سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: سالن انتظار

سالن پر از ارباب رجوع است. بنظر می رسد هر چه وسایل گرمازا آنجاست را تا درجه آخر روشن گذاشته اند. در این سرمای زمستان روی پیشانی همه عرق نشسته. من، یک کاپشن مشکی به تن دارم و یک شال گردن سبز هم به گردن. شال گردنم دست باف است. سال گذشته، یک دوست عزیز و مهم آن را بعنوان کادوی تولد برایم بافت. شال گردنم ترکیب زیبا و خوش سلیقه ای از چهار رنگ در طیف سبز است. خانم متصدی، در کمال بی حوصلگی، فرمهایم را می گیرد و حواله ام می دهد به صندلی های داخل سالن تا بعدا ً، اگر حالش را داشت، صدایم کند و جواز ورود به مرحلهء بعدی ِ بروکراسی ِ خوشگل آنجا را برایم صادر کند. آدمها مثل کفگیر دور خودشان می چرخند، مثل توپ تنیس از این باجه به باجهء دیگر پرتاب می شوند و مثل ماهی های در تور صیاد گیر افتاده یکدیگر را هول می دهند تا شاید راه فراری پیدا کنند. من که مراحل کفگیر و تنیس و ماهی را طی کرده ام دنبال یک صندلی خالی می گردم که تا زمان خوانده شدن اسمم کمی رسوب کرده باشم. اسم آقایی را می خوانند و او از جایش بلند می شود و من جایم را پیدا می کنم.

هدفون را می چپانم درون گوشهایم و خیره می شوم به مردم و سعی می کنم یک آهنگ مناسب برای وضعیت موجود پیدا کنم. نتیجه می شود آهنگی از The Crystal Method. صدا را آنقدر زیاد می کنم که هیچ چیز از محیط نشنوم. چشمهایم را به سرعت روی صورتها می چرخانم، گردنم را هم همینطور. با پلک زدنهایی که با آهنگ هماهنگ شده به تصاویر کات می زنم و به خیال خودم یک کلیپ می سازم و اسمش را هم می گذارم «تلهء گرفتاری». چند آهنگ می گذرد و چند کلیپ گوناگون می سازم! در همین گردن چرخاندنها  چشمم می افتد به خانم مسنی که بغل دستم نشسته است. باورم نمی شود! درست مانند شال گردنم را به گردنش انداخته. رنگها و بافت درست مانند همانی که من به گردن دارم. بیخیال آهنگ و کلیپ و مردم می شوم. هدفون را از گوشم در می آورم با تعجب فراوان نگاهش می کنم. رویش را به سمتم بر می گرداند و لبخندی می زند. به شال گردنش اشاره می کنم و می گویم «این درست مثل شال گردن منه! اما مال من دست بافه!» با همان لبخندش می گوید «مال من هم همینطور» لبخندش را با لبخند جواب می دهم و می گویم «اینو دوستم برام بافته» می خندد و می گوید «اینو من خودم بافتم. نکنه من دوستتم؟» این را می گوید و غش می کند از خنده. لذت می برم و کیف می کنم و حال خوشی تمام وجودم را بغل می کند.

ساعتم را نگاه می کنم. خیلی گذشته است. زیر لب غر می زنم «اه! چیکار می کنن اینا؟ چرا اسمم رو نمیخونه؟» خانم مسن به من نگاه می کند «دوست عزیز! تا الان که اون چیزه تو گوش ت بود! شاید اسمت رو خونده، نشنیدی!!» از جایم می پرم و به سمت باجه می روم. چند شماره ای از اسم من گذشته است. کمی چانه می زنم و بحث می کنم و درنهایت مجبور می شوم باز کمی صبر کنم. دوباره بر می گردم پیش صندلیهای وسط سالن. پسربچه ای سر جای من و کنارش، جای آن خانم مسن، مادرش نشسته است. هیچکدامشان شال گردن ندارند.

Advertisements

10 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: سالن انتظار

  1. Mr.Karmand ژانویه 22, 2011 در 9:48 ب.ظ.

    من که به تو میگم تله پاتی هست
    اونوخت عکس این شال نباس سبز باشه؟ چه جوریاس؟

  2. اُغلن کبیر ژانویه 22, 2011 در 10:46 ب.ظ.

    خُب آدم در اون مناطق ژئوپلتیک، فیلم مستند نمی‌سازه که. باید حواس‌ت می‌بود به خونده شدن اسم‌ت.
    از آن خانم مُسن هم بسی خوش‌مان آمد.

  3. آروما ژانویه 22, 2011 در 10:58 ب.ظ.

    منم عاشق شال گردنم . مخصوصا دست بافش ، مخصوصا دست بافی که پر از خاطره باشه

  4. خــــــآتون خـــــــآموش ژانویه 23, 2011 در 9:47 ق.ظ.

    یعنی یه شال گردن می تونه اینقدر ادم رو دچار توهم کنه یا اثرات آهنگ بوده یا کلا خودت حالت خوبه ؟؟!!

  5. مرثا ژانویه 23, 2011 در 10:00 ق.ظ.

    هدیه های اینجوری رو خیلی دوست دارم 🙂 پیرزن های باحال رو هم همینطور.

  6. فرناز ژانویه 24, 2011 در 11:41 ب.ظ.

    آخ که شما ارباب رجوع ها چقدر هم به حرف گوش میدید و میشینید !!! به خدا قسم بیکار نمیشینن پشت باجه از خداشون هم هست کار شما زودتر انجام شه و سرشون خلوت بشه !
    اوف …
    حالا اگر خوشحالت می کنه و این عکس شال گردن خودته باید بگم من هم دارمش 🙂 تو سه رنگ . دوستم نبافته کار دست مادرمه ./

  7. فرناز ژانویه 24, 2011 در 11:41 ب.ظ.

    حس حرف زدنت با خانم مسن رو دوست داشتم …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: