودخانه رد شوند. آنوقت یک وسیله قرون وسطایی دارند که هر بار ازش استفاده می کنند انگشتشان لای آن گیر می کند و قطع می شود. یک بودجه ای می خواهند 50 میلیون تومانی که یک پل اینجا بسازند. آنها هم که مسئولند به تخمشان هم نیست و جوابهای بامزه ای برای پیچاندن موضوع می دهند، مثلا یکی شان گفته خب مردم پل ندارند بجایش شنا کنند!!!

حالا باز در خبرها آمده که خانمی کمپینی راه انداخته و کمک جمع می کند و یک خَیری هم پیدا شده و هزینه ساخت پل را بر عهده گرفته است. دمش گرم! ایول به مرامش! اما بیایید خودمان را گول نزنیم. این خوب نیست! این خیلی هم بد است. مملکتی که با سیستم سلام و صلوات و صدقه و خیریه اداره شود، کارش از فاتحه هم گذشته است. اینطور نگاه کنید که مثلا من بروم به پدرم بگویم بابا من بستنی می خوام، و پدرم هم بگوید تو گه زیادی میخوری که بستنی میخوای! آنوقت آقای همسایه دلش بسوزد و دستم را بگیرد و ببرد سر کوچه و بگوید کون لق پدرت! آنوقت برایم قاقا بخرد که یک وقت آینده ام به گای یک بستنی نرود! مسئله کمی گنده تر از این حرفهاست! اول آنکه پدر شاخ می شود و با خودش می گوید عجب حالی داد! آنوقت پیژامه را پای بچه می کند و می فرستد دم خانه آقای همسایه می گوید تو که بستنی خریدی بی زحمت شب هم پیش شما بخوابد من با مادر بچه امشب برنامه دارم!! از طرف دیگر بچه هم جوگیر می شود و از این به بعد شاش هم داشت می رود دم خانه همسایه و فریاد می زند یکی بیاید من را سر پا بگیرد!! درد آنجا بیشتر می شود که واقعیت مثل بستنی سوسول بازی ندارد! پای جان و سلامتی و انگشت آدمیزاد در میان است!

این حالا سوزشش کمتر است! بالاخره آن خَیر و لوطی و بامرام هم هموطن خودمان است. سوزش آنجا بیشتر می شود که فلان انجمن یک قبرستانی در فلان کشور لعنتی که هزاران کیلومتر از ما دور است و حتی نمی داند Made in Iran با Iron Maiden  چه فرقی دارد، می آید از حقوق شهروندی یکی از ما دفاع می کند و برایمان ابراز نگرانی سر می دهد، در حالیکه آن کسی که مسئول است و باید مراقب بنده های خدا باشد، خودش این نگرانی ها را ایجاد کرده و تازه ابراز بی اطلاعی هم می کند. بعد هم تا دنگی به دونگی می خورد ما منتظر می شویم یکی بیاید از همان خارجه دست ما را بگیرد و خبر را پخش کند و کمک راه بیاندازد و خودمان هم می پذیریم که آقایان را باید همینطوری بپذیریم! همینطوری که همه چیز به تخمشان است! در این میان تخم نقش بسیار مهمی ایفا می کند!

زر مفت نزنم، دم تمام خیرین و باحالها و بامرامها گرم و خدا بیشتر به آنها ببخشد که آنها هم بیشتر به فکر دیگران باشند. اما این زور دارد که جایی زندگی کنی که با تفکر «ما گه می زنیم، یکی بالاخره پیدا میشه که جمعش کنه» اداره می شود!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: