سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

شورش عربی با تبلیغات لهستانی

مرد روی کاناپه جلوی تلویزیون پهن می شود. کانالها را عوض می کند و زیر لب مدام بد و بیراه می گوید. همسرش از درون آشپزخانه فریاد می زند «بزن یه کانال کوفتی که صدای زر زر نیاد! بزن ماهواره! بزن یه نکبتی بخونه صدای این مسجد لعنتی نیاد تو خونه!»  مرد نیم خیز می شود روی میز و کنترل ریسیور را بر می دارد و چند کانال عوض می کند «نگاه کن! این آشغالا هم آدم شدن حالا! صبح تا شب کون برهنه میندازن بیرون یهو تا یه چیزی میشه پرچم سیاه میزنن و برنامه نشون نمیدن!» بیخیال کانالهای ایرانی می شود. Viva را می گیرد و از جایش بلند می شود و می رود توی آشپزخانه. از توی یخچال دو تا قوطی آبجو بر می دارد «خیارشور و چند پر کالباس بردار بیار اونور بشینیم یه خاکی به سرمون کنیم. بیرونم که نمیشه رفت. کف کردیم»  می رود و جلوی تلویزیون لم می دهد و به کونهای برهنه ای که با یک آهنگ Trance خودشان را تکان می دهند خیره می شود. همسرش با یک سینی خیارشور و کالباس و زیرسیگاری می آید و کنارش می نشیند «من نمیدونم اینا چرا باید دین و ایمونشون رو فرو کنن تو گوش ماها! بابا خواب نذاشتن برامون! آسایش نذاشتن!» مرد سرش را تکان می دهد «گه زدن به این مملکت دیگه مفت خورا. همه چی زوریه. زور دست ایناس دیگه. گفتم بهت بیا با بچه ها بریم شمال، هی گفتی حوصله جاده ندارم و فلان و فلان»  زن یک جرعه از قوطی می خورد و کنترل ریسیور را بر می دارد. یک چرخی بین کانالها می زند و بیخیال می شود و دوباره می رود سراغ همان Viva که دارد به زبان لهستانی تبلیغات تخمی پخش می کند. زن صدای تلویزیون را بلند می کند. مرد زیر لب غر می زند «جان من نگاه کن! برای اینکه عربدهء اینا رو نشنویم مجبوریم زبون تخمی اینا رو گوش کنیم!!»

نیم ساعتی گذشته است. صدای بلندگوهای مسجد به اوج خود رسیده. مرد روی کاناپه، در میان چندین قوطی خالی، ولو شده است. به یک باره از جایش بلند می شود و دستش را بالای سرش تکان می دهد «من میرم به اینا بگم صدای اون لعنتی رو کم کنن! به ما چه یه نفری 1400 سال پیش رفته آدم کشی! میخواست نره! من الان باید زجر بکشم که یه عرب اون موقع شلوغ کرده!؟؟» زن که پشت میز ناهار خوری مشغول خواندن کتاب است از جایش بلند می شود و به سمت مرد می آید «چی میگی؟ دیوانه! اینا که حالیشون نیست که! اگه عقل و شعور داشتن که نمیرفتن این کارا رو بکنن! الان میری اونجا یه چیزی میگی یه بلایی سرت میارن!» مرد مشغول پوشیدن کفشهایش می شود «نخیر! من حالیشون میکنم که این مملکت فقط مال باباشون نیست! ما هم آدمیم!» زن با نگرانی کنار درب می ایستد «خب لااقل یه لباس دیگه بپوش! میری اونجا، تی شرت قرمز تنت می بینن، قاطی میکننا!!» مرد درب را محکم پشت سرش می بندد، منتظر آسانسور نمی شود و از پله ها پایین می رود.

زن نگران منتظر است تا مرد برگردد. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته که یک نفر با مشت به درب می کوبد. زن سراسیمه از جایش بلند می شود. سریع از ترس مانتویی تنش می کند و روسری به سرش می اندازد و می رود قوطی ها را از روی کاناپه جمع می کند. صدا مانند پتک روی مغزش می کوبد. تمام بدنش می لرزد. به سمت درب می رود و آنرا باز می کند و همسرش می پرد درون خانه «اون لباس مشکی من کجاس؟ هان؟ بدو! لباس مشکیمو بیار!» زن مرد را که می بیند روسری را از سرش بر می دارد «چی شده؟ چته؟ مُردم از ترس!» مرد به سمت اتاق می رود و با پیراهن مشکی بر می گردد و مشغول پوشیدن می شود «اوه اوه! نذری میدن! قیمه! الان تموم میشه!!» زن با عجله به سمت آشپزخانه می دود «بیا این قابلمه رو ببر» مرد جلوی آینه دارد دکمه هایش را می بندد «نه، قابلمه ای نمیدن. ظرف یه بار مصرفه. به هر کی هم دو تا بیشتر نمیدن. الان تموم میشه. من زود برم» مرد درب را که باز می کند، زن صدایش می زند. مرد بر می گردد و می بیند زن دارد دوباره روسری اش را سرش می کند «بذار منم میام دو تا هم من بگیرم. بدو بریم»

زن و مرد از خانه خارج می شوند. تلویزیون همچنان دارد تبلیغات تخمی به زبان لهستانی پخش می کند.

Advertisements

13 پاسخ به “شورش عربی با تبلیغات لهستانی

  1. navat دسامبر 15, 2010 در 6:40 ب.ظ.

    😦
    🙂
    😦
    🙂
    😦
    😦
    😕
    :-??
    :((

  2. navat دسامبر 15, 2010 در 6:41 ب.ظ.

    نوشته ات عالی بود!

  3. حسام دسامبر 17, 2010 در 12:47 ب.ظ.

    تاریخ راپیروزشدگان می نویسند…/
    تا وقتی مردم با دوتا ساندیس و یه پرس خورشت قیمه می شن مومن همینه داستان ما/
    viva رو خوب اومدی…/

  4. Mehr دسامبر 17, 2010 در 1:46 ب.ظ.

    چقدر تو باحالی.. جدی جدی ام همینجوریاس ها.. یعنی من عاشق ان زاویه ی دید توام.. همینایی که دم از روشن فکری و فیلان می زنن برا یه ظرف قیمه یک هوچی گری راه میندازن تماشایی…

  5. alifarmani دسامبر 17, 2010 در 8:10 ب.ظ.

    میخوام بگم اسبتم عالی بود ببخشید یعنی عاشقتم چسبید این پست البته درد هم داشت

  6. مرثا دسامبر 18, 2010 در 10:12 ق.ظ.

    بخندم یا گریه کنم؟

  7. من داستانم را جز تو برای کسی نگفته ام دسامبر 19, 2010 در 9:10 ق.ظ.

    حقیقت شاید تلخ نباشد اما به شدت عریان است. البته در این مورد که به شدت تلخ هم هست.

  8. tvkhc دسامبر 19, 2010 در 9:36 ق.ظ.

    سلام …
    خیلی وقته که نمیتونم برای وبتون نظر بذارم الان هم دارم تو ورد خودم می نویسم که کپی ش کنم .
    من نظرهای شما رو دوست دارم و اصلا از انتقاد هم ناراحت نمیشم ! هیچ وقت هم اولین کامنتتون رو فراموش نمی کنم که گفتید ما میگیم بهت تو هم پاشو خودت رو جمع کن 🙂
    بله آنِ من ، آسمان من ، خورشید بلاتکلیف توست ،صبح نمی شوی ؟
    واسه اسم من که آن تو جمع دوستان، بانو این شعر رو نوشته ./

  9. نیکا ژانویه 4, 2011 در 2:20 ق.ظ.

    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!chi begam vala

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: