سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

یه جفت کفش، یه جفت جوراب

–   آقای دکتر، نمی فهمم چم شده. اصلا یه مدته یه حال عجیبی دارم. رو میز دو تا لیوان کنار هم می بینم بغضم می گیره. دو تا کلاغ رو درخت می شینن غارغار می کنن همینطوری مات نگاشون می کنم. ماشینا رو که می بینم توی خیابون تو ترافیک کنار هم واستادن دلم آشوب میشه. پشت ویترین مغازه ها، یه جفت کفش، یه جفت جوراب، یه جفت دستکش، اصلا هر چیزی رو جفت می بینم اشکام سرازیر میشه. همین دیشب داشتم یه فیلم کمدی نگاه می کردم. زن و مرده همدیگرو بغل کردن من زارزار گریه می کردم. آقای دکتر، چرا اینطوری شدم؟
+  نمی خواد دیگه چیزی بگی. بمیرم برای تنهاییت! بیا بغلم!

18 پاسخ به “یه جفت کفش، یه جفت جوراب

  1. پروانه کوچولو ژانویه 28, 2011 در 4:44 ب.ظ.

    آخه بیا بغلم!;))

    البته اگه بالای کوچیک یه پروانه بتونه وسعت یه سراب رو در آغوش بکشه:(

  2. ليدا ژانویه 28, 2011 در 6:07 ب.ظ.

    چه درد مشترك افتضاحي………………..

  3. اُغلن کبیر ژانویه 28, 2011 در 8:33 ب.ظ.

    یا خیلی خیلی حس تنهایی داره یا خیللی خیلی احساساتیه.

  4. navat ژانویه 28, 2011 در 9:59 ب.ظ.

    چه طبیب خوبی! اولین گام درمان رو که همون تشخیصه خوب اومده! لاعلاجی درد بماند!

  5. هورمزد ژانویه 29, 2011 در 1:22 ب.ظ.

    سلام. وبلاگ خیلی خوبی دارید ! مطلبی که در مورد سینما نوشته اید حرف نداشت !

  6. alifarmani ژانویه 29, 2011 در 4:37 ب.ظ.

    پس با قرص و دارو و روانپزشک و اینا خوب نمیشیم و باس یه راست بریم تو بغل یا بیاد تو بغلمون…
    مرسی از اینکه به فکر جیبمون هستی و اخه پول ویزیت سر سام اوره…

  7. سحر ژانویه 29, 2011 در 6:31 ب.ظ.

    :(((((((((
    الهی بمیرم برات!
    جدی میگم

  8. مرثا ژانویه 29, 2011 در 8:04 ب.ظ.

    یه زمانی… یعنی اون موقع ها که بچه بودم، وقتی تو فیلم ها می دیدم هنر پیشه داره گریه می کنه به نظرم خیلی کار سختی میومد. هر بار هم از مامانم می پرسیدم آخه مگه میشه الکی گریه کرد؟ مامانم هم می گفت آره مامان جون یاد غم و غصه هاشون میفتن گریه می کنن! منم خنگ خنگ نگاش می کردم. اما الان می فهمم چطوری بدون دلیل… حتی اگه در حال بازی کردن یه نقش تو یه فیلم نباشی… میشه گریه کرد!
    حالا تو که خوبی… حد اقل جفت که می بینی گریت می گیره. من بینوا تک هم می دیدم گریم می گرفت. پرنده تنها می دیدم ار می زدم.

  9. پ-الف ژانویه 29, 2011 در 8:14 ب.ظ.

    قبلنا یه جفت کفش اینجا بود. البته اینجا نبودا. اون بالای بالا بود.
    امروز اومدم دیدم به جاش دو تا چش دارن نگام میکنن، منم هی نگاش کردم، اونم هی نگام کرد
    گفتم کفشات کو پس؟!
    گفت کفشا رو ساختن واسه رفتن.
    رفتن.
    گفتم من خیلی دوسشون داشتما.
    گفت خودمم دلم تنگ شده. ببین چه چشام خونه. ببین چه نشستم خون گریه کردم.
    گفت نمیبینی چه همه چی قرمز شده
    گفتم بمیرم برا تنهاییت! بیا بغلم!

  10. mrp4r4d0x ژانویه 29, 2011 در 9:21 ب.ظ.

    اگر شهری به اسم «گا» وجود داشت…
    من هر روز مسافرش بودم…
    خوبی تنهایی اینه که لا اقل تکلیفت روشنه ..تنهایی..
    دروغ نمیشنوی و مغز و فکرت دائم به گا نمیره و هزار کوفت و زهرمار دیگه..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: