سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

ولکام تو د جانگل

– تو هم دیدی ؟!؟!؟ چی بود ؟؟!!؟!؟
+ فکر کنم سگ بود.
– اوه! شانس آوردیم پس!
+ آره. شانس آوردیم خرس نبود.
– نه بابا! شانس آوردیم روباه نبود! وگرنه گولمون میزد!!!!

 

13 پاسخ به “ولکام تو د جانگل

  1. فرناز دسامبر 11, 2010 در 7:28 ب.ظ.

    همین سگ باشد بهتر از روباه است …
    سگ حیله گر نیست !

  2. queentheodora دسامبر 11, 2010 در 8:12 ب.ظ.

    شما رو گول می زد!
    روبااااه!!
    شیییییب!!!
    بااام!!!

  3. Mehr دسامبر 11, 2010 در 8:20 ب.ظ.

    وای کتابا و کارتونای بچگی مون : همیشه یه روباه بود که یه خروس رو گول می زد… بعد من همیشه ی همیشه طرفدار روباهه بودم… الانم دلم سگ خواست. دیگه روباه دوس ندارم…

  4. سحر دسامبر 11, 2010 در 9:25 ب.ظ.

    نه شانس آوردین شیر نبود
    شیر از همه اینام بدتره!

  5. میرزا آدم جان دسامبر 11, 2010 در 10:05 ب.ظ.

    – نه بابا! شانس آوردیم روباه نبود! وگرنه گولمون میزد!!!!
    × ولی کاش روباه بود؛ بلکه اهلیش می‌کردیم، اهلیمون می‌کرد؛ حتی با گول زدن یا خوردن.

  6. navat دسامبر 12, 2010 در 1:13 ق.ظ.

    پیش از اینکه مرا بسپارند مدرسه و سرسپرده ی کتاب هایم شوم دلداده ی بچه روباه ها بودم. ندیده اید لابد که چه جور معصومانه و محزون زل می زنند به چشم های آدم والا هیچ وقت باور نمی کردید به خاطر یک تکه پنیر دهنی آن کلاغ گداصفت آن همه دوز و کلک سوار کنند، یا برای آن خوشه انگور آن همه حرص بزنند یا برای آن خروس ابله بخواهند هنرنمایی کنند! یکبار روباهی را وسط جاده دیدیم که زخمی افتاده بود. داشت جان می داد. بچه هایش کنار جاده، در مرز مزارع و آسفالت داغون جاده ایستاده بودند و جوری به من و پدرم نگاه می کردند که انگار ما مادرشان را زیر گرفته ایم !:( همان موقع هم توی چشم هایشان ترکیبی از خشم و حزن بود، نه مکر و حیله!
    هیچ وقت! هیچ وقت چشم هایی معصوم تر از چشم های بچه روباه ها ندیدم. بزرگ تر هایشان آنقدر بدی از آدم ها دیده بودند که بدانند باید از ما فرار کنند شاید برای همین جز همان نگاه آخرین آن ماده روباه هیچ روباه بالغ دیگری را یادم نیست. کاش من توی آن جنگل بودم و کاش بچه روباهی بود آن حیوانِ زبان بسته! تا بنشینم و بگذارم قلبم را مثل آن موقع ها که دستم را می لیسیدند با آن زبان کوچک و دوست داشتنیشان بلیسند شاید التیام می یافتم اندکی!

    *شخصیت هایت را زیاد دستم نیامد کجای جنگلِ وهم خودشان گم شده بودند اما دلیل نمی شود هر چه را که هر کسی روزی روی برگه ای بالا آورده بگیریم جلوی چشممان و نبینیم دور و ورمان را(مکر روباه ها فقط توی کتاب هاست)! ترجیح می دهم وقتی پاچه هایم خیس هستند قبول کنم رسیده ام به یک رود! به جهنم که نقشه می گوید اینجا یک بیابان است! حالا هر چه قدر هم رفقایم دلشان بخواهد بابت پبدا کردن آب توی آن بیابان موهوم خدا را شکر کنند!
    *حسش نبود خوشبینانه خوشمزگی نفر دوم را تحسین کنم:پی

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 12, 2010 در 10:24 ق.ظ.

      قصد این پست به هیچ وجه بی احترامی به روباه یا جانور دیگری نبود. درست می فرمایید، مکر روباه فقط توی کتاب هاست. اینجا هم یک نوشته و وبلاگ است که تنها منظور خود را با نوشتن می تواند بیان کند. در نتیجه نمی توان در پستهایش از کرگدن برای نماد فریب دادن استفاده کرد و خرگوش را سلطان جنگل دانست. هم شما و هم من بعنوان وبلاگ نویس مجبوریم از قالبهایی که در ادبیات و فرهنگ نوشتاری ما وجود دارد برای انتقال مفاهیم استفاده کنیم، مگر آنکه آنقدر قدرت داشته باشیم که بتوانیم یه مفهوم انتزاعی جدیدی را معادل سازی کنیم که در این پست هیچ لزومی به این کار نیست. تاکید این طنز، جوک، لطیفه، نوشته، گفتگو یا هر چیز دیگر که اسمش را می گذارید بر روی «گول خوردن» است و نه روباه. فقط روباه می خواهد مفهوم را برساند که اگر جای آن هر چیز دیگری گذاشته می شد به هیچ وجه هیچگونه مفهومی را نمی رساند.

  7. alifarmani دسامبر 12, 2010 در 2:40 ق.ظ.

    دوستان نوستالزی زدن…. شانس اوردین انار نبود و گرنه مجبور می شدید صد دانه یاقوت و از حفظ بخونید…
    سراب ساز جان می بینی ادم و به کجا ها که نمی بری … حالا بیا بگو بابا منظورم چیزه دیگه ای بود… دیگه کو گوش شنوا ..من که می دونم منظورتون پدر ژپتو بود نه؟
    خوب که پوست موز نبود و گرنه باید باز هم می خوردید زمین…

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 12, 2010 در 10:12 ق.ظ.

      بله دوست عزیز. لزوما نباید هر چیزی رو شکافت و باید واگذار کرد به برداشت شخصی و انفرادی مخاطب. اینکه میترسی از گول خوردن توسط روباه مکار ، یا نگرانی از لیز خوردن روی پوست موزی که داری به وضوح آن را می بینی ، گوینده یا نویسنده هدفش تاکید بر ماهیت «گول خوردن» و «لیز خوردن» است ، و نه البته روباه و موز. ممنون از نکته سنجیت.

  8. من داستانم را جز تو برای کسی نگفته ام دسامبر 12, 2010 در 8:20 ق.ظ.

    به نظر من شانس آوردین گربه نره نبود!!!
    .
    ضمنا اونی که تویی خودتی ، اونی که منم خودمم.
    کلا من بی معرفت نیستم رفیق!

  9. نازنین دسامبر 13, 2010 در 3:53 ب.ظ.

    امممم
    امان از روباه آدم نما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: