سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژانویه 2011

☻☻1

گاهی همچین بی خود و بی جهت، نسبت به چیزی که اصولا هیچ فرقی با بقیه چیزها ندارد، احساس ویژه و خاصی داری و عجیب با آن حالت ازدواج به تو دست می دهد! وقتی هم به آن فکر می کنی خودت خنده ات می گیرد که ای بابا! این که هیچ فرقی با بقیه ندارد (حتی از بقیه هم گه تر است!) اما من بیخودی دوستش دارم چرا؟!؟ آنوقت است که زور می زنی و سعی می کنی چند تا دلیل قانع کننده برای خودت دست و پا کنی که لااقل اگر کسی پرسید چرا؟ در جواب مزخرف تحویلش ندهی.

مثلا در یک جمع یهو، بی خود و بی جهت، از دختری که فرضا موهای فرفری دارد خوشت می آید. آنوقت همچین خودت را تابلو و ضایع می کنی و آب از لب و لوچه ات روی یقه ات می ریزد که چند نفر لازم است بیایند و زیر بغلت را بگیرند و جمعت کنند. بعد حالا کسی ازت بپرسد این همه دختر، چرا این؟ آنوقت می گویی اخلاقش خوب است، خوشگل است، نجیب است، عجیب است، یا یک سری چیزهای دیگر. اما خودت هم می دانی که اخلاقش مانند قیافه اش گه است و نجابت هم که ندارد هیچ، عجابت هم ندارد! بعد تازه هفته بعد طرف می رود یا موهایش را صاف می کند یا از ته کله اش را تیغ می اندازد. اما همچنان آن فرها به دور مغز تو پیچ خورده و ول کن هم نیست.

نه! صبر کنید! مثالی که زدم اصل مطلب را نمی رساند. این یکی فکر کنم بهتر باشد: مثلا یهو می بینی وبلاگت 999 تا کامنت دارد. بعد خیلی ناخودآگاه آن کسی که می آید و کامنت 1000 را می گذارد، یهو عاشقش می شوی! یا یک پستت 99 تا لایک دارد، آنوقت ذوق می کنی برای کسی که می آید و آن را 100+ می کند. همچین دلت برایش ضعف می رود که انگار طرف اطراف شرکت جای پارک گیر آورده! (به جان خودم برای من نماد تخم دو زرده کردن و شاخ غول شکاندن و شاتل هوا کردن این است که بتوانی مثل آدم اطراف شرکت جای پارک پیدا کنی!!!) حالا اصلا نمی دانی طرف کی هست و از کجا آمده. حتی زن و مرد بودنش مشخص نیست. یک تپه سیبیل دارد، 250 کیلو وزن و 120 سانت قد دارد، زیر بغلش بو می دهد، با دهانش می گوزد و با کونش آروغ می زند، اما کاری از دستت ساخته نیست! عاشق شدی و رفته پی کارش!

حالا کلا تمام این حرفها را زدم که بگویم این صدمین پست وبلاگ است که با این چیزی که من نوشتم اصلا هم چیز خاصی از آب در نیامد. اما از آنجایی که این پست، اولین پست سه رقمی سراب ساز سودا ستیز است و قاعدتا تعداد پستها هیچوقت هم چهار رقمی نخواهد شد، خواستم بگویم که این مدلی ما خیلی حال می کنیم با این پست! شما هم خواهش می کنم برای دل نویسنده هم که شده با آن حال کنید!

هی گشتم و گشتم

یک وقتی می شود که می گردی و می گردی و می گردی تا یک نفر را پیدا کنی که نیمهء گمشده و جفت مفقود شدهء تو باشد. آخر هم از یک گوشه ای، پشت درختی، کنج دیواری، داخل غاری، زیر سنگی، پیدایش می کنی و روزگار و حال و احوالت دیدنی می شود. اما بعد می فهمی که آن یک نفر خودش داشته دنبال نیمهء گمشده و جفت مفقود شده اش می گشته که از بد روزگار آن نیمهء گمشده و جفت مفقود شده اش تو نیستی! آنوقت  است که قیافه ات دیدنی می شود، بدبخت!

جایی همین نزدیکی: سمینار

تمام متخصصین جمع اند. هر چه مدیر و کارشناس تراز اول در مملکت داریم اینجا حضور دارد. چند صد مهندس و محقق و نظریه پرداز و کارشناس جمع شده اند تا دانسته هایشان را یک کاسه کنند و چیز جدیدی یاد بگیرند. این سمینار که یک بار در سال برگزار می شود، در نوع خودش جزو معتبرترین هاست. از خارج می آیند، به خارج می روند، چندین و چند ورکشاپ می گذارند، صحبت می کنند، حرف می زنند، بحث می کنند، مقاله می دهند، نمودار می کشند، بالا می روند، پایین می آیند، حرص می خورند، داد می زنند، گلویشان را جر می دهند، تا بتوانند فرهنگ مدیریت (از آن گونه که هدف سمینار است) را گسترش دهند. اینها اکثرشان، خفن هستند! سرشان به تنشان می ارزد! یک جایی وزنه ای بلند کرده اند تا بار این مللکت روی زمین نماند! چشم امید به اینهاست. نقطهء آغاز پیشرفت از دریچهء ذهنی اینها شکل خواهد گرفت. اینها قرار است همه چیز را درست کنند.

وقت ناهار می شود. چند صد مهندس و محقق و نظریه پرداز و کارشناس، ورکشاپ و صحبت و حرف و بحث و مقاله و نمودار را بیخیال می شوند و از سر و کول هم بالا می روند، یکدیگر را هول می دهند، صف را چند شاخه می کنند، هوار می کشند، جیغ می زنند،  جرزنی می کنند، یواشکی دو تا سالاد بر می دارند، نوشابه را در جیبشان می گذارند، از روی طنابها می پرند، سر اندازه غذا چانه می زنند، آخر سر ناهار که تمام شد… دوباره  ورکشاپ می گذارند، صحبت می کنند، حرف می زنند، بحث می کنند، مقاله می دهند، نمودار می کشند. چرا؟ چون چشم امید به اینهاست. نقطهء آغاز پیشرفت از دریچهء ذهنی اینها شکل خواهد گرفت. اینها قرار است همه چیز را درست کنند.

 

 

گناه، زیباترین نعمت خداوند است

امشب،
من و تو،
گناه را به تصویر می کشیم.
ببین!
خدا هم اینجاست.
با همان لبخند مهربان و
سیگار برگش.

اتفاقی در پیش است.
گناه،
زیباترین نعمت خداوند است.

(طرح و شعر: امین منصوری)

من ناپیدا و غمم پیدا

وقتی مغزت پیچ می خورد،
وقتی دلت لنگ می زند،
وقتی چشمت تار می شود،
وقتی فکرت خم می شود،
وقتی آینده گم می شود،
وقتی گذشته سیخ می زند،

سر جایت بشین!

سرت را میان دستانت بگیر،
درون ِ خودت جمع شو،
چشمهایت را ببند،
فکر کن پنهان شده ای و هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند پیدایت کند.

این، شاید، ساده ترین و کم دردترین راه فریب دادن خودت باشد.

خواهش می کنم، تلخی اش را شیرین نکنید

یک نفر آمده بود، بالا هم نشسته بود، حرف هم زیاد می زد، نظر هم زیاد می داد. فکر می کردیم دکترای آکسفورد دارد. خبر رسید کلک زده، دروغ گفته. کارش زشت بود. گفتیم و خندیدیم و آنقدر شوخی کردیم که از آن موقع هر خبری می شنویم که کسی خودش را چیز دیگری جا زده، می زنیم زیر خنده و یاد آن مرحوم می کنیم.

یک نفر آمده بود، خیلی وقت پیش هم آمده بود، آن هم بالا نشسته بود، آن هم حرف زیاد می زد، نظر هم زیاد می داد. از حرفهاش چندین نسل می گذشت. نظرهایش چند صد سالی در گذشته بود. گفتیم و خندیدیم و آنقدر سن و سالش را مسخره کردیم که از آن موقع هر چیزی که می گوید بجای آنکه حرص بخوریم، می زنیم زیر خنده و چند طنز جدید می سازیم.

یک نفر آمده بود، بالا هم نشسته بود، حرف هم زیاد می زد، نظر هم زیاد می داد، اتفاقا در مورد هر چیزی هم نظر می داد. بجای آنکه بچسبیم به حرفهایش و بفهمیم چه می شود که اینطوری می شود، کاپشن و ریش و شکل و شمایلش را مسخره کردیم و آنقدر گفتیم و خندیدیم که هر خبر جدیدی بجای آنکه حرصمان را در بیاورد، به سرعت تبدیل به یک طنز و لبخند جدید می شود.

این را نمی گویم که بگویم بد است. اتفاقا خیلی هم خوب است. اینکه ما فشار روانی را با سوپاپ خنده تخلیه می کنیم، اینکه بنزین و برق و آب و نفت و گازوئیل و گاز و کوفت و زهرمار را به تخممان می گیریم و به تمام آنها می خندیم و سعی می کنیم فشار را به شکلی توزیع کنیم که قابل تحمل شود هم خوب است. اینکه ما با خندیدن به زشتیها از زشتی اش می کاهیم و با امید به سمت آینده قدم بر می داریم که شاید روزی روی همین زشتیها را زیبایی بگیرد، این هم خوب است. اصلا می توانید آنقدر چیزهای خوب دیگری از این موضوع در بیاورید که خودش بشود سوژه ای جدید برای شوخی و خنده هایمان. اما … اما … به هر زشتی نمی توان خندید.

هفتاد و هفت نفر کشته می شوند. می روند کنار آن هشتصد نفری که در این چند سال اخیر از آسمان به روی زمین افتاده اند، ترکیده اند، متلاشی شده اند یا سوخته اند. می میرند. متوجه هستید که؟ یعنی نیست می شوند. یعنی تنها یک اسم از آنها باقی می ماند. آن هم نه برای من و شما، برای خانواده اش فقط یک اسم باقی می ماند. این زشت است. خیلی خیلی زشت است. خواهش می کنم، با خندیدن به آن از زشتی اش کم نکنید. بگذارید زشت باقی بماند. بگذارید خبر سقوط و فرود اضطراری و مرگ و میر تنمان را بلرزاند، بگذارید گریه کنیم، بگذارید بترسیم. به هر چیزی نخندید. برای هر چیزی طنز نسازید. چی؟ طنز تلخ؟ خیر! این فقط تلخ است. خیلی تلخ. طنز را کنارش نگذارید. بگذارید زشتی این موضوع زشت بماند، خواهش می کنم، تلخی اش را شیرین نکنید.

دسته سازی 14

اگر دلت ساز مخالف زد، دو کار می توانی بکنی:

1)   هدفون ِ بیخیالی را بچپان در گوشهایت و صدا را آنقدر زیاد کن که ونگ ونگ ِ ساز مخالف دلت را نشنوی. مخاطب که نداشته باشد، خودش خسته و بیخیال می شود.
2)  دست نگهدار! ارکستر زندگی ات را با ساز مخالف دلت کوک کن. بگذار ساز مخالف دلت تک نوازی کند لعنتی! فکرت را بسپار به موسیقی اش  و برقص.

منتظرم، تا انتظارت به سر نرسد

او هر روز، عصر، همانجای همیشگی در کافه می نشیند، همان نوشیدنی خنک همیشگی را سفارش می دهد، به پنجره چشم می دوزد و منتظر می ماند، تا در باز شود و او پیشش بیاید.

من هر روز، عصر، همانجای همیشگی در کافه می نشینم، همان نوشیدنی داغ همیشگی را سفارش می دهم، به پنجره چشم می دوزم و نگران می مانم، تا مبادا در باز شود و کسی پیشش بیاید.

… هیچوقت کسی پیشش نمی آید…
… هیچوقت من پیشش نمی روم…

تو چشام نگاه کن و دستتو بذار تو دستم!

وقتی توی یه فیلم طرف عاجز و درمونده و خاک بر سر، تو ان و گه خودش گیر کرده و نمی دونه چه گهی بخوره، نه عقلش به چیزی میرسه، نه زورش به کسی، اونوقت یه سخنرانی چرت و پرت از خودش ول میده و یه زر مفتی میزنه، بعد دست  طرف مقابلش (که از خودش بدبخت تر و بیچاره تره و داره با ترس بهش هاج و واج نگاه میکنه) رو میگیره و میگه Trust Me ، بدانید و آگاه باشید و شک نکنید که در کمتر از 5 دقیقه هم خودش هم اون بنده خدا به بدترین شکل ممکن به گا خواهند رفتند!!!

راست بگو! خیره بدنبال چه گشتی؟

یادت آمد؟
که شبی تنها از آن کوچه گذشتی؟
همه تن چشم شدی،
راست بگو!
خیره بدنبال چه گشتی؟

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: