سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

منتظرم، تا انتظارت به سر نرسد

او هر روز، عصر، همانجای همیشگی در کافه می نشیند، همان نوشیدنی خنک همیشگی را سفارش می دهد، به پنجره چشم می دوزد و منتظر می ماند، تا در باز شود و او پیشش بیاید.

من هر روز، عصر، همانجای همیشگی در کافه می نشینم، همان نوشیدنی داغ همیشگی را سفارش می دهم، به پنجره چشم می دوزم و نگران می مانم، تا مبادا در باز شود و کسی پیشش بیاید.

… هیچوقت کسی پیشش نمی آید…
… هیچوقت من پیشش نمی روم…

21 پاسخ به “منتظرم، تا انتظارت به سر نرسد

  1. مرثا ژانویه 10, 2011 در 10:07 ب.ظ.

    شاید اونم نگرانی مشابهی در مورد تو داشته باشه

  2. نیکا ژانویه 10, 2011 در 10:13 ب.ظ.

    ?chera nemiri pishesh khob
    shayad montazere to bashe

  3. پروانه کوچولو ژانویه 10, 2011 در 10:18 ب.ظ.

    یعنی از ته دل لعنت به تو ای که منتظری و جرات نداری بری بهش بگی و اونو یه لنگ در هوا نگه داشتی!

    پ.ن.تابلو بود که خودم در گیر همچین موقعیتیم؟:دی

  4. کرانچیسم ژانویه 11, 2011 در 2:53 ق.ظ.

    گاهی فقط باید رهگذر بود و گذشت .
    یعنی راستش را بخواهی همیشه باید بود .
    بلاخره روزی دلبستگی عادت می شود و وابستگی می اورد و بدون انکه بفهمی نمیدانی چرا اسیر شده ای در جایی که باید پرید !

  5. نازنین ژانویه 11, 2011 در 9:35 ق.ظ.

    خیلی غم داشت
    انتظار برای بودن کسی کنارت و نگرانی برای نبودن کسی در کنارش

    سادگی اینقدر بده؟

  6. queentheodora ژانویه 11, 2011 در 11:56 ق.ظ.

    چه پدرسوخته چهره ناز و ساده و معصومی داره
    دعا می کنم برات که انتظارش به سر نرسه
    زمان اون جوری بگذره که تو انتظارشو داری

  7. Mr.P4R4D0X ژانویه 11, 2011 در 1:31 ب.ظ.

    منم پارانویا دارم !

    (اینکه چه ربطی داشتو خودمم دقیقا» نمیدونم اما احساس کردم باید اینو بگم !)

  8. خــــــآتون خـــــــآموش ژانویه 11, 2011 در 3:12 ب.ظ.

    یه روزی یکی میاد پیشش میشینه و اونوقت سوزشش می مونه برای تویی که انتظار میکشیدی..

  9. ليدا ژانویه 11, 2011 در 7:17 ب.ظ.

    همينم خيلي خوبه.چون يه وقت ديدي رفتي جلو و از جلو رفتنت پشيمون شدي.اخه بعضي چيزا فقط بايد از دور ديد.

  10. Mr.P4R4D0X ژانویه 11, 2011 در 11:40 ب.ظ.

    وختی رفتم جلو..حرف دلمو زدم..
    با این که کف و خون قاطی کردم..
    با اینکه ریدم…اتمی..
    با اینکه خیلی تابلو بودم از نظر خودم..
    اما.. از نظر اون اصن اینجوری نبود..
    یا حداقل فکر میکنم..چون هیچوقت چیزی نگفت..
    همه این زرا رو زدم که بگم:
    هرکاری که فکر میکنی درسته..
    درسته !

  11. فرناز ژانویه 12, 2011 در 12:42 ب.ظ.

    آرزوی اون باز شدن در و به سر رسیدن انتظارشه و چقدر حس بدی که آرزو کنی آرزوی کسی برآورده نشه !
    اما گاهی مجبوریم … نوشته ات ملموس بود برای من !

  12. نیکا ژانویه 13, 2011 در 12:45 ق.ظ.

    ?nakheram che rabti be gol zadane khodet dare

  13. saeed ژانویه 29, 2011 در 7:38 ب.ظ.

    شاید میترسه همین نگاههای گاه به گاه هم هیچی بشه ودر حسرت همین یه نگاه هم بمونه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: