سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژانویه 2011

کاسه ات را به من بده، دستانم را بجایش بگیر

فقیری کنار دیوار نشسته است.
دستش را به سمت رهگذران دراز کرده، کاسهء گداییش برق می زند، سکه گدایی می کند و در دل حسرت اسکناس دارد.

من زیر درختی ایستاده ام.
قلبم را به سمت رهگذاران باز کرده ام، اشک بر روی گونه هایم برق می زند، محبت گدایی می کنم و در دل حسرت عشق دارم.

… و مردم، خندان و بی تفاوت، از کنار هر دوی ما می گذرند.

 

داداش حال دادی! واسه همه تعریف میکنم

–  آقا ببخشید، من یه تراول دویستی دارم. می تونین برام خردش کنین؟
+ خیر قربان. اما از اینکه بنده رو اینقدر خفن تصور کردین ازتون ممنونم!!

 

 

 

دامن چیندار از نشانه های بهشت است

(مادرم علاقهء ویژه ای دارد که وقتی مشغول دیدن یکی از سریالهای ماهواره است، کنارش بشینی از او در مورد داستانی که اصلا نمی دانی و شخصیتهایی که هرگز ندیده ای و نمیشناسی بپرسی. این که در ذیل آمده آخرینش است)

– این کیه؟
+ این دختره از همشون بدجنستره. اومده به زور بین اینا، میخواد بینشون رو خراب کنه، پولا رو بالا بکشه بذاره بره.
– امکان نداره این دختره بد باشه! محاله!
+ تو که ندیدی! از کجا میگی؟
– ببین خودت! موهای مشکیش رو ریخته رو شونه هاش، دامنش هم سفیده با گلهای آبی! مگه ممکنه همچین دختری بد باشه؟!؟

(مادرم یک نگاه کوتاه به من می کند، یک آه کوتاه برایم می کشد، یک نگاه بلند به صفحه تلویزیون می اندازد و احتمالا به یک فکر بلند فرو می رود و دلش برایم می سوزد)

 

یه جفت کفش، یه جفت جوراب

–   آقای دکتر، نمی فهمم چم شده. اصلا یه مدته یه حال عجیبی دارم. رو میز دو تا لیوان کنار هم می بینم بغضم می گیره. دو تا کلاغ رو درخت می شینن غارغار می کنن همینطوری مات نگاشون می کنم. ماشینا رو که می بینم توی خیابون تو ترافیک کنار هم واستادن دلم آشوب میشه. پشت ویترین مغازه ها، یه جفت کفش، یه جفت جوراب، یه جفت دستکش، اصلا هر چیزی رو جفت می بینم اشکام سرازیر میشه. همین دیشب داشتم یه فیلم کمدی نگاه می کردم. زن و مرده همدیگرو بغل کردن من زارزار گریه می کردم. آقای دکتر، چرا اینطوری شدم؟
+  نمی خواد دیگه چیزی بگی. بمیرم برای تنهاییت! بیا بغلم!

دسته سازی 15

از دست رفتنی ها 4 دسته اند:

1) داشته ها
2) فرصت ها
3) موقعیت ها
4) شانس ها

و من تبحر ویژه ای در از دست دادن معجونی از تمامی آنها دارم.

جایی همین نزدیکی: سینما

خانمی با دختر نوجوانش آمده، یک تاغار پاپ کورن را تا خرخره خورده و ظرفش را با دست راست گرفته، یک گونی تخمه روی پاهایش گذاشته و چنان ترق و توروقی راه انداخته که انگار دارد دشمنانش را با دندان تکه تکه می کند. آن وسطها هم، برای تنوع، دست می کند و از چیپسهای دخترش یک مشت بر می دارد و قرچ و قوروچی از خودش ول می دهد که دیالوگهای فیلم را یکی در میان می شنوی.

پسر جوان و کون گشادی (از نوع لم دادنش روی صندلی سینما می گویم!) با دختر جوان و کون تنگی (از نوع نشستنش روی صندلی سینما می گویم!) آمده. پسر اصرار دارد با صدایی که حتما باید دو ردیف جلوتر و دو ردیف عقب تر هم بشنوند، تک تک سکانسها و دیالوگها و حرکات و جملات و کوفت و زهرمار را تفسیر کند!! هنرپیشه نگاه می کند، این تحلیل می کند. هنرپیشه می خندد، این تحلیل می کند. هنرپیشه می گوزد، این تحلیل می کند. دختر هم فقط می گوید «آهان!»

آقا پسری، گل پسری، با کت و شلوار و کیف سامسونت، انگار اشتباهی حواسش نبوده آمده سینما. موبایلش را دستش گرفته و شعورش فقط به این اندازه رشد کرده که گوشی را روی سایلنت بگذارد. اما  شعورش هنور آنقدر رشد نکرده که وقتی هر 10 دقیقه موبایلش زنگ می خورد آن را جواب ندهد، یا اگر می دهد لااقل عربده نکشد.

پدر و مادری با بچه کوچکشان آمده اند، پسربچه مدام یا شاش دارد، یا گشنه است، یا حوصله اش سر رفته، یا احتمالا صندلی اش میخ دارد که یک لحظه کون فسقلی اش را روی آن نمی گذارد و مدام در حال جفتک انداختن و حرف زدن است. آنوقت احتمالا پدرش از کل کتابهای کودک فقط سرفصل «هیس!» و مادرش هم بخش «نکن!» را مطالعه کرده اند! و صد البته بچه یکی از تفریحاتش ایستادن روی صندلی و زل زدن به آدمهای ردیف پشتی ست که خیر سرشان آمده اند یک فیلم کوفت کنند.

همه اینها به کنار! اینها خیلی جنرال بودند اتفاقا. این یکی را داشته باشید: هفت هشت دختر نوجوان، قاعدتا محصل، آمده اند یک گوشه نشسته اند. اسم بهداد نوشته می شود، دست و سوت می زنند! از در وارد می شود، دست و سوت می زنند! حرف می زند، غش می کنند! عشوه می آید، آه می کشند! او هم انگار از توی پرده اینها را می بیند، هی بیشتر عشوه می آید و دست و کله اش را خل خلکی تکان می دهد و اینها هم بیشتر ابراز احساسات ول می دهند. کم مانده بزنند زیر گریه و رو دست آنها را به سمت درب خروجی ببرند. فیلم زور زده جنایی و معمایی باشد. اما اینها کاری به این حرفها ندارند. فقط آمده اند بهدادش را ببینند. هرچیز دیگر نشان می دهد شروع می کنند با هم حرف زدن و تا پرده بهدادی می شود، دوباره جیغ و  ویغ می کنند و شال و روسری در هوا می چرخانند. حالا  کمی آنطرفتر رادان هم روی پرده است اما برای او کسی نه غش می کند، نه ضعف و نه تره را ساتوری!

خلاصه ما نفهمیدیم اینجا سینما بود یا سیرک!

تو چه می دانی، تو چه می فهمی

گاهی،
آنقدر پررنگ می شوی،
که پس میدهی دور چشمانم…

 

جایی همین نزدیکی: سالن انتظار

سالن پر از ارباب رجوع است. بنظر می رسد هر چه وسایل گرمازا آنجاست را تا درجه آخر روشن گذاشته اند. در این سرمای زمستان روی پیشانی همه عرق نشسته. من، یک کاپشن مشکی به تن دارم و یک شال گردن سبز هم به گردن. شال گردنم دست باف است. سال گذشته، یک دوست عزیز و مهم آن را بعنوان کادوی تولد برایم بافت. شال گردنم ترکیب زیبا و خوش سلیقه ای از چهار رنگ در طیف سبز است. خانم متصدی، در کمال بی حوصلگی، فرمهایم را می گیرد و حواله ام می دهد به صندلی های داخل سالن تا بعدا ً، اگر حالش را داشت، صدایم کند و جواز ورود به مرحلهء بعدی ِ بروکراسی ِ خوشگل آنجا را برایم صادر کند. آدمها مثل کفگیر دور خودشان می چرخند، مثل توپ تنیس از این باجه به باجهء دیگر پرتاب می شوند و مثل ماهی های در تور صیاد گیر افتاده یکدیگر را هول می دهند تا شاید راه فراری پیدا کنند. من که مراحل کفگیر و تنیس و ماهی را طی کرده ام دنبال یک صندلی خالی می گردم که تا زمان خوانده شدن اسمم کمی رسوب کرده باشم. اسم آقایی را می خوانند و او از جایش بلند می شود و من جایم را پیدا می کنم.

هدفون را می چپانم درون گوشهایم و خیره می شوم به مردم و سعی می کنم یک آهنگ مناسب برای وضعیت موجود پیدا کنم. نتیجه می شود آهنگی از The Crystal Method. صدا را آنقدر زیاد می کنم که هیچ چیز از محیط نشنوم. چشمهایم را به سرعت روی صورتها می چرخانم، گردنم را هم همینطور. با پلک زدنهایی که با آهنگ هماهنگ شده به تصاویر کات می زنم و به خیال خودم یک کلیپ می سازم و اسمش را هم می گذارم «تلهء گرفتاری». چند آهنگ می گذرد و چند کلیپ گوناگون می سازم! در همین گردن چرخاندنها  چشمم می افتد به خانم مسنی که بغل دستم نشسته است. باورم نمی شود! درست مانند شال گردنم را به گردنش انداخته. رنگها و بافت درست مانند همانی که من به گردن دارم. بیخیال آهنگ و کلیپ و مردم می شوم. هدفون را از گوشم در می آورم با تعجب فراوان نگاهش می کنم. رویش را به سمتم بر می گرداند و لبخندی می زند. به شال گردنش اشاره می کنم و می گویم «این درست مثل شال گردن منه! اما مال من دست بافه!» با همان لبخندش می گوید «مال من هم همینطور» لبخندش را با لبخند جواب می دهم و می گویم «اینو دوستم برام بافته» می خندد و می گوید «اینو من خودم بافتم. نکنه من دوستتم؟» این را می گوید و غش می کند از خنده. لذت می برم و کیف می کنم و حال خوشی تمام وجودم را بغل می کند.

ساعتم را نگاه می کنم. خیلی گذشته است. زیر لب غر می زنم «اه! چیکار می کنن اینا؟ چرا اسمم رو نمیخونه؟» خانم مسن به من نگاه می کند «دوست عزیز! تا الان که اون چیزه تو گوش ت بود! شاید اسمت رو خونده، نشنیدی!!» از جایم می پرم و به سمت باجه می روم. چند شماره ای از اسم من گذشته است. کمی چانه می زنم و بحث می کنم و درنهایت مجبور می شوم باز کمی صبر کنم. دوباره بر می گردم پیش صندلیهای وسط سالن. پسربچه ای سر جای من و کنارش، جای آن خانم مسن، مادرش نشسته است. هیچکدامشان شال گردن ندارند.

بوم از من، رنگ از تو

آبشار ِ موهایت را به نور بسپار،
می خواهم نگاهم را از رنگین کمانت خیس کنم.

 

دیشب تو کجا بودی، من خواب تو را دیدم پدرسوخته

– دیشب خوابت رو دیدم عزیزم.
+ جدی؟ ایول! چی کار می کردم؟ چی پوشیده بودم؟ ببینم … اصلا چیزی پوشیده بودم ؟!؟!؟؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: