سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2011

دسته سازی 17

تمامی آدمهای دنیا 3 دسته اند:

1) آنهایی که به حرفهایم گوش می دهند.
2) آنهایی که به حرفهایم گوش نمی دهند.
3) آنهایی که هیچوقت حرفهایم به گوششان نمی رسد.

و تعداد افراد دستهء سوم آنقدر زیاد است که می توان از دستهء اول و دوم صرفنظر کرد.

یا حضرت آلفرد

پدربزرگ دوستم عاشق سینما بود. فیلمها را نمی دید؛ می خورد! می جوید! مثل بستنی تک تک سکانسها را لیس می زد. تمام عشقش به مجموعهء سینما به کنار، شیفته و دلباختهء هیچکاک بود. برای اثبات ارادتش، تصمیم گرفته بود اسم اولین بچه اش را آلفرد بگذارد. مادربزرگ دوستم اهل نماز و جانماز و تسبیح بود. پدربزرگ را از توی سینما باید جمع می کردی و مادربزرگ را از توی مسجد. تمام عشقش به مجموعهء ائمهء اطهار به کنار، شیفته و دلباختهء علی بود. برای اثبات ارادتش، تصمیم گرفته بود اسم اولین بچه اش را علی بگذارد.

بچه اول که بدنیا آمد، زور مادربزرگ بیشتر بود و بچه نامش علی شد. پدربزرگ برای آنکه اقتدارش را حفظ کند آنقدر علی را آلفرد صدا کرد که کم کم برای همه جا افتاد که علی در اصل آلفرد است! بچه دوم که بدنیا آمد نوبت به پدربزرگ رسید و اسم بچه را آلفرد گذاشت. اینبار مادربزرگ برای آنکه بفهماند هنوز هم زورش بیشتر است، آنقدر آلفرد را علی صدا کرد که کم کم برای همه جا افتاد که آلفرد در اصل علی است!

اسم بچهء سوم را پدر و مادرِ مادربزرگ ِ دوستم، که البته خانواده ای مذهبی بودند، گذاشتند غلامرضا. بچهء چهارم هم بنا به درخواست پدرِ پدربزرگ ِ  دوستم،  شروین نام گرفت. مادرِ پدربزرگ که شاکی بود هنوز اسمی برای نوه هایش انتخاب نکرده جفت پایش را نمی دانم به چه شکلی در یک کفش کرد که اسم بچهء بعدی باید بشود شاهین. فقط شاهین و دیگر هیچ. شاهین! شاهین! شاهین!

حالا من دوستی دارم که یک دایی دارد که اسمش علی است، اما آلفرد صدایش می کنند. یک دایی دیگر دارد که اسمش آلفرد است، اما علی صدایش می کنند. یک دایی دارد به اسم غلامرضا و یک دایی دیگر به نام شروین.     … و البته یک مـــــادر بــه نــام شـــاهـــیــــن!!!!

شیطان هم شیطنت می کند

 

… و بزرگترین نیرنگ شیطان آن بود که آدمی او را افسانه پندارد.

 

 

چه رنگی، چه بویی، چه طعمی

– آقا ببخشید، چس فیل دارین؟
+ نه جانم، تموم کردیم. فیلمون مریضه! عن سگ بدم بجاش؟
– قربون دستت، پس یه کم هم شاش خر بریز کنارش!!

همه چیز زیر سر باران است

–    چی شد که سیگاری شدی؟
+    یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم.
–    چی شد که ترک کردی؟
+    یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم.
–    چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
+    یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم.
–    چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
+    یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش… اون تنها نبود.
–    چی شد که درخواست بازبینی دادی؟ فکر می کنی خوب شدی؟
+    با این هوایی که من می بینم، بعید می دونم دیگه حالا حالاها بارون بیاد!

جایی همین نزدیکی: کنکور کارشناسی ارشد

سالن چندان بزرگ نیست، اما نصف آن را با صندلیهای فلزی، از آنهایی که چند برابر سن من را دارند و احتمالا اگر زبان داشتند می توانستند خاطرات زمان انقلاب مشروطه را تعریف کنند، پر کرده اند. یکی گوشه ندارد، یکی که گوشه دارد گوشه اش با زاویه 30 درجه به سمت بالا خم شده، آن که گوشه دارد و به بالا خم نشده، به پایین کج شده و آدمیزاد از رویش لیز می خورد، یکی که خودش صاف است زیر دستی اش به جهات مختلف زاویه دارد. یکی پیچ هایش زده بیرون و شلوار بنده خدایی را خیلی دراماتیک جر می دهد. یکی زیر دستی اش یهو افتاد! ، یکی آنقدر جیرجیر و زرزر و تلق تولوق می کند که صاحبش کم مانده بیخیال امتحان دادن شود.  بعضی از صندلیها به اندازه ای منهدم و داغان اند که نه کاغذ روی آن می توان گذاشت و نه باسن محترم را. یکی دو نفر به مردک شپشو و کثیفی که لباس سرایداری پوشیده و بعنوان راهنما آنجا ایستاده اعتراض می کنند. او هم به سادگی پاسخ می دهد: ناراحتی امتحان نده!   یک نفر می گوید: آقا من چاقم! پشت این صندلی جا نمی شم!   طرف هم با خونسردی تمام جواب می دهد: می خواستی رژیم بگیری!

خانم مراقب برگه ها را توزیع می کند. دو دقیقه بعد متوجه می شود که نباید این کار را می کرده، دوباره برگه ها را جمع می کند و به جایش برگهء نظرسنجی را روی صندلی می گذارد. خانم مراقب به واسطهء هوش و حواس سرشاری که از خودش نشان داده چندین صندلی را جا می اندازد. یک خانم مراقب دیگر که می آید برگه ها را جمع کند، متوجه می شود که چند نفر برگه ندارند. آنوقت دوباره می روند و برگه می آوردند تا خدای نکرده نظر آن چند نفر از قلم نیوفتد و یک وقت روند اصلاحات در سال بعد مغشوش نشود.

دربهای ورودی قرار است 7:30 بسته و امتحان 8:00 شروع شود. تا ساعت 8:25 هنوز آدمها وارد سالن می شوند و سعی می کنند با آن چیدمان خلاقانه که بصورتی کاملا آبستره چیده شده است، صندلی خودشان را پیدا کنند. آنهایی که زودتر آمده بودند از این زمان استفاده کرده و صندلیهای دفرمه شدهء خود را با صندلیهای کمتر دفرمه شدهء بی صاحب مانده عوض می کنند. در چند قسمت صدای مشاجرهء آنهایی که دیر آمده اند با آنهایی که دارند صندلی شان را کش می روند بلند می شود. نوای قرآن در پس زمینهء کش مکش صندلیها به گوش می رسد. امتحان ساعت 8:34 آغاز می شود.

چپ دستی به اندازه کافی در امتحان دردسر ساز است. حالا تصور کنید که پشت این صندلی عجیب و غریب و ناقص العضو چطور خودم را به زور چپانده ام و حالا قرار است 180 دقیقه هم رویش بشینم، آنوقت است که دردسر تبدیل به مصیبت می شود. تمام رگهای گردنم تیر می کشند و مجبورم پس از هر چند دقیقه زمانی را به نرمش گردن و حرکات کششی و پیلاتس اختصاص دهم. سرم را می چرخانم وآقای مراقب را می بینم که گوشه ای به دیوار تکیه داده. با سر اشاره می کنم که یک لحظه بیاید، نگاهم می کند. با دست اشاره می کنم، نگاهم می کند. دستم را بالا می گیرم، سرش را تکان می دهد. آرام می گویم یک لحظه تشریف میارین؟، سرش را به نشانهء «نه» تکان می دهد. با صدای بلند می گویم، یک لحظه میاین اینجا؟، خودش را می جنباند و نزدیک من می شود و با میزان ادبی که ازش انتظار می رود می گوید: چیه؟! نظم رو بهم زدی! می گویم: نمی خوام بخورمت! واستادی اینجا که جواب بدی!  یک نگاه به سر تا پایم می کند و احتمالا تخمین می زند که تا حدودی اندازهء نصف من است! آرام می گوید: چیه حالا؟  می گویم: من چپ دستم. یه صندلی بذارین کنار دستم گردنم خشک شد. صندلی کناری خالی ست. همان را کمی هل می دهد سمت من و زیر لب غر می زند و می رود و همانجا سر جای قبلی اش تکیه می دهد به دیوار.

خارج از حوزه امتحانی چندین جوان ِ کاغذ به دست تبلیغات موسسات گوناگون را در آدمیزاد فرو می کنند. قاعدتا فرض را بر این گذاشته اند که افرادی که بیرون می آیند هیچ گهی نخواهند شد و ناراحت هستند که هیچ گهی نخواهند شد و در نتیجه سریع با دیدن آنها تصمیم می گیرند برای سال بعد خاک منسجم تر و ساختار یافته تر و برنامه ریزی شده تری به سر کنند. کمی آنطرفتر سه دختر خانم متشخص با مانتو و مقنعه هم رنگ و یک شکل، با شال گردنهای یکسان و قرمز، ایستاده اند و تبلیغات یکی از همین موسسات را پخش می کنند. موسسه ای که فهمیده روبروی حوزهء آقایان از چه طعمه ای استفاده کند. آقایان به زور خودشان را از چنگال پسرهای کاغذ به دست نجات می دهند و به خانمهای کاغذ به دست می رساند، کاغذ را می گیرند و چند متر آنطرفتر روی زمین می اندازند.

لطفا انتظار نداشته باشید این پست نتیجه گیری داشته باشد! وعدهء دیدار ما، سال بعدی، همین موقع، همین حوزه!

 

نرم و سبک، ناز و لطیف

– اون چیه که نرمه، لطیفه، نازه، سبکه، شکستنیه…
+ تو جیب جا میشه؟
– آره.
+ دوست دختره؟؟!؟

دختری با گوشواره های گیلاس

دختری با گوشواره های گیلاس،
من که بی اختیار
در گوشهایت نجوا می کنم.
راستش را بگو!
اینبار طعمه برای چه کسی گذاشته ای؟

از نوع تبریک دهنده هاش

ما، به دوستان عزیز و نزدیک و ارزشمند و صمیمی و دوست داشتنی ای که موقع تولد بجای دیدار حضوری یا تماس تلفنی از SMS و Offline msg و Email برای تبریک گفتن استفاده می کنن، میگیم «شما عزیز و نزدیک و ارزشمند و صمیمی و دوست داشتنی نیستین» … شما چی میگین؟

پ.ن: دوستانی که از طریق Comment در پست قبلی لطف کردند و تبریک گفتند بسیار محترم و عزیزند. حرف بالا اصلا و ابدا به شما عزیزان بر نمی گردد. از همه شما بابت لطفتان ممنونم، چه آنهایی که تبریک  و چه شمایی که تسلیت گفتید.

برای هر کسی اتفاق می افتد، شما ببخشید

می توانست هر روز دیگری باشد، می توانست هر جای دیگری باشد، می توانست هر چیز دیگری باشد. حالا که امروز است: بیستم بهمن… حالا که اینجا ست: تهران… حالا که این است: زادروز ِ من.

از تمام سال، همین یک روز برای من است، آن هم برای شما… یک دقیقه برای تردید مارا بس.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: