سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: دسامبر 2010

خمه و عاله

– من همیشه یه حس کمبود تو زندگیم نسبت به دریافت عواطف زنانه داشتم. آخه من نه خواهر دارم، نه خاله، نه عمه.
+ در رابطه با نقش خواهر، فکر کن من خواهرتم! با دوستای من برو لاس بزن!! در مورد نقش بسیار مهم عمه می تونی روی من حساب کنی و فحشهای ملت رو حواله کنی به من! اما در مورد نقش مهربون و گوگولی مگولی خاله یه فکر دیگه واسه خودت کن. من حوصلشو ندارم!
– مامانم هم که همیشه سر کار بود، بعد هم فوت کرد خدا بیامرز.
+ خیلی خب! صبحها اتاقت رو جمع می کنم! اما اگه فکر کردی شبها میرم با بابات می خوابم، ریدی!

Advertisements

بوق زدن ممنون!

همیشه می گفت: این راننده های وحشی انگار ماشین رو بخاطر بوقش خریدن گوساله ها! چپ میرن بوق می زنن! راست می رن بوق می زنن! کره خر انگار عروسی زن باباشه! آخه یکی نیست به اینا بگه الاغ! نفهم! فکر می کنی مردم کورَن؟ تو و اون لگنت رو نمی بینن؟؟ آشغال! بوق نزن! بزغاله! بوق نزن!

خدا بیامرز آدم خوبی بود. هفته پیش حواسش نبود، داشت از خیابون رد می شد، رفت زیر یه کامیون که بوقش سوخته بوده!!!

دسته سازی 12

آدمهای خستهء ناراضی و کلافهء بلاتکلیف ِ لنگ در هوا،  سه دسته اند:

1) من
2) تو
3) او

و لا غیر !

مال من گرونتره، مال تو قشنگتره

صورت مسئله: مرادی وسیله ای را به قیمت 1000 تومان خریداری می کند. اما بعد از گذشت چند روز به این نتیجه می رسد که بنا به دلایلی که از نظر خودش کاملا موجه و قانع کننده است، علاقه ای به آن وسیله ندارد. در همین بین  مرادی با ترابی برخورد می کند که همان وسیله را دارد، اما در شکل و مدل دیگر و در طرح و رنگی متفاوت.  مرادی به شدت به وسیلهء  ترابی علاقه مند می شود.  ترابی که این موضوع را می فهمد به مرادی پیشنهاد می دهد که وسایلشان را با یکدیگر معاوضه کنند. اما مرادی متوجه می شود که وسیلهء ترابی فقط 700 تومن قیمت دارد. با فرض اینکه هر دو وسیله کاملا سالم و نو باشند و جنسیت مرادی و ترابی در صورت مسئله مشخص نباشد،کدام گزینه صحیح می باشد؟ (حالتهای دیگر را در صورت امکان ذکر کنید)

1)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، چون مهم این است که وسیلهء ترابی را دوست دارد.
2)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، اما تا زمانی که زنده است آن 300 تومان را به یاد ترابی می آورد.
3)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، اما 300 تومان از او مابه تفاوت می خواهد.
4)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، اما قبل از آن به اندازهء 300 تومان به آن صدمه می زند تا برابر شوند.
5)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، و از آن استفاده می کند. چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است.
6)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است. اما از آن استفاده هم نمی کند. چون وسیلهء خودش را دوست ندارد.
7)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است. در عوض اصرار می کند که وسیلهء  ترابی را به قیمت 500 تومان بخرد.
8)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است. وسیله اش را به کناری پرتاب می کند و یک وسیلهء 700 تومانی جدید می خرد. چون مهم این است که  ترابی بی جهت حال نکند!

The Freak Greek

–   دلم براش تنگ شده… نه! تو نمی فهمی! دلم براش یه ذره شده! خیلی وقته ازش خبر ندارم. حالا که چند وقته نیستش احساس می کنم چقدر دوستش داشتم و خودم نمی دونستم. فکر کنم عاشق شدم. آره! عاشق شدم! یعنی آرزو دارم من رو توی بغلش بگیره و در گوشم اسمم رو زمزمه کنه. می دونم یه روزی این اتفاق میوفته. می دونم بالاخره مال خودم میشه و مال خودش میشم. اما الان یه مدته ازش بی خبرم. حالم خوب نیست. حالم بده! بی خبری بد چیزیه لعنتی…
+   الهی! چه قشنگ! چند وقته ندیدیش؟
–   کیو؟ اونو؟ تا حالا ندیدمش!!
+  پس چی؟ چند وقته حرف نزدین؟
–   صداش رو هم تا حالا نشنیدم.
+  یعنی فقط چت میکنین؟؟
–   نه! چت هم نکردیم تا حالا!
+   چرت و پرت میگی چرا؟!؟! پس از کجا میشناسیش؟؟؟ چطوری عاشقش شدی؟!!؟
–   فداش بشم یه مدتی توی گودر به پستهام لایک میزد! به همشون! اون هم نه یه بار! به هر پست چند بار!!!
+   مگه میشه چند بار؟ اسمش چیه خب؟؟
–   Anonymous !!!! فکر کنم یونانی باشه قربونش بشم!!!!

باور کنید، خوابهای من زندگی ترند

من، همیشه که نه، بیشتر مواقع خوابهایی می بینم که کاملا منطقی و عاقلانه اند. در خوابهای من، البته همهء آنها نه، بیشترشان نه خبری از جادو و معجزه و سوپرمن است و نه اثری از پرواز و عمق اقیانوس و سفر به ناکجاآباد. نه با ناتالی پورتمن همبستر می شوم و نه اسکارلت جوهانسون ممه هایش را برایم تکان می دهد. نه از خواب به آن یکی می پرم و نه نصفه و نیمه و بی دلیل و بامزه و خوشمزه خواب می بینم.

زندگی من، در حد و اندازهء خودش، چنان با حماقتهای ریز و درشت تزیین شده و چنان به شکل خنده داری مضحک و عجیب بنظر می رسد که، همیشه نه البته، بیشتر مواقع به خواب می ماند تا زندگی. من اصولا خواب می بینم رفته ام جایی که دوست دارم، با افرادی که دوست دارم، کاری می کنم که دوست دارم، چیزی دارم که دوست دارم و دنبال چیزی می گردم که دوست دارم. خوابهای من به زندگی شبیه اند و زندگی ام بیشتر به خواب می ماند. باور کنید، خوابهای من زندگی ترند!

دسته سازی 11

کِرمها دو دسته اند:

1) آنهایی که در خاک می لولند،
2) آنهایی که تو می ریزی!

از مهرهء چهارم ستون فقراتش، 1.5 سانت به چپ، یک خال کوچک دارد

مرد در راهروی پزشک قانونی قدم می زند. هر از گاهی دستش را مشت می کند و آرام به دیوار می کوبد. چند بار روی صندلی می نشیند و تسبیحی از جیبش در می آورد و با آن ور می رود و دوباره از جایش بلند می شود و دور خودش می چرخد. کمی ته ریش دارد، با موهایی که نصفه و نیمه سفید شده اند. پیراهنش کهنه است، شلوارش هم همینطور، کفشش هم. مرد از بیخ کهنه است؛ لباسش، نگاهش، فکر و خیالش، روح و روانش، دست و پایش، و شاید حتی ایمان و اعتقادش. لبهایش مدام روی هم می جنبند و زیر لب هر دعا و راز و نیاز و نیایشی که به ذهنش می رسد مرور می کند. کمی آن طرفتر یک سرباز ایستاده و به حرکات مرد نگاه می کند و سعی می کند هیچ عکس العملی نشان ندهد. درب سالن باز می شود و زنی با چادر سیاه که تمامی صورتش را پوشانده بیرون می آید. چند نفر زیر بغلش را گرفته اند. زن از حال رفته است. بی حال آنجا می افتد، چند ثانیه که می گذرد به هوش می آید و روی زمین پهن می شود با یک دست به سرش می کوبد و با دیگری به قلبش مشت می زند. مرد می رود کنار زن و بدون آنکه چیزی بگوید چادر زن را روی سرش می کشد. یک نفر می آید کنار مرد «خانمتون نتونست جسد رو شناسایی کنه، خانم دیگه ای تو فامیل ندارین که بتونه کمکی بکنه؟» مرد ساکت است. آن یک نفر رویش را بر می گرداند و به سمت سرباز می رود «خدمتتون عرض کردم سرکار، متاسفانه صورت این خانم توی تصادف به طور کامل متلاشی شده. فقط میشه از چیزهایی که باقی مونده فهمید یه چیزی حدود 20 تا 24 سالش بوده. نمیشه تشخیص داد که این دختر این آقائه یا نه»

سرباز کلاهش را از سرش بر می دارد و دستی به موهای سیخ سیخی و کوتاهش می کشد. به سراغ مرد می رود که مات به دیوار روبرو خیره شده و چشمانش، در اشکی که هنوز اجازه پیدا نکرده جاری شود، خیس می خورند «پدر جان، توی فامیل خانم دیگه ای هست که بتونه جسد رو شناسایی کنه؟» مرد بدون آنکه به سرباز نگاه کند با خودش حرف می زند «هزار بار گفتم پدرسگ! هرزگی نکن! هزار بار گفتم دختر باید نجیب باشه! دانشگاه واسه دختر نیست! گفتم شوهر کن بذار همه راحت شیم! هی انداخت توی این جاده لعنتی رفت تا دانشگاه کوفتی! هی گفتم با پسرا حرف نزن! هرزگی نکن! هی گفتم اینطوری لخت و عور با مانتو نرو بیرون، چادر بکش روی اون سرت! گوش نکرد! هی رفت توی این جاده! لعنت به اون پسره. اون حرومیش کرد. اون پتیاره اش کرد. اون عشق و عاشقی یادش داد!» این را که می گوید اشک از بین ته ریشش راه باز می کند و روی یقهء کهنهء پیراهنش می چکد.

سرباز گلویش را صاف می کند و دوباره آرام می گوید «پدر جان، کسی دیگه ای هست بتونه جسد رو شناسایی کنه؟» مرد با چشمان از حدقه در آمده به سرباز خیره می شود «مادرش نتونست بشناسه! کیو بیارم که بتونه بگه چه خاکی به سرم شده؟» مرد، خیره به سرباز، به فکر فرو می رود. بعد از چند ثانیه از جایش بلند می شود و صورت به صورت سرباز می ایستد «سرکار! برین اون پسره حروم زاده رو بگیرینش! برین اون ولد زنا رو بگیرینش! برین با چوب بزنینش و بیارینش اینجا که اون دخترم رو کشت» سرباز کمی عقب می رود «پدر جان، به چه جرمی؟ اون که کاری نکرده. دختر شما احتمالا توی اون مینی بوس بوده و داشته میرفته خارج شهر دانشگاه. اون که اونجا نبوده. نمیشه که بیخودی کسی رو بازداشت کرد»   مرد به دیوار تکیه می دهد و همانطور لیز می خورد و دراز می شود روی زمین. سرش را می گیرد میان دستانش و بغضش می ترکد. شکسته و نامفهوم بدون آنکه به سرباز نگاه کند «نگفتم اون حروم زاده رو بازداشت کنین… بیارینش اینجا فقط… مادرش… مادر دخترم… می گفت پدرسگ عاشق پسره شده… می گفت پسره هم گفته عاشقشه… می گفت درسش تموم بشه میاد خواستگاری… برین اون حروم زاده رو بیارین… اون عاشق دخترم بود… اون حتما یه چیزی رو بدن این دختر دیده که مادرش نمیدونه… نمیشه که عاشقش باشه و بدنش رو ندیده باشه… حتما وجب به وجب بدنش رو حفظه… نمیشه که عاشق باشه و حفظ نباشه… برین اون نامرد رو بیارین… اون یه نشونی بده… اون نامرد اگه عاشقه… اون لعنتی اگه عاشقه…»

مرد صدایش لا به لای گریه گم می شود. سرباز چشمانش خیس شده. با آستین اشکش را پاک می کند و نفسی عمیقی می کشد و خطاب به مرد می گوید «پس من برم زنگ بزنم پاسگاه بفرستن دنبال پسره» سرباز آهسته به سمت تلفن می رود. می خواهد قبل از پاسگاه به «او» ، به دختری که دوستش دارد، زنگ بزند. به «او» فکر می کند و به خال کوچک و کمرنگی که روی کمر «او»ست و بوسه هایی که هر بار خودش بر روی آن کاشته است.

از نوع گارسوناش

ما، به گارسونی که بلد باشه از واژه هایی نظیر «خوش آمدید» یا حداقل «سلام» استفاده کنه، روی لباسش گزیده ای از تمامی غذاهای رستوران نریخته باشه ، با کت و شلوار دمپایی حموم پاش نکرده باشه، سر و روی اصلاح شده و مرتب داشته باشه با حداقل اگه ریش داشت جک و جونور بهش آویزون نباشه ، هفته ای لااقل یکی دوبار به حموم سری زده باشه ، اگه در مورد غذا ازش سئوال می کنی فکر نکنه داری به ناموسش چشمک میزنی و البته غذاهای کوفتی رستوران رو بشناسه یا حداقل بتونه از روی اسمش درست بخونه ، هر چند بار هم صداش کنی با نیش و روی باز برخورد بکنه و صد البته غذا رو تمیز و مرتب و چپه نشده و قاعدتا بدون اشتباه سر میز بیاره و اگه در حین غذا خوردن صداش کنی تو رو به تخمش حواله نکنه، میگیم «داداش! من دارم خواب میبینم! یکی بزن تو گوشم بیدار شم برم دنبال زندگیم تا دیر نشده!» … شما چی میگین؟

من خفنم، تو مو دار

–   بله آقا جان، کم بی خودی نیست که! همه حرف من اینه که ما مسئولیم. ما در برابر کوچکترین حرفی که میزنیم، کمترین رفتاری که انجام میدیم مسئولیم. ما فرق می کنیم با بقیه. نه برادر من، ما یه مسئولیتی روی دوشمونه، یه مسئولیتی روی دوشمون سنگینی میکنه که در برابر مردم و جامعه و این همه جوون جوابگوییم. کم چیزی نیست که عزیز من! خیلیها ممکنه بر اساس تفکر ما خط مشی ذهنیشون شکل بگیره یا حتی عوض بشه. ممکنه خیلی فعل و انفعالات توی مغزشون رخ بده. ما به عنوان رسانه، بله عزیز من، به عنوان یه رسانه میتونیم خیلی کارها بکنیم و خیلی جریانها رو ایجاد کنیم. ما مسئولیت خطرناکی به عهده داریم که فقط کافیه یه کم از مسیر و هدف منحرف بشیم، اونوقت بیا و درستش کن. ما مسئولیم!  یه ویرگول، یه نقطه، یه کلمه، یه خط، آقا سنگینه! … بله، ما وبلاگ نویسها خیلی جایگاه حساسی توی بطن جامعه، مخصوصا جامعهء مجازی داریم.
+  شما چند وقته  وبلاگ می نویسین؟
–   یه ماه. دقیق بخوام بگم، یک ماه و 4 روز!
+  اسم وبلاگتون چی هست؟
–   ((گوساله ای که ادرارش را روی علوفهءِ کره خر خستهء همسایه می چکاند))
+  میشه الان آخرین پستتون رو برای ما بخونین؟
–   بله خواهش میکنم… اجازه بدین… آهان ایناهاش… «حالم انه! می خوام بشینم این وسط برینم به هر چی که هست! این داف همسایه هم هی رد میشه کونش رو میکنه به ما، اما به ما نمیده! دلم میخواد به اون هم برینم! نه! اول انگشتش کنم بعد بهش برینم! کلا انم میاد هی اینروزها!»
+  …خب، حرف آخرتون؟
–   ما مسئولیت سنگینی داریم! ما باید دقت کنیم به قدمهایی که برمیداریم! ما میتونیم اصلاح رو از خودمون شروع کنیم و به راحتی با ابزاری که در اختیار داریم گسترشش بدیم! … ممنونم از فرصتی که به من دادین.

پ.ن1: هرکی بهش بر بخوره، شاپره نیشش میزنه!
پ.ن2: این پست مخاطب عام ندارد.
پ.ن3: این پست مخاطب خاص دارد.
پ.ن4: قاعدتا مخاطب خاص وقت ندارد این پست را ببیند.
پ.ن5: این پست پس از خواندن چند پست از یک وبلاگ کاملا مشخص نوشته شده است.
پ.ن6: بدم میاد پ.ن میذارم! این یعنی می ترسم که نتونسته باشم منظورم رو برسونم!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: