سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

یا حضرت آلفرد

پدربزرگ دوستم عاشق سینما بود. فیلمها را نمی دید؛ می خورد! می جوید! مثل بستنی تک تک سکانسها را لیس می زد. تمام عشقش به مجموعهء سینما به کنار، شیفته و دلباختهء هیچکاک بود. برای اثبات ارادتش، تصمیم گرفته بود اسم اولین بچه اش را آلفرد بگذارد. مادربزرگ دوستم اهل نماز و جانماز و تسبیح بود. پدربزرگ را از توی سینما باید جمع می کردی و مادربزرگ را از توی مسجد. تمام عشقش به مجموعهء ائمهء اطهار به کنار، شیفته و دلباختهء علی بود. برای اثبات ارادتش، تصمیم گرفته بود اسم اولین بچه اش را علی بگذارد.

بچه اول که بدنیا آمد، زور مادربزرگ بیشتر بود و بچه نامش علی شد. پدربزرگ برای آنکه اقتدارش را حفظ کند آنقدر علی را آلفرد صدا کرد که کم کم برای همه جا افتاد که علی در اصل آلفرد است! بچه دوم که بدنیا آمد نوبت به پدربزرگ رسید و اسم بچه را آلفرد گذاشت. اینبار مادربزرگ برای آنکه بفهماند هنوز هم زورش بیشتر است، آنقدر آلفرد را علی صدا کرد که کم کم برای همه جا افتاد که آلفرد در اصل علی است!

اسم بچهء سوم را پدر و مادرِ مادربزرگ ِ دوستم، که البته خانواده ای مذهبی بودند، گذاشتند غلامرضا. بچهء چهارم هم بنا به درخواست پدرِ پدربزرگ ِ  دوستم،  شروین نام گرفت. مادرِ پدربزرگ که شاکی بود هنوز اسمی برای نوه هایش انتخاب نکرده جفت پایش را نمی دانم به چه شکلی در یک کفش کرد که اسم بچهء بعدی باید بشود شاهین. فقط شاهین و دیگر هیچ. شاهین! شاهین! شاهین!

حالا من دوستی دارم که یک دایی دارد که اسمش علی است، اما آلفرد صدایش می کنند. یک دایی دیگر دارد که اسمش آلفرد است، اما علی صدایش می کنند. یک دایی دارد به اسم غلامرضا و یک دایی دیگر به نام شروین.     … و البته یک مـــــادر بــه نــام شـــاهـــیــــن!!!!

Advertisements

15 پاسخ به “یا حضرت آلفرد

  1. فائزه فوریه 26, 2011 در 8:32 ب.ظ.

    :)))))))))))
    خدای من! این پست واقعی بود یعنی؟!!…
    بسیار خندیدیم..!

  2. آروما فوریه 26, 2011 در 9:28 ب.ظ.

    البته فکر کنم این جمله یه جاییش اشکال داره :»مادرِ پدربزرگ که شاکی بود هنوز اسمی برای نوه هایش انتخاب نکرده ..»

  3. مرثا فوریه 27, 2011 در 9:53 ق.ظ.

    هاهاها چه بساطی داشتن. کلاً تفاهم در خانوادشون قل می زده.

  4. پروانه کوچولو فوریه 27, 2011 در 11:09 ق.ظ.

    میشه فقط گفت واو
    چه آشی شده اینجا

    کلا تو خوشت میاد از این سردر گمی در اسم اگه این جوری هم نباشه خودت یه جوری پیچیده اش می کنی
    رجوع شود به پست بهرام و شهرام ;)))

  5. تکشیرزادهفت مارس 3, 2011 در 3:34 ق.ظ.

    من هم مثل پدربزرگ ، نوشته های شما رو میجوم! عالی مینویسید، نیازی به تعریف من نیست.
    درود بر شما.

  6. olo مارس 5, 2011 در 8:57 ب.ظ.

    ئه این شاهین خانوم مهندس عمران نبود؟ بعد ریاضی تو دبیرستان تدریس نمیکرد؟ بعد قدبلند و ساکن شهرک غرب نبود؟ اگه بود که خانوم ریاضی پیش دانشگاهی من بوده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: