سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

مال من گرونتره، مال تو قشنگتره

صورت مسئله: مرادی وسیله ای را به قیمت 1000 تومان خریداری می کند. اما بعد از گذشت چند روز به این نتیجه می رسد که بنا به دلایلی که از نظر خودش کاملا موجه و قانع کننده است، علاقه ای به آن وسیله ندارد. در همین بین  مرادی با ترابی برخورد می کند که همان وسیله را دارد، اما در شکل و مدل دیگر و در طرح و رنگی متفاوت.  مرادی به شدت به وسیلهء  ترابی علاقه مند می شود.  ترابی که این موضوع را می فهمد به مرادی پیشنهاد می دهد که وسایلشان را با یکدیگر معاوضه کنند. اما مرادی متوجه می شود که وسیلهء ترابی فقط 700 تومن قیمت دارد. با فرض اینکه هر دو وسیله کاملا سالم و نو باشند و جنسیت مرادی و ترابی در صورت مسئله مشخص نباشد،کدام گزینه صحیح می باشد؟ (حالتهای دیگر را در صورت امکان ذکر کنید)

1)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، چون مهم این است که وسیلهء ترابی را دوست دارد.
2)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، اما تا زمانی که زنده است آن 300 تومان را به یاد ترابی می آورد.
3)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، اما 300 تومان از او مابه تفاوت می خواهد.
4)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، اما قبل از آن به اندازهء 300 تومان به آن صدمه می زند تا برابر شوند.
5)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، و از آن استفاده می کند. چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است.
6)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است. اما از آن استفاده هم نمی کند. چون وسیلهء خودش را دوست ندارد.
7)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است. در عوض اصرار می کند که وسیلهء  ترابی را به قیمت 500 تومان بخرد.
8)  مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، چون وسیلهء خودش 300 تومان گرانتر است. وسیله اش را به کناری پرتاب می کند و یک وسیلهء 700 تومانی جدید می خرد. چون مهم این است که  ترابی بی جهت حال نکند!

27 پاسخ به “مال من گرونتره، مال تو قشنگتره

  1. Aria دسامبر 26, 2010 در 9:09 ب.ظ.

    مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، از او یک 500 تومانی می گیرد ولی 200 تومان دیگر را سگخور می کند.
    مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، از او یک 200 تومانی می گیرد و تا زمانی که زنده است آن 100 تومان را به یاد ترابی می آورد.
    مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، از او یک 200 تومانی می گیرد، اما قبل از آن به اندازهء 100 تومان به آن صدمه می زند تا برابر شوند.

  2. پروانه کوچولو دسامبر 26, 2010 در 9:52 ب.ظ.

    اگه به گزینه ی 6 اضافه کنی که «حسرت دستگاه ترابی را می خورد» 6 گزینه درست میشه به نظر من به عنوان یک ایرانی اصیل:دی

  3. الی دسامبر 26, 2010 در 10:55 ب.ظ.

    گزینه‎ی یک.

    • الی دسامبر 26, 2010 در 11:01 ب.ظ.

      حالت‎های احتمالی دیگر:
      مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، ولی همیشه به این موضوع فکر میکند که ایا کار درستی کرده یا نه.
      مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه می کند، ولی همیشه چشمش به دنبال سیصد تومن است.

  4. navat دسامبر 26, 2010 در 11:38 ب.ظ.

    گزینه ی یک! : ) ولی کاش ترابی یه 150 تومان می داد بهم تا فک نکنم خیلی هم مرادیم ولی خب اگه هم نداد نداد! چه کنم وسیله ی ترابی رو دوس دارم! لعنت بر چشمی که بی موقع بر وسیله ی مرادی افتاده:) چشم پاک که نباشی این چیزا هم پیش میاد:))

  5. دونقطه دسامبر 27, 2010 در 1:59 ق.ظ.

    مرادی وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند و از خراب شدن کاملاً تصادفی وسیله ی ترابی استقبال کرده ، برای مدت کوتاهی صبر می کند . پس از چند روز وسیله ی خود را به ترابی – در عالم رفاقت و چون طرف ترابی است – 1700 تومان می فروشد . هزار تومانش را همرا با شکر ِ فراوان ، می گذارد رای زنده شدن مال ، هفتصد تومان را می دهد از همان ها که دلش می خواست می خرد که البته پرواضح است که پس از چند روز بنا به دلایلی که به یقین برای خودش کاملاً موجّه و قانع کننده خواهد بود ، از وسیله ی 700 تومانی خسته شده توجّه اش به دوست دیگرش «مردابی» و وسیله ای که تازه خریده ، جلب می شود …

  6. مریم دسامبر 27, 2010 در 8:47 ق.ظ.

    من اصلا نتونستم حواسمو جمع کنم..در مورد گزینه ها و همش فکر می کردم…وسیله مورد نظر چی می تونه باشه…
    یه گوشی موبایل…با اختلاف قیمت 300 هزار تومن..
    بعدش تصور زدم..که مرادی ام و گوشی مو عوض نمی کنم…
    می سازم باهاش…D:

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 27, 2010 در 8:58 ق.ظ.

      ای بابا! دل به امتحان بده خواهر من! حواست رو جمع کن، سرت هم روی ورقه خودت باشه! دهه! گوشی عوض نمی کنم چیه! گوشی چیه اصلا! چرا فرضیات سئوال رو زیر سئوال میبری؟ ورقه ها رو اومدم جمع کنم نیای هی گریه و ناله کنی بگی 5دقیقه وقت بدینا!

      • مریم دسامبر 27, 2010 در 1:51 ب.ظ.

        دچار تناقض شدم..هم مورد 1 توی خودم می بینم
        هم مورد 8…
        یعنی من یه سری وسیله دارم که خوشم نیومده..پرت کردم یه گوشه…
        صرفا به خاطر تعلق خاطر به اون وسیله…نگش داشتم..با اینکه خوشم نیومده ازش
        یه سری وسیله هم بخشیدم رفته
        بزار اصلا یه گزینه 9 بسازم و خلاص
        9.
        مرادی ته دلش را نگاه می کند و میزان تعلق خاطرش را می سنجد.اگر تعلق خاطرش از 100 زیر 20 بود.برو سراغ گزینه 1.
        ولی اگر تعلق خاطر از 100 بالای 20 بود و یا خود 20 بود. وسیله اش را با ترابی معاوضه نمی کند، . وسیله اش را به کناری پرتاب می کند و یک وسیلهء دوست داشتنی جدید می خرد.!

      • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 27, 2010 در 5:37 ب.ظ.

        البته 20 به نسبت عدد خطرناکی است. چون اصولا اکثر چیزهایی که ما داریم اگر میخواست 20 تا هم نباشد که اصلا چرا آنها را داریم! پس اینطور که بنظر می رسد در کل شما گزینه 8 را انتخاب می کنید.

  7. مرثا دسامبر 27, 2010 در 11:41 ق.ظ.

    خیلی ببخشیدا اما من تا جنسیت مشخص نباشه نمی تونم به این سوال جواب بدم. البته سعی خودم رو کردما اما دیدم هر جوابی بدم باز ته ذهنم جنسیت رو انتخاب کردم و با استناد به اون دارم جواب می دم.

  8. مرثا دسامبر 27, 2010 در 11:43 ق.ظ.

    تازه من نه مرادی رو می شناسم نه ترابی رو. فکر کنم این پستت هم بیشتر جنبه روانشناسی داره.

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 27, 2010 در 11:52 ق.ظ.

      اول اینکه با این بهونه ها نمیتونی از جواب دادن فرار کنی. دوم اینکه اگه جنسیت از نظرت اهمیت داره (که حتما داره و من هم اشاره کردم به این موضوع) شما هر چهار حالت رو در نظر بگیر و جواب بده (پسر/پسر ، دختر/دختر ، پسر/دختر و دختر/پسر). سوم اینکه قراره مگه مرادی و ترابی رو بشناسی؟ در همون حدی که برای پاسخ دادن به این سئوال لازم هست اطلاعات به شما داده شده!

  9. alifarmani دسامبر 27, 2010 در 4:45 ب.ظ.

    بجز حالت اول تمام حالت ها درست است … وقتی که مرادی تصمیم می گیرد وسیله ی خود را با توجه به هفت گزینه ( گزینه ی 2 تا 8 ) به ترابی بدهد، ترابی به خود می اید و چند شرط می گذارد تا ببیند مرادی چقدر این وسیله را دوست دارد .گیریم مرادی ادم دمدمی مزاجی است و در همین لحظه احمدی را می بیند ، که همان وسیله را دارد .اما در شکل و مدل دیگر و در طرح و رنگی متفاوت اینبار احمدی بشدت به وسیله ی مرادی علاقمند می شود
    اقای ترابی هم وقتی وسیله ی احمدی را می بیند بشدت به ان علاقه می شود و متوجه می شود که وسیله ی ترابی 1500 تومان قیمت دارد ، حالا ماجرا جالب تر می شود ، موسوی که نسبتآ ادم باهوشیست از ماجرا با خبر می شود و به فکر فرو می رود که چطور می شود 3 وسیله ی که فقط طرح و رنگشان کمی متاوت تر است با این همه اختلاف قیمت!!!(موسوی به بازار می رود و قیمت ان وسیله را از فروشنده که از ظاهرش پیداست ادم منصفی است ، می پرسد و قیمت ان وسیله 50 تومان است ) پس به چند نتیجه می رسد که، فرشنده هر کسی که بوده است این وسیله را به، مرادی و ترابی و احمدی ، انداخته است.و این ماجرا بکلی ساختارش تغیر می کند که من دیگه نه حوصله ی نوشتنش را دارم و از ادب هم به دوره که بخواهم دست ببرم تو نوشته ی اقای سراب ساز سودا ستیز و یا بخوام این نوشته را به جاهای باریک بکشم چون کار به دادگاه و این جور جاها می کشه که درست نیست دادگاه و این جور جاها جای اراذل اوباش ها و خلاف کاراست حیف ادم که پاش به این جور جاها کشیده بشه والا…تازه اقای موسوی به یک نتیجه ی فلسفی هم رسید که اونم ژان پل سارتر در فلسفه ی اگزیستانسیالیسم اورده بود و با اندکی دقت ربط ان را خواهید فهمید ..حالا ببینا نمی زارن ….تب کردم…

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 27, 2010 در 5:49 ب.ظ.

      پس اینطور می توانیم فرض کنیم که موسوی یک حراج یا چوب زنی برگزار می کند و وسایل مرادی و ترابی و احمدی را در آن قرار می دهد تا هر کدام با پیشنهاد خود یکی از آنها را به بالاترین قیمت بخرند و پول آن را به صاحب اصلی وسیله بدهند. با فرض اینکه احمدی از وسیله مرادی و مرادی از وسیلهء ترابی خوشش آمده باشد، نتیجه میگیریم که وسیله احمدی برای ترابی باقی می ماند. حالا فرض کنیم که در این چوب زنی قیمت هر سه وسیله به 1000 می رسد و از آن بالاتر نمی رود. در نتیجه مرادی در اصل ضرر مالی نمی کند (هرچند همچنان ناراحت است که چرا وسیلهء ترابی را 300 تومن بالای قیمت خریده است) احمدی نیز که وسیلهء 1500 تومنی خود را با 500 ضرر به ترابی داده و وسیلهء 1000 تومنی مرادی را به همان قیمت خودش خریده است کمی بابت آن 500 تومن غصه خواهد خورد. در عین حال ترابی که وسیله اش را 300 تومن بالاتر از قیمت خریده اند و همچنین وسیله احمدی را 500 تومن زیر قیمت گرفته، در کونش عروسی برگزار می شود و مرادی و احمدی و موسوی را هم در این عروسی به صرف شیرینی و شربت دعوت می کند و همگی عاقبت به خیر می شوند. حالا فرض کنید این وسط احمدی که فرد تازه وارد به صورت مسئله است خانم باشد و فرض کنید در این بین ترابی عاشق احمدی شود. حالا 500 تومن ضرر احمدی در کنار 800 تومن سود ترابی بصورت 300 تومن سود خانوادگی در می آید. نتیجه می شود که زوج ترابی/احمدی 300 تومن سود می کنند و مرادی که سرش بی کلاه مانده 300 تومن ضرر کرده است. آن وقت دوباره جشن عروسی ترابی و احمدی در کون ترابی برگزار می شود و مرادی و موسوی هم دعوت می شوند و حالا فرض کنید که موسوی هم خانم باشد و مرادی عاشق او شود. آنوقت خر تو خری می شود که ژان پل سارتر هم از درک آن عاجز خواهد ماند.

  10. alifarmani دسامبر 28, 2010 در 1:39 ق.ظ.

    ……..و باز هم این ماجرا ادامه دارد تازه اول بد بختی ی ، ژان پل سارتر که از درک ان عاجز شده است تصمیم می گیرد که بمیرد نه اون که ورونیکا بود، اهان ! تصمیم می گیرد که سفری به ایران داشته باشد در بین سفر در نزدیکی های مرز ایران که این طور که شواهد نشان می دهد افغانستان بوده است، با دکتر رومن گیرشمن باستان شناس, فرانسوی اشنا می شود و دکتر گیرشمن که از اقای ژان پل سارتر بشدت خوشش امده تصمیم می گیرد که او را نیز همراهی کند… کات ، سکانس 97 روز داخلی خانه ی مرادی ، که ترابی و همسر محترمه هم مهمانند، انها زبان یکدیگر را هم می فهمند که این خودش به تنهایی قدرت خدا را نشان می دهد و گروهی هم ایمان می اورند و یکتا پرست می شوند دوربین کلوز اپ به روی ژان پل سارتر که در فکر فرو رفته و به پیپش پک می زند و یک سوال که ذهنش را سخت در گیر کرده که چطور می شود که در ایران در ماه محرم و بخاطر وسیله ای که نمی داند چیست دو ازدواج صورت گرفته که شاید حکمت خداوند است. موسوی و ترابی و مرادی و احمدی که خوارج نیستند پس چطور می شود که، در همین لحظه ابدار چی با چای وارد می شود و یکی کات می دهد و همه متعجب و گیجو مبهوج به هم زل زده که این صدا از کجا امد صحنه باز تکرار می شود و ابدار چی را صدا می زنند که دوباره وارد صحنه شود تا بلکه این راز فاش شود که ان صدایی که کات داد که بود و همه با هم ، یکصدا می گویند شاید اینبار بیاید شاید …اما اینبار هم نیامد.نکته ی جالب اینجا بود که هیچ کس متوجه ی ان نشد که ابدار چی از کجا امد و این راز تا ابد باقی ماند. کات پلان 98 برداشت دوم همان جا، دوربین تو شات به روی گیرشمن و سارتر ، ان دو در گوشی با هم پچ پچ می کنند و دوربین لانگ شات می شود گیرشمن از انها می خواهد که ان وسیله ها را بیاورند و می اورند گیرشمن ان سه وسیله را به دقت بررسی می کند و متوجه می شود که این سه وسیله قدمتی تاریخی دارد و متعلق به زمان ساسانیان بوده است و ماجرا شکل و بویی خاص به خود می گیرد ، گیریشمن این موضوع را بروز نمی دهد و سارتر خودش به این ماجرا پی میبرد و پدر هملت را با باتوم می کشد . و باز هم از هر طرف قصه که وارد شدیم نتوانستیم با مذاکره این موضوع را حل کنیم و ان اتفاقی که نباید رخ می داد ، رخ داد.. حالا خر بیار باقالی بار کن، ژان که بشدت احساس ندامت می کند به قاضی می گوید که ما قصد مذاکره داشتیم و از انجایی که می دانستیم شما ایرانی ها وقتی با باتوم با هم مذاکره می کنید من هم به بازار شاپور رفته و باتومی تهیه کردم که اگر خواستم کتک بخورم از خودم دفاع کنم و قصد کشتن نداشتم . ژان دستگیر می شود و به زندانی در کهریزک منتقل می شود و تا الان هم بیست شیشه ی نوشابه را غیب کرده است . گیرشمن هم وقتی که در می یابد که ژان در بازار شاپور باتوم تهیه کرده است ، دست خوش تغییرات روحی و روانی می شود و به منظور کشفیات باستانی عازم, شهر شاپور که ساسانیان در قرن سوم میلادی بنیانگزاری کرده بودند ، می شود .سالها گذشت و خبر جدایی موسوی از مرادی و ترابی از احمدی در گوش زمان پیچید و ژان بعد از سالها حبس به شهر خود باز گشت و کتابی به نام استفراغ نوشت که در صفحه ی اول کتاب چنین نوشت .در زمان زندان بلایی به سرم اوردند که وقتی پاستیل نوشابه ای هم می بینم خاطرات زندان کهریزک در من زنده می شود و استفراغ می کنم …

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 28, 2010 در 9:04 ق.ظ.

      با توجه به روند سیاسی / مذهبی که این داستان داره پیدا میکنه پیشنهاد میکنم ادامه نوشتنش رو به عهده خود ژان پل سارتر بذاریم. البته چند ابهام همیشه در ذهن باقی خواهد ماند. بعنوان مثال اینکه ژان پل سارتر فرانسوی که میخواست بیاد ایران تو مرز افغانستان چیکار میکرد!!! فرانسه سمت غربه، افغانستان سمت شرقه، سارتر اونجا چیکار میکرده پدرسوخته؟!!؟!؟ البته سیمون دوبووار قول داده که بعدا کتابی در این مورد بنویسه و این راز رو فاش کنه.

  11. فرناز دسامبر 29, 2010 در 1:21 ق.ظ.

    میدونی خیلی خیلی دلم میخواد این متن رو بخونم و بفهمم چی میگه اما به شدت من رو یاد اصول حسابداری میندازه الان فصل امتحاناته !
    به خدا هر وقت این پست رو میبینم غمم میگیره🙂

  12. نیکا ژانویه 4, 2011 در 2:07 ق.ظ.

    avalin kari ke mikonam 5e
    vali age hal nakardam ba vasileye khodam rahe hale 8 o anjam midam
    chon motenaferam chizi az kasi begiram ya chizi ba kasi avaz konam

  13. رویا مارس 3, 2015 در 12:40 ب.ظ.

    اصلا چرا مراد که همون جنس رو داره چشم به جنس تراب دوخته؟؟ مردک طمعکار…من جای تراب باشم جنسم رو بهش نمیدم که هیچ ، دلشم میسوزونم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: