سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

از مهرهء چهارم ستون فقراتش، 1.5 سانت به چپ، یک خال کوچک دارد

مرد در راهروی پزشک قانونی قدم می زند. هر از گاهی دستش را مشت می کند و آرام به دیوار می کوبد. چند بار روی صندلی می نشیند و تسبیحی از جیبش در می آورد و با آن ور می رود و دوباره از جایش بلند می شود و دور خودش می چرخد. کمی ته ریش دارد، با موهایی که نصفه و نیمه سفید شده اند. پیراهنش کهنه است، شلوارش هم همینطور، کفشش هم. مرد از بیخ کهنه است؛ لباسش، نگاهش، فکر و خیالش، روح و روانش، دست و پایش، و شاید حتی ایمان و اعتقادش. لبهایش مدام روی هم می جنبند و زیر لب هر دعا و راز و نیاز و نیایشی که به ذهنش می رسد مرور می کند. کمی آن طرفتر یک سرباز ایستاده و به حرکات مرد نگاه می کند و سعی می کند هیچ عکس العملی نشان ندهد. درب سالن باز می شود و زنی با چادر سیاه که تمامی صورتش را پوشانده بیرون می آید. چند نفر زیر بغلش را گرفته اند. زن از حال رفته است. بی حال آنجا می افتد، چند ثانیه که می گذرد به هوش می آید و روی زمین پهن می شود با یک دست به سرش می کوبد و با دیگری به قلبش مشت می زند. مرد می رود کنار زن و بدون آنکه چیزی بگوید چادر زن را روی سرش می کشد. یک نفر می آید کنار مرد «خانمتون نتونست جسد رو شناسایی کنه، خانم دیگه ای تو فامیل ندارین که بتونه کمکی بکنه؟» مرد ساکت است. آن یک نفر رویش را بر می گرداند و به سمت سرباز می رود «خدمتتون عرض کردم سرکار، متاسفانه صورت این خانم توی تصادف به طور کامل متلاشی شده. فقط میشه از چیزهایی که باقی مونده فهمید یه چیزی حدود 20 تا 24 سالش بوده. نمیشه تشخیص داد که این دختر این آقائه یا نه»

سرباز کلاهش را از سرش بر می دارد و دستی به موهای سیخ سیخی و کوتاهش می کشد. به سراغ مرد می رود که مات به دیوار روبرو خیره شده و چشمانش، در اشکی که هنوز اجازه پیدا نکرده جاری شود، خیس می خورند «پدر جان، توی فامیل خانم دیگه ای هست که بتونه جسد رو شناسایی کنه؟» مرد بدون آنکه به سرباز نگاه کند با خودش حرف می زند «هزار بار گفتم پدرسگ! هرزگی نکن! هزار بار گفتم دختر باید نجیب باشه! دانشگاه واسه دختر نیست! گفتم شوهر کن بذار همه راحت شیم! هی انداخت توی این جاده لعنتی رفت تا دانشگاه کوفتی! هی گفتم با پسرا حرف نزن! هرزگی نکن! هی گفتم اینطوری لخت و عور با مانتو نرو بیرون، چادر بکش روی اون سرت! گوش نکرد! هی رفت توی این جاده! لعنت به اون پسره. اون حرومیش کرد. اون پتیاره اش کرد. اون عشق و عاشقی یادش داد!» این را که می گوید اشک از بین ته ریشش راه باز می کند و روی یقهء کهنهء پیراهنش می چکد.

سرباز گلویش را صاف می کند و دوباره آرام می گوید «پدر جان، کسی دیگه ای هست بتونه جسد رو شناسایی کنه؟» مرد با چشمان از حدقه در آمده به سرباز خیره می شود «مادرش نتونست بشناسه! کیو بیارم که بتونه بگه چه خاکی به سرم شده؟» مرد، خیره به سرباز، به فکر فرو می رود. بعد از چند ثانیه از جایش بلند می شود و صورت به صورت سرباز می ایستد «سرکار! برین اون پسره حروم زاده رو بگیرینش! برین اون ولد زنا رو بگیرینش! برین با چوب بزنینش و بیارینش اینجا که اون دخترم رو کشت» سرباز کمی عقب می رود «پدر جان، به چه جرمی؟ اون که کاری نکرده. دختر شما احتمالا توی اون مینی بوس بوده و داشته میرفته خارج شهر دانشگاه. اون که اونجا نبوده. نمیشه که بیخودی کسی رو بازداشت کرد»   مرد به دیوار تکیه می دهد و همانطور لیز می خورد و دراز می شود روی زمین. سرش را می گیرد میان دستانش و بغضش می ترکد. شکسته و نامفهوم بدون آنکه به سرباز نگاه کند «نگفتم اون حروم زاده رو بازداشت کنین… بیارینش اینجا فقط… مادرش… مادر دخترم… می گفت پدرسگ عاشق پسره شده… می گفت پسره هم گفته عاشقشه… می گفت درسش تموم بشه میاد خواستگاری… برین اون حروم زاده رو بیارین… اون عاشق دخترم بود… اون حتما یه چیزی رو بدن این دختر دیده که مادرش نمیدونه… نمیشه که عاشقش باشه و بدنش رو ندیده باشه… حتما وجب به وجب بدنش رو حفظه… نمیشه که عاشق باشه و حفظ نباشه… برین اون نامرد رو بیارین… اون یه نشونی بده… اون نامرد اگه عاشقه… اون لعنتی اگه عاشقه…»

مرد صدایش لا به لای گریه گم می شود. سرباز چشمانش خیس شده. با آستین اشکش را پاک می کند و نفسی عمیقی می کشد و خطاب به مرد می گوید «پس من برم زنگ بزنم پاسگاه بفرستن دنبال پسره» سرباز آهسته به سمت تلفن می رود. می خواهد قبل از پاسگاه به «او» ، به دختری که دوستش دارد، زنگ بزند. به «او» فکر می کند و به خال کوچک و کمرنگی که روی کمر «او»ست و بوسه هایی که هر بار خودش بر روی آن کاشته است.

Advertisements

18 پاسخ به “از مهرهء چهارم ستون فقراتش، 1.5 سانت به چپ، یک خال کوچک دارد

  1. queentheodora دسامبر 21, 2010 در 9:22 ب.ظ.

    elahiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
    : (((((((((

  2. Aria دسامبر 21, 2010 در 10:37 ب.ظ.

    آقا شرمنده من این آخرشو نفهمیدم یعنی چی؟
    سرباز آهسته به سمت تلفن می رود. می خواهد قبل از پاسگاه به “او” زنگ بزند. به او فکر می کند و خال کوچک و کمرنگی که روی کمر دارد و بوسه هایی که هر بار بر روی آن کاشته است.

    ضمنا» 40-50 تا وبلاگ تو گودرم دارم که اکثرن مینیمالن. تنها وبلاگی که پست های بلندشو می خونم مال توِ.

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 22, 2010 در 8:37 ق.ظ.

      آریای عزیز، بابت خط آخری که نوشتی خوشحالم.
      هرچند باز کردن یه نوشته و بسط دادنش کار قشنگی نیست (دیگه این عدم توانایی نویسنده هست که نتونسته منظور رو برسونه و اگه قرار باشه نوشته ای به توضیح نیاز داشته باشه همون بهتر که نوشته نشه!!) هر کسی برای خودش یه «او» داره. این «او» میتونه یه معشوق خیالی باشه یا یه همراه واقعی. سرباز به یاد «او»ی خودش میوفته، یاد بدن «او»، یاد خال کمرنگی که روی کمر «او» هست. حرف پیرمرد رو میفهمه، که ته ذهنش قبول داره: عاشقها به هم محرم هستن.

      • Aria دسامبر 22, 2010 در 9:56 ق.ظ.

        آهان. بسیار عالی.
        باید بگم که اگه من مثلا» آخرش رو نفهمیدم بخاطر اینه که مطالعه ام خیلی کم بوده. قدرت درک کردنم هنوز پایینه.

        در رابطه با: هرچند باز کردن یه نوشته و بسط دادنش کار قشنگی نیست
        ولی من از نوع باز کردن بسط دادن شما بدم نمیاد چون چیزای جالبی توش می گُنجونی. آدم میفهمه دقیقا» قضیه چجور اتفاق می افته.

      • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 22, 2010 در 10:01 ق.ظ.

        ممنون دوست عزیز. لطفت بهم مستدام باد (:

  3. خــــــآتون خـــــــآموش دسامبر 22, 2010 در 12:22 ق.ظ.

    اینجور ادما مه رو مقصر میدونن همه رو خراب میدونن الا خودشون تازه ختم همه چیز هم هستن …یکی نیست بگه مرتیکه حالا همه عاشقا که تن و بدن معشوقشون رو مثل تو دریده وجب نمیزنن که …کله پدرت با این افکارت الا که اون بدبخت مرده بازم دست از حماقتت برنمیداری داری آبرو بدبخت رو می بری…عجبا یکی من و سوا کنه الان خون به پا میکنم ..

  4. queentheodora دسامبر 22, 2010 در 8:55 ق.ظ.

    اتفاقا برای من جالب بود این آقا با این طرز فکرش که دانشگاه رفتن رو هرزگی می دونه و با مانتو روسری گشتن رو لخت و عور بودن
    اونقدر شعور داشت نهایتش
    که این حقیقت رو بپذیره که عاشقها به هم محرمند
    (هرچند که من تصور می کنم این از فکر و ذهن روشن و باز نویسنده اثر ناشی می شه, تو دنیای واقعی اونی که اون اعتقادات اول رو داره به این آخری عمرا اگه معتقد باشه!!)

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 22, 2010 در 9:42 ق.ظ.

      اون قسمت توی پرانتز لطف همیشگی شما نسبت به من هست. اما معتقدم که هر نوشته لزوما نباید کاملا رئال باشه و میتونه به اگزجره کردن منظوری که داره حرف خودش رو بزنه. چیزی که مهمه اینه که شما منظور من رو متوجه شدین و باهاش موافقین و من خوشحالم از این بابت.

  5. مرثا دسامبر 22, 2010 در 10:06 ق.ظ.

    تو متخصصی… متخصصی که اشک من رو در بیاری. مرسی.

  6. من داستانم را جز تو برای کسی نگفته ام دسامبر 22, 2010 در 12:29 ب.ظ.

    من الان به این فکر می کنم که چه خوب شد ما با هم دعوا کردیم که بعدش دوست شدیم که بعد من هی میام اینجا هی چیزهای خوب میخونم. خوشحالم.
    پی نوشت: زین پس در گودر لایک این پست ها رو میزنیم.

  7. alifarmani دسامبر 22, 2010 در 3:17 ب.ظ.

    اگه از درون مایه ی این پست بیایم بیرون حرف های زیاد دیگه ای هم داره برا گفتن که متآسفانه ما بیشتر عشق و سنت و می بینیم ما یعنی من مخاطب
    مشکل از نویسنده نیست … مرسی سراب ساز جان دوست می داریم لهجه ی دستتان را…

  8. شیرآب دسامبر 23, 2010 در 2:25 ب.ظ.

    حاضری ما رو بزن بریم…جزوه رو هم بعدا کپی می کنیم…ما اصن اون سکشن رو بیشتر دوست داریم…

  9. پروانه کوچولو دسامبر 23, 2010 در 8:11 ب.ظ.

    ای ول بابا تو چه می کنی پسر!

    سوای اختلاف نظری که با نویسنده بنده دارم ولی خوبی این داستانک تو اینه که از همون اول می برتت تو فضا و بعد آخ حالا تو سعی کن که بیای بیرون مگه میشه(چشمک)

    ادامه بده

  10. الی دسامبر 26, 2010 در 11:10 ب.ظ.

    نمیدونم چرا تا تیتر رو خوندم منتظر یه داستان طنز بودم!
    جالب بود. ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست پدره بدونه که عاشقا محرمن.
    «اون عاشق دخترم بود… اون حتما یه چیزی رو بدن این دختر دیده که مادرش نمیدونه… نمیشه که عاشقش باشه و بدنش رو ندیده باشه… حتما وجب به وجب بدنش رو حفظه… نمیشه که عاشق باشه و حفظ نباشه… برین اون نامرد رو بیارین… اون یه نشونی بده… اون نامرد اگه عاشقه… اون لعنتی اگه عاشقه…» به نظرت اگه این تیکه از داستانت حدف بشه داستان چیزی کم داره؟ یعنی خواننده متوجه میشه ایا؟
    یا حداقل اینکه از زبون کسه دیگه بیان شه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: