سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی – بیمارستان

دیروقت است. درد همینطور می پیچد و بیشتر می شود. یکی از دوستان می گوید برای این دردها فقط باید به یک جا رفت که تخصصش همین گونه دردهاست. آدرس را می گیرم و بلند می شوم می روم و با خودم فکر می کنم احتمالا این وقت شب اورژانس بیمارستان خلوت است، اما اشتباه می کنم. چند مورد تصادفی و حادثه ای و سانحه ای آورده اند و از هر جایی صدای ناله های رنگارنگ بلند است. یک نفر آن وسط با روپوش کثیف ایستاده که و به نوبت پاچهء مردم را می گیرد. آنطرف تر یک نفر با منشی دعوایش شده. چند متر دورتر آقایی با متصدی صندق گلاویز شده است.  من نشسته ام تا نوبتم شود و آدمها را رصد می کنم. دو پیرمرد، که یکی مریض است و دیگری همراهش، از آنهایی که نماد کار و سختی و کوشش هستند، با صورتهای آفتاب سوخته و ترکهای روی پیشانی که جنایت گذر زمان را نشان می دهد، نشسته اند تا دکتر به سراغشان بیاید. دکتر جوان یکی درمیان به آدمها تیکه می اندازد و کلفت بارشان می کند. آخر سر می آید سراغ پیرمرد. همراهش توضیح می دهد که دست بنده خدا ضرب دیده و دکتر فلانی چند روز پیش برایش آتل بسته است. دکتر جوان انگار لیمو در دست دارد، دست پیرمرد را همینطور فشار می دهد. پیرمرد از درد ضعف کرده است، آن یکی همینطوز که توضیح می دهد دستش را روی شانه پیرمرد می گذارد تا دلداریش دهد «دستش درد میکنه دکتر. صبح مجبور شد بازش کنه. خانمش سکته کرده بود. مجبور شد آتل رو باز کنه بشینه پشت فرمون خانمش رو ببره بیمارستان»  دکتر در حال چلاندن دست آن بنده خدا گفت » خب حالا من چیکار کنم؟» پیرمردها نگاهی به هم کردند و دوباره همان که حرف می زد گفت «خب دستش رو ببندین دوباره» دکتر بدون آنکه نگاهش کند گفت «برین فردا بیاین همونی که بسته بوده خودش دوباره ببنده. به من ربطی نداره» و راهش را کشید و آمد پیش من.

عکس دستم را که دید گفت چیزی نشده و فقط ضرب دیده. همان موقع یک دکتر دیگر آمد و گفت عکس باید تمدید شود، ممکن است خطرناک باشد. عکس را تمدید کردم و برگشتم، هیچکدامشان نبودند. یک دکتر دیگر آنجا نشسته بو که از دوتای قبلی کثیفتر و بی حوصله تر بود. گفت دستت باید برود توی گچ، حداکثر ده روز. رفتم برای گچ گرفتن، دکتری که آنجا بود گفت حداقل دو هفته. هر کس آنجا ساز خودش را می زد. مردم هم که قشنگ برایشان قر می دادند.

جوانی را روی برانکارد آوردند که از سر شوخی و خنده و تفریح از طبقه دوم پریده بود و جفت پایش خرد شده بود. دکتر می خواست باند پایش را عوض کند تا بفرستنش برای عمل به بیمارستان دیگری. پسر درد می کشید و فریاد می زد. دکتر هم متلک بارش می کرد. او را با مریضی که هفته قبل داشت و یک کارگر افغانی زبان نفهم (به قول دکتر) تشبیه کرد و هر چه دلش خواست به او گفت. کارش که تمام شد آمد سراغ من. گفتم کاپشنم را در بیاورم؟ گفت هرکاری می خواهی بکن. گفتم از این نظر که وقتی گچ گرفتید از تنم در می آید یا نه. گفت معلومه که نه! من که نباید بهت بگم! گفتم من هر هفته دستم به گا نمی رود که این چیزها را بدانم. چپ چپ نگاهم کرد و مشغول شد.

الان یک دستی تایپ می کنم! خانه هم که آمدم مجبور شدم آستین پلیورم را پاره کنم تا از تنم در بیاید!

 

26 پاسخ به “جایی همین نزدیکی – بیمارستان

  1. حسام نوامبر 22, 2010 در 9:00 ب.ظ.

    یه ضرب برو سی سی یو…
    ضذبان قلب رو 1000

  2. Layla نوامبر 22, 2010 در 9:15 ب.ظ.

    همچین دکترای دلسوز و کارامد و دلسوز زیاد داریم ما
    همین چند وقت پیش یکی از آشناهامون که از دردی که توی شکمش پیچیده بود میره پیش یه دکتری که توی فلان بیمارستان خیلی معروف بوده، جراحیش میکنن و آپاندیسش رو بر میدارن.بعد چند روز بدبخت همینطور درد داشته که همون دکتر میاد میگه اشتباه شده این درد واسه اینه که کلیه‌ش سنگ سازشده و آپاندیسش نبوده ، همچین مملکتی داریم ما…!ا پیشنهاد میدم دستت رو به یه متخصص نشون بدی …

  3. مرثا نوامبر 22, 2010 در 9:45 ب.ظ.

    آخ از اول نوشتت دنبال این جواب می گشتم. آدم های تو سری خور اعصابم رو خرد می کنن.

  4. خــــــآتون خـــــــآموش نوامبر 22, 2010 در 9:56 ب.ظ.

    راستش دیگه خسته شدم از شنیدن اینهمه که هست تو این مملکت و این همه واقعیت که اینقدر همه دیدن که در مقابلش سر شدن …
    فقط امیدوارم مشکل دستتون خیلی جدی نباشه و هرچه زودتر هتر بشه …

  5. سحر نوامبر 22, 2010 در 10:47 ب.ظ.

    فقط باید متاسف باشیم کاره دیگه ای نمیتونیم بکنیم
    اگرم بخایم کاری بکنیم دهنمونو سرویس میکنن.
    مثل اونایی ک خاستن کاری بکنن اما…

  6. سحر نوامبر 22, 2010 در 10:50 ب.ظ.

    چرا من اشنباهی اینو باز تو این پستت هم گذاشتم؟؟؟!!!
    هه معذرت!

  7. سحر نوامبر 22, 2010 در 10:58 ب.ظ.

    ایشا الله زود تر دستت خوب شه رفیق…
    ایشا الله

  8. نيكا نوامبر 22, 2010 در 11:22 ب.ظ.

    اميدوارم دستت زودتر خوب بشه و بتوني دو دستي تايپ كني و درست لباس بپوشي…

  9. queentheodora نوامبر 22, 2010 در 11:40 ب.ظ.

    تا شماباشید به حرف این دوستان اطمینان نکنید و این جاهای بیخودی که معرفی می کنند نرید😉

  10. طناز نوامبر 23, 2010 در 12:13 ق.ظ.

    اون آشغال دونی لعنتی من هم برای پام رفتم !یعنی باید باور کنیم تو یکی از بهترین خیابون های تهرانه؟؟؟انگال قصال خونه ست

    چپ دست جان:* خب من ضعف کردم که😦
    فردا میریم یه جای خوب *

  11. مونالیزا نوامبر 23, 2010 در 12:03 ب.ظ.

    یک دست گچ و یک دست کیبورد…تایپی چنین برای بلاگم ارزوست…لعنت به من اگه دیگه صبح ها…یا کلا قبل از نهار بیام ین بلاگ…

  12. پرهام نوامبر 23, 2010 در 12:46 ب.ظ.

    میگم کلاً از ادبیاتت خوشم میاد
    اما خداییش … تو این رنگ زمینه و فونت وبلاگت که چشمامون گا بگا میشه تا یه پستت رو بخونیم.
    اگه داری مینویسی که ما بخونیم لااقل به این هم فکر کن که بتونیم بخونیم، نه اون چیزی که خودت خوشت میاد.
    ولی در هر حال ادبیاتت خوبه. من از ادبیات بی ادبی و نکته دار خوشم میاد.

    بدرود

  13. Juno نوامبر 23, 2010 در 8:05 ب.ظ.

    یعنی هرجای این مملکت رو که نگاه می کنی دلت می گیره. چه کنیم واقعا؟
    امیدوارم دستت خوبه خوب شه.

    راستی الان که دارم وبلاگت رو می خونم مامانم اینجاس. همین الان بهم گفت کور نمیشی با این رنگ مشکی؟
    گفتم کور که میشم، ولی چون این وبلاگ رو دوست دارم چاره ایی جز کور شدن ندارم D:

  14. alifarmani نوامبر 24, 2010 در 4:22 ب.ظ.

    salam koli delam tang shode bod …ishala ke dastet zod khob she vali dirtar khob she behtare akhe injori aziz tari…rasti man az avale sarbazim ta alan harkari mikonam dastam beshkane nemishkane akhe mishe 1 mah estelaji gereft age rah hal dari bego ta dastamo ye kam besh konam

  15. فرناز نوامبر 26, 2010 در 12:47 ب.ظ.

    سلام
    دیر اومدم اما امیدوارم حال دستت بهتر باشه /
    دکتر ها یادشون رفته که اگر همین مریض های بینوا نباشند باید نون خالی میل بفرمایند .
    قبول کن تقصیر ما آدم ها هم هست به وقل خودت به هر سازی هم خوب می رقصیم … اگر اعتراضی نباشه همین میشه !
    از جوابت به دکتر کیف کردم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: