سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بارون بارونه، مظلوما خیس میشن

دارد مثل سگ باران می آید. غیب که نمی گویم! بیرون را نگاه کنید خودتان متوجه می شوید. حالا اصولا مثل سگ باران آمدن دقیقا چه شکلی می شود، یعنی توله از آسمان می افتد یا بجای شُرشُر صدای واق واق می دهد را نمی دانم. در هر حال دارد مثل سگ باران می آید. وقتی هم که باران می آید اگر ماشین داشته باشی دهنت سرویس است و اگر ماشین نداشته باشی، کونت پاره. اینطور مواقع حس انسان دوستی آدم کمی غلغلک می شود و وول می خورد و سیخ می زند و خودش را می اندازد روی کاپوت ماشین که مرتیکه! نشستی توی ماشین و لای شیشه را دادی پایین و سیگارت را دود می کنی و موزیکت را گوش می دهی و به تخمت هم نیست که مردم مثل گربهء آب کشیده (اگر بگویم موش، شاید به مردم بر بخورد!) آن بیرون ایستاده اند. اینطور مواقع می گردم، آنکه مظلوم ترین چهره را دارد سوار می کنم و تا هر جایی که بشود می رسانم. و البته لازم به ذکر است از آنجایی که هیچ دختر جوانی بواقع مظلوم نیست، در نتیجه دختران جوان شامل مسافرین باران زده ام نمی شوند.

یک ساعت پیش، در راه آمدن به شرکت، بالای میدان صنعت، خانم نسبتا مسنی، خیس و نم کشیده منتظر تاکسی ایستاده بود. کنارش ترمز زدم، شیشه را دادم پایین، گفتم اگر بگویم مادر جان کجا میری حتما شاکی می شود که مادر مادرت هست و جد و آبادت!! برای همین گفتم «خانم کجا میرین من برسونمتون» .  ایشان هم چندان تعلل نکرد و درب عقب ماشین را باز کرد و پرید تو. «خانم ببخشید میشه بیاین جلو بشینین؟!؟!؟»  یکهو مثل وزغ شد و چشمانش باد کرد و گفت: » ها ؟؟ » گفتم «عرض کردم بیاین جلو بشینین!» خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت «راه بیوفت اینقدر حرف نزن!!»  کمی عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم «خانم من مسافر کش که نیستم! بالای این خیابون هم محل کارمه! 20 نفر جلوم دولا راست میشن! الان شما رو ببینن رفتی اون صندلی عقب نشستی چی فکر می کنن؟!؟»  متوجه شدم دنبال سر دیگر کمربند عقب می گردد و من را احتمالا حواله داده به تخم یکی از بستگان مذکرش «آقا راه بیوفت چقدر غر میزنی! خیلی خب! من کرایه جلو رو حساب می کنم! برو!»   می خواهم آن خرخرهء چروکش را بجوم زنیکه پتیارهء نفهم!! سرم را بر می گردانم و به چشمانش خیره می شوم. او هم همینکار را می کند نکبت! نخیر! از قیافه اش پیداست که اصلا این بحث نتیجهء خوبی نخواهد داشت. پایم را می گذرام رو کلاچ، می زنم دنده یک، بدون آنکه گاز بدهم، کلاچ را ول می کنم، ماشین لگد می زند و خاموش می شود. پیاده می شوم و خیلی خونسرد کاپوت را می زنم بالا و سیگاری روشن می کنم و همانطور می ایستم!!! هنوز به دقیقه نکشید که آن عفریته پیاده شد و زیر لب غر زنان گذاشت و رفت لعنتی. سوار شدم و استارت زدم و راه افتادم به سمت شرکت. توی مسیر به هیچ آدمی هم نگاه کردم! زنهای میان سال با روسری و کیف سبز و مانتوی مشکی و چشمهای ورقلمبیده را هم از توی لیست مظلومها در میاورم حالا که اینطور شد!!

18 پاسخ به “بارون بارونه، مظلوما خیس میشن

  1. طناز نوامبر 2, 2010 در 10:45 ق.ظ.

    وااااااي خيلي خوب بود!يعني خيلي بد بود !!!!!!!!!!!!!!
    مي دوني من هميشه وقتي دارم تو كوچمون پياده ميام به آدمايي كه دارن با ماشين مسير يك ربع من را يه دقيقه اي مي رن حصرت مي خورم و مي گم چي مي شه يه بار منم سوار كنن !!!اما حالا وقتي برعكس مي شه يعني من سواره و اونا پياده خيلي دوست دارم سوارشون كنم!…هممم… فكر كنم در اين جور مواقع بايد به حرف پدر مادرهامون كه در روز اولي كه پشت ماشين نشستيم قبل اينكه بگن آدم زير نگيري گفتن آدم سوار نكن!!!!!!گوش كنيم!!!
    در نهايت اگه سوار كني يا اين وضع تو پيدا مي شه !يا اينكه بايد تا ده كوره كجا آباد تا دم دره خونه برسونيشون!!!!البته دعاي جد و آبادشون كمي اميدوار كننده ست !!!

    پ.ن:پسره خوب!توصيه اي بهت مي كنم اينجا ايرانه!!!!شما هيچ وقت مسافر خانوم سوار نكن!!!!!و به خودم توصيه مي كنم هيچ وقت مسافر آقا سوار نكنم!!!!و هيچ وقت بهشون پيشنهاد نديم بيان جلو!!!بذار عقب بشينن!!!فقط لطفآ كيف ات را هم از عقب بردار!!!!!

  2. Mehr نوامبر 2, 2010 در 12:06 ب.ظ.

    خب راستش یه جورایی میشه به خانومه حق داد.. می دونی این روزا کم ان آدمایی که بگن بیا جلو بشین فقط به اون دلیل که تو گفتی

  3. مرثا نوامبر 2, 2010 در 12:25 ب.ظ.

    میشه منو به لیستت اضافه کنی؟ قول می دم خیلی مظلوم باشم.

  4. یک مالیخولیایی نوامبر 2, 2010 در 2:38 ب.ظ.

    :))این خانومه چه با مزه بوده!… من که دیروز داشتم پیاده می رفتم دلم به حال ملتی که ماشین داشتن و تو ترافیک گیر کرده بودن می سوخت.

  5. تئودورا نوامبر 2, 2010 در 3:14 ب.ظ.

    به عقیده من هم باید به خانمه حق داد..
    میدون صنعت!! اگه مثلا کوچه پس کوچه های فرشته بود یه چیزی که محل عبور تاکسی نیست!!
    شما نیت خیر داشتید,
    این روزها نیت خیر آدمها معلوم نیست از بیرون.

  6. مهندس پنگول جونی نوامبر 2, 2010 در 3:23 ب.ظ.

    خب آدم درست درمون ندیده بنده خدا

  7. Shahab نوامبر 2, 2010 در 4:11 ب.ظ.

    مشکل از هر کجا باشه من به همین دلیل هیچ وقت کسی رو سوار نمی کنم ! گور پدرش !

  8. alifarmani نوامبر 2, 2010 در 4:48 ب.ظ.

    برو خدا رو هم شکر کن که شالاق نکوبیده تو صورتت ….
    راستی این ابرای بارونیتون و هم بفرستید بیاد اینورا بابا مردیم معلوم نیست پاییزه ،بهاره ،تابستونه
    البته سگ زیاده اینجا کاش بگی نیاد یا اگه میاد مثه سگ نیاد اخه دیگه زیادی دارن پاچمونو می گیرن…
    کاش به اون خانومه گفته بودی جلو نیا همون عقب بشین بعد چارجنگولی می پرید جلو ….

  9. فاطمه نوامبر 2, 2010 در 11:10 ب.ظ.

    نه بارونی هست اینجا نه دردسر های این شکلی! در ضمن وقتی خدا واستون از آسمون توله پرت می کنه پایین اینقدر غر نزن و فقط ازش لذت ببر!!!

  10. یک عدد ریحانه نوامبر 3, 2010 در 12:21 ق.ظ.

    :)) چه خانوم باحالی. منم یک بار دلم برای یک خانوم خیلی پیری سوخت. دیرم شده بود . ولی سر طهر یک جای خلوت بود که میدونستم عمرا تاکسی پیدا نمیکنه. گیر داد که منو برسون. منم تا جایی که گفت بردمش. بعد یک جا ورود ممنوع بود گیر داده بود برو پیاده نمیشد. کلی التماس کردم که مادر جان من نمیتونم خلاف برم .اگر راهش رو بلدی بگو برم . اگر نه پیاده شو. کلی فحشم دلد و نفرین کرد. :)) شانس اوردی کتک نخوردی

  11. alifarmani نوامبر 3, 2010 در 3:52 ب.ظ.

    چه خوبه که ادم زود میفهمه که اشتباه کرده! همون دندشون نرم صبر کنن تاکسی بیاد…والا با ای نوناشون

  12. نيكا نوامبر 4, 2010 در 1:24 ق.ظ.

    من در اينجور مواقع قصي القلب ميشم هيچكسم نميبينم!
    چون همش به اين فكر ميكنم اگه يكي و سوار كنم ممكنه يه اتفاق خيلي خيلي بد بيافته…

  13. فرناز نوامبر 6, 2010 در 12:52 ق.ظ.

    جامعه ی ما واسه آدم ها و روابطه شون دچار یه سوتفاهم اجتماعی شده .
    از برخوردت با اون خانم لذت بردم ! خوشم اومد که در برابر رفتارش خودت رو کنترل کردی و به جاش حتما ایشون به مرز سکته رسیده از سیگار کشیدن و کاپوت بالا دادن ماشین …
    امیدوارم تو این هوای پائیزی سیگار بهت چسبیده باشه !!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: