سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی – اورژانس

روبروی پرستار در قسمت اورژانس ایستاده ام. یک نگاه به نسخه می اندازد و یک نگاه هم به داروها. چندین بار آنها را مرور می کند و زیر و پشتشان را می خواند. فعلا که انگاری دروازه های درد و مرض و بیماری به رویم گشوده شده و چپ و راست اتفاقهای احمقانه ای برای جسم درب و داغانم می افتد. پرستار می گوید دارویی که دکتر نوشته اینجا نیست، داروخانه بجایش مشابه داده است، برو و دارو را با دکتر چک کن. دارو را پیش دکتر می برم. اول یک نگاهی می اندازد و بعد قاطی می کند و بلند می شود می آید توی سالن و به یکی از آدمهای آنجا می گوید به سرعت شماره داروخانه را بگیرند. کاملا مشخص است که چیزی دیده که عصبانی شده است «الو! داروخانه؟ من یه مریض فرستادم اونجا که شما داروی فلان رو بهش بدین. جدا از اینکه سر خود برداشتین دارو رو عوض کردین، این دارو حتما و باید تزریق بشه، اما شما نوشتین که با سرم قاطی بشه. اگه الان پرستار حواسش نبوده این رو با سرم قاطی کرده بود، شما جوابگو بودین؟؟»     انگار خطر سر خر را کج کرده و ما از درد و مرض بعدی فعلا جسته ایم. نتیجه می گیریم بالاخره در هر پروسهء درمانی، یک جای کار باید بلنگد! رد خور ندارد! اگر دکتر ردیف باشد، داروساز گند می زند. داروساز مشتی باشد، پرستار گه می زند. پرستار توپ باشد، تزریقات چی کثافت می زند، همه هم ردیف و مشتی و توپ باشند مسئول نظافت می آید یک کاری می کند که به یک شکلی از پهنا بترکی و بپاشی روی در و دیوار!

پ.ن: در صف صندوق ایستاده ام. دختری با مادرش وارد درمانگاه می شود. آرایشش، مدل موهایش، لباسش، پاشنهء 10 سانتی کفشش، نگاهش، رژ لبهاهش، لاک ناخنهایش، صدایش، راه رفتن و ادا و اطوارش،به قدری اروتـ.ـیـ.ـک و وسوسه انگیز بود که تقریبا تمامی آدمها، زن و مرد، به او خیره شده بودند. مادر و دختر رفتند به سمت محل تشکیل پرونده. آقای متصدی بدون آنکه چشم از او بر دارد فرم را به دستش داد. آمد و کنار من ایستاد مشغول پر کردن فرم شد. وزنش را روی یک پایش انداخته بود و چنان قوسی به کمر داده بود که می توانستی صدای ترشح آب از لب و لوچهء پشت سریها را بشنوی. از روی کنجکاوی سرم را کمی روی فرمش خم کردم. روبروی تاریخ تولد نوشته بود: 1374

17 پاسخ به “جایی همین نزدیکی – اورژانس

  1. queentheodora نوامبر 26, 2010 در 9:05 ب.ظ.

    باز دم خانوم پرستار گرم که دقت کرده!!!

  2. شیر آب نوامبر 26, 2010 در 9:23 ب.ظ.

    من که می گم برم….به جانه بچه ها اون وقت ها که ما متولد 74 بودیما….اصن کفش نمی پوشیدیم…کبش می پوشیدیم…

  3. فراچی نوامبر 26, 2010 در 10:03 ب.ظ.

    عجب سیستم تقسیم کاری تو گند زدن داریم……… بسیار عالمانه! بسیار!

  4. روزهاي روشن نوامبر 26, 2010 در 10:24 ب.ظ.

    الان مي فهمم چرا مادرم هميشه توصيه مي کنه هر آدمي بايد در مورد داروها و استفادشون بدونه

  5. نازنین نوامبر 26, 2010 در 11:42 ب.ظ.

    کمی توجه!!!

  6. فرناز نوامبر 26, 2010 در 11:48 ب.ظ.

    بلا دور باشه …
    این روزها به جمعی که وارد میشن و خوشحال میشم از پیدا کردن هم صحبت و هم سن و بعد متوجه میشم که شخص مورد نظر 6 سال از من کوچیکتره و چقدر با دقت به خودش رسیده از خودم نا امید میشم !
    شما که دقت کردی به فرم اطلاعات دقیق تر رو هم میدیدی🙂

    • سراب ساز سودا ستیز نوامبر 27, 2010 در 10:55 ق.ظ.

      من همین یه عدد رو که دیدم تا آخر شب ذهنم مشغول بود که چطوری میشه که اینطوری میشه. و چطوری میتونم حضور اون مادر رو توجیه کنم اونجا. همه جای دنیا، با هر میزان آزادی و تفکر و به قول بعضیها بی بند و باری، شما زیر 18 سال نمیتونین این چیزها رو داشته باشین. یه سئوال، مگه مدرسه به این چیزها گیر نمیده دیگه؟

  7. هراتس نوامبر 26, 2010 در 11:57 ب.ظ.

    چی شدی باز؟ مواظبت نمی کنی خودت روهااااا.
    بهار ما گذشته واسه همین چیزاس دیگه… خلاص.. تموم شد..:ِ

  8. خــآتون خــآموش نوامبر 27, 2010 در 9:27 ق.ظ.

    آقا پاشید برین یه اسفند برا خودتون دود کنید یه صدقه ای بدین یه تخم مرغی بشکنین با این اوصاف پیش برید آدم نگران میشه براتون هااا…بهرحال امیدوارم با شروع هفته جدیدی این پروسه بیماری ها و معضلات به اتمام برسه و هفته خوبی رو شروع کنید .( عین این خانمه که میاد پی ام سی فال میخونه حرف زدم این یه تیکه رو🙂 )..اما جدا از شوخی شاید خودتون هم بی احتیاطی یا شاید هم ناپرهیزی میکنید بیشتر مراقب خودتون باشید تا کمتر گذرتون به اینجور جاها بی افته ..هرچند با با توجه به پی نوشت همچین بد هم نبوده هم فال بوده و هم تماشا 🙂 چی فکر کردین دور الان دور همین هفتادی هاست دیگه ما شصتی ها اصولا باید برویم دنبال نخودی سماقی چیزی که بیکار نباشیم ..

  9. خــآتون خــآموش نوامبر 27, 2010 در 9:28 ق.ظ.

    اوه یک عدد غلط داشتم منظور از اسفند همون اسپند بود ما عامیانه اش کردیم …در هر حال گفتیم که گفته باشیم ..

  10. Juno نوامبر 27, 2010 در 2:48 ب.ظ.

    یادش به خیر، ما 15 سالمون بود چه شکلی بودیم. البته شکل قشنگی نداشتیم ولی خب نرمالش همین بود دیگه. نمی دونم چرا الان همه چیز قر و قاطی شده.

  11. مرثا نوامبر 27, 2010 در 4:52 ب.ظ.

    در طول هفته گذشته این دومین مورد گزارش شده در رابطه با دختر های 15 ساله ای که اصلاً بهشون نمیاد 15 سالشون باشه، بود و البته دومین مورد مصدومیت جنابعالی.
    هر چی جمله ای که بالا نوشتم رو می خونم نمی فهمم کجاش رو گند زدم که انقدر بد ترکیب شده. شما بذارین به حساب خستگی ساعات پایانی کار.

  12. alifarmani نوامبر 27, 2010 در 4:58 ب.ظ.

    من فک میکنم 47 بوده احتمالا… اون دارو های رو که قبلن بهت خوروندن اشتباهی بوده می خوای یه سر بری ازمایشگاه و یه چک اپ کامل بری یه وقت زبونم لال حامله نشی… تو فکر کن اون زمان ها که بچه تر بودم دکتر دندونمو اشتباهی کشید

  13. نيكا نوامبر 28, 2010 در 12:28 ق.ظ.

    يعني الان دستت خوب شده؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: