سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: کوچه

شریعتی مانند همیشه قفل است. آن قدیمها در کتابهای مدرسه خوانده بودیم که خیابانها رگهای حیاتی یک شهر هستند. حالا اینطور که بنظر می رسد خون به حدی در این رگها لخته شده که شهر هر دقیقه چند باری سکته می کند. مسیر را می اندازم به یکی از کوچه های اطراف تا به خیال خودم میانبر بزنم. آن جلو بنظر اتفاقی افتاده است. چند دقیقه می گذرد و ماشینها کوچکترین تکانی نمی خورند. من، درون ماشین، وسط یک کوچهء فرعی تنگ و باریک، گیر افتاده ام.

پیرمردی تر و تمیز، با صورتی تیغ انداخته، موهای پرپشت و کاملا سفید، شلوار اتو کشیده مشکی و پلیور سفید و تمیز، با یک عصای زیبای چوبی،  از پیاده رو می گذرد. کمی عقب تر جوانکی تلفن همراهش را به گوشش چسبانده و با عجله از کنار پیرمرد رد می شود. جلوتر به شاخه های یک درخت می رسد که از بالای دیوار یکی از خانه ها روی پیاده رو خم شده است. نمی دانم چه درختی ست، اما شاخه هایش در این وقت سال هنوز برگ دارند. جوانک با همان سرعت و عجله شاخه ها را به شدت کنار می زند و چند برگ را می کند و عبور می کند و می رود. پیرمرد این صحنه را که می بیند سری تکان می دهد و به شاخه که می رسد، با همان آرامش، خم می شود و از زیر آنها با ملاحظه رد می شود. چند قدم جلوتر می ایستد و بر می گردد بالای دیوار را نگاه می کند. عصایش را بر می دارد و آرام شاخه ها را بالا می زند. چند بار تلاش می کند، اما شاخه ها دوباره پایین می افتند. سعی می کند سر ِ شاخه ها را روی درخت گوشهء پیاده رو بیاندازد، اما باز هم موفق نمی شود. پیر مرد کمی می ایستد و در نهایت می رود، اما به همان سمتی که از آن آمده بود.

مردم از ماشینهایشان پیاده شده اند. یکی می گوید انگاری جلوتر یک وانت پشت ماشینی که پارک کرده گیر افتاده است و ملت دارند می گردند دنبال صاحبش. چند دقیقه می گذرد که پیرمرد دوباره سر و کله اش پیدا می شود. اینبار یک تکه نخ، از همانها که به دور سبزی می پیچند، دستش گرفته. دقیقا نمی دانم می خواهد با آن چه کار کند. عصایش را می زند زیر شاخه ها و آنها را دوباره بالا می دهد. همچنان شاخه ها روی درخت کنار پیاده رو بند نمی شوند. با زحمت روی نوک پا می ایستد و دستانش را می کشد و سعی می کند با آن نخ چیزی را روی درخت کنار پیاده رو گره بزند.

ماشین عقبی با چراغ و بوق حالی ام می کند که راه باز شده. پیرمرد همچنان با شاخه ها مشغول است. در راه به این فکر می کنم که فردا دوباره از همین مسیر بیایم و ببینم تلاش پیرمرد نتیجه داده است یا نه.

17 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: کوچه

  1. الی ژانویه 4, 2011 در 9:26 ب.ظ.

    شبیه دسته سازی شماره 10 خودت هستش. من که اینطور فکر می کنم

  2. پروانه کوچولو ژانویه 4, 2011 در 9:36 ب.ظ.

    تا آخرین خط هم منتظر بودم پیاده شی و کمکش کنی!

    • سراب ساز سودا ستیز ژانویه 4, 2011 در 10:01 ب.ظ.

      تو اون شرایط، دیدن نتیجه برام خیلی جذابتر بود تا کمک کردن. خیلی دوست داشتم بدونم چی تو فکر پیرمرد هست و چه نقشه ای برای نجات شاخهء درخت توی ذهنش داره. شاید بهتر بود کمکش میکردم، اما کنجکاوی از نتیجه مانع شد.

  3. queentheodora ژانویه 4, 2011 در 10:12 ب.ظ.

    الهی
    این کارها اصولا فقط مال همون نسل بوده
    نسل ما در بهترین شرایط می شن سراب ساز سودا ستیز که این طور با دقت توجه می کنه و رد می شه

  4. خــــــآتون خـــــــآموش ژانویه 5, 2011 در 12:18 ق.ظ.

    اگه من بودم میرفتم کمکش ..برای لوس کردن خودم هم که شده🙂

    حیف که نسل این ادمها دارد تبدیل به افسانه میشود.

  5. فرناز ژانویه 5, 2011 در 12:32 ق.ظ.

    برای اینکه اون ها میدونن خم شدن و کم بال و پر شدن چه معنایی داره !
    نسل ما از کنار خیلی از زیبایی ها به همین سادگی میگذره … پدربزرگه من هم همیشه درخت های حیاطشون رو همین طوری میبنده تا شاخه ها به خودشون شکل بگیرن و به اصطلاح خودش جون بگیرن یه کم ./
    خوبه تا باشه از این ترافیک ها تصویر جالبی رو دیدی .

  6. مرثا ژانویه 5, 2011 در 11:37 ق.ظ.

    شاخه های درخت تماس با دستهای پیرمرد رو دوست داشتن. خودشون رو براش لوس می کردن. لخت میفتادن تو دستاش تا بیشتر نوازش بشن.

  7. ریحانه ژانویه 5, 2011 در 2:29 ب.ظ.

    این پیر مرد های حساس که همیشه تلاش دارند همه چیز را تعمیر کنند بعضی وقتها خیلی دوست داشتنی‌اند و بعضی وقتها اعصاب خورد کن . اگه دور و برت یکیشون رو داشته باشی گاهی میخوای داد بزنی که : این درست نمیشه دیگه تو رو خدا دست از سرش بردااااااااار

    • سراب ساز سودا ستیز ژانویه 5, 2011 در 2:33 ب.ظ.

      موافقم. خیلی مواقع دیدن چنین آدمهایی با همچین پشت کاری توی این سن از بیرون و دور زیبا و قشنگ هست. وقتی کنارشون باشی ممکنه سر یه سری مسائل (البته نه همشون) اذیت بشی. نسل ما خیلی راحتتر بیخیال میشه!

  8. ریحانه ژانویه 5, 2011 در 2:30 ب.ظ.

    راستی لینک شدی با اجازه .. اگه اجازه بخواد البته

  9. طناز ژانویه 6, 2011 در 9:03 ق.ظ.

    می دونی من چی خواستم ؟
    که تو اوت ترافیک لعنتی باهات بودم و این صحنه رو می دیدم و همون جا می رفتم یه لیوان چای و یه نخ سیگار می آوردم تا باهم بخوریم و بکشیم و به این فکر کنیم که ما کجای دنیاییم؟

  10. هراتس ژانویه 6, 2011 در 11:00 ب.ظ.

    روز بعد چی شد؟

  11. نیکا ژانویه 7, 2011 در 4:29 ق.ظ.

    shayad behtar bod komak mikardi

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: