سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: آوریل 2011

ای راننده! غصه نخور! ما هممون مثل همیم!

دیروز بود، یه چهارراه بود، چهارراه اینطوری بود که از پایین به بالا یه طرفه بود، از چپ به راست هم یه طرفه. اونوقت من داشتم مثل بچه آدم میومدم بالا که رسیدم به چهارراه. یه وانت داشت از جلو میومد، یعنی ورود ممنوع! من هم میخواستم بپیچم سمت چپ، یعنی ورود ممنوع! همون موقع از سمت چپ یه پژو405 اومد که می خواست بپیچه پایین، یعنی ورود ممنوع! بعد تو این خر تو خری یه پرادو از سمت راست اومد که می خواست مستقیم بره، یعنی ورود ممنوع! بعد خلاصه اینطوری شد که ما چهارتایی بدون اینکه استرس به خودمون وارد کنیم و شاکی بشیم و گیر کنیم و عصبی بشیم و تعجب کنیم و بوق بزنیم و فحش بدیم و عربده بکشیم، خیلی با آرامش و خونسردی به هم راه دادیم و هر کدوم رفتیم پی کار و زندگیمون، هیچ اتفاق بدی هم نیوفتاد!!

بعدنوشت: یه سری از دوستان انگار نتونستن موقعیت رو تجسم کنن! توی عکس بالا سفید منم، زرد وانته، سبز پژو405 و آبی هم پرادو.

Advertisements

در خصوص اعتراضات هفتگی اخیر

دوست عزیز،
سلام بی سلام!

بی مقدمه عرض کنم، همینه که هست! هر غلطی دلتان می خواهد انجام دهید! به حال من هیچ فرقی نمی کند. اینجانب همین گهی هستم که هستم!

خسته نباشید،
امضا: (( غروب جمعه )) !

کلاه های خبرچین، میان هزارتا دسته

کسی را می شناسم که کمرش زیر سنگینی تمام کلاه هایی که سرش گذاشته اند، خم شده،
اما هنوز خوشحال است که لااقل سرش سرما نمی خورد.

هفتم اردی بهشت هزار و سی صد و نود

خواب دیدم…  نشسته ام صندلی عقب تاکسی، وسط. سمت راستم خالی ست و از سمت چپ خبر ندارم. به کندی و ملایمت از یوسف آباد، محله ای که تا هشت سالگی در آن بوده ام، بالا می رویم. سینما گلریز را رد می کنیم و نزدیک خانهء دوران کودکی می شویم. چشمم می افتد به خانم «ت» که با مانتو و مقنعهء مدرسه منتظر ماشین ایستاده. خانم «ت»، خواهر ِ دختری بود که دوستش داشتم. عاشقش بودم بسکه دوست داشتنی بود پدرسوخته. از وقتی خواهرش را از دست دادم، از او هم خبر ندارم. به راننده گفتم تاکسی را نگه دارد، کله ام را از شیشه بیرون بردم و صدایش کردم. خانم «ت» آمد نزدیک و سوار شد، سمت راست، صندلی عقب. غم داشت، شاید هم ترسیده بود. گریه کرده بود و هنوز بغض داشت. چند بار پرسیدم: «ت» ! چی شده؟ جوابم را نداد. رسیدیم به آخر یوسف آباد. پیاده شدم و به راننده گفتم: دو نفر حساب کن. گفت: 850 تومن. خانم «ت» گفت: اما من می خواستم پایین برم! پرسیدم مگه مدرسه بالا نیس؟  گفت: مدرسه نمیرفتم، کلاس دارم. راننده گفت: 850 تومن دیگه بده ببرمش پایین. خانم «ت» با من حرف نزد. پول را دادم، تاکسی رفت، من هم رفتم.

از صبح که بیدار شده ام، فکری تمام ذهنم را مشغول کرده. نه اینکه خانم «ت» آنجا چه می کرد یا چرا ناراحت بود یا چرا با من حرف نمی زد یا اصولا من چه غلطی در تاکسی می کردم. اینکه چرا خانم «ت» وقتی می خواست پایین برود، آن سمتی از خیابان ایستاده بود که به سمت بالا می رفت؟

جایی همین نزدیکی: ترافیک

اصولا یکی از پیامدهای تنها بودن (بخوانید تنها شدن!) این است که در اکثر مواقع هیچ دختری روی صندلی شاگرد ِ ماشین شما ننشسته است، و البته یکی از نتایج تنها بودن در ماشین این است که پشت چراغ قرمز، پسربچه های گل فروش به سراغتان نمی آیند و جایشان را دختر بچه های فال به دست می گیرند.

نشسته ام پشت فرمان. شیشه ها بالاست و صدای فریاد موسیقی Toundra گرد و غبار مغزم را جا به جا می کند. روی صندلی شاگرد، کارت سوخت و دو عدد اسکناس ده هزار تومانی نشسته اند، حاضر و آماده برای پر کردن باک ماشین. دخترک فال فروش، زیبا و کثیف، به سمتم می آید و از پشت شیشه نگاهم می کند. خیلی داشته باشد 8-9 ساله است. هر دست فروشی را بتوانم پس بزنم، زورم به دختربچه ها نمی رسد. از پشت شیشه با اشارهء کله و دست می پرسم: چند؟  دخترک بجای آنکه جوابم را بدهد، ادایم را در می آورد! موسیقی را ساکت می کنم و شیشه را می دهم پایین: چنده فال؟  با خنده می گوید: آدم سئوال داره شیشه رو میده پایین!  لبخند می زنم و می گویم: ببخشید. حالا فال چنده؟  به معنای واقعی از ماشین آویزان می شود. دستهایش را می اندازد داخل، بطوریکه تاب خوردن پاهایش در هوا را حس می کنم: 250 تومن.  می پرسم: اون 50 تومن دیگه واسه چیه؟  کمی فکر می کند و می گوید: برای رایانه  و بعد از مکث و بستن و فشردن چشمهایش تصحیح می کند: اون که کامپیوتره! برای یارانه!  با خودم می گویم این دختربچه با این سن چرا باید مفهوم یارانه را بداند و بعد به خودم جواب می دهم: این بیشتر از تو این واژهء لعنتی را حس کرده است.

خودم را لوس می کنم و می گویم: بذار حالا ببینم پول دارم یا نه.  با کله اشاره می کند به دو اسکناس روی صندلی: پول اوناهاش!  جواب می دهم: این برای بنزینه. ماشین رو که نمیشه گشنه گذاشت.  با شیطنت می گوید: پول رو بده به من، برای ماشین فال بخون!  چشمانم را تنگ می کنم و می گویم: دیگه اون دورانی که شعر شنیدن آدمها رو سیر می کرد گذشته، چه برسه به ماشین.   به گمانم متوجه منظورم نمی شود و منتظر نگاهم می کند. پول را کف دستش می گذارم و نیت می کنم، نیتی که این چند روزه در سرم بالا و پایین می رود.

با بوق ماشین پشتی دخترک از ماشین کنده می شود و می رود. داد می زنم: مرسی.   بر می گردد و دست تکان می دهد و می خندد. موسیقی را بلند و پاکت را باز می کنم. خوب آمده!  دختربچه با فال و خنده اش امروزم را ساخت. موسیقی را عوض می کنم، BRMC می گذارم و تا مقصد پشت فرمان می رقصم!

در خصوص نظافتکاری اخیر

عزیز دلم،
سلام،
پیشنهاد می کنم یک بار هم که شده برای خلاص شدن از دست من بجای استفاده از زیر تخت، لبهء میز، دستهء صندلی، میلهء اتوبوس، گوشه های آسانسور و چارچوب پنجره، از دستمال کاغذی استفاده کنی!

همراه با عشق،
امضا: (( عـــن دمـــاغ )) !

در خصوص طرح نجات اخیر

جناب آقای حضرت نوح (ع)،
با سلام و احترام،
اینجانبان حاضریم در محضر خداوند متعال سوگند یاد کنیم که شما گفتید کشتی ساعت 5 بعد از ظهر حرکت می کند!!

ارادتمند شما،
امضا: (( جمعی از تک شاخها )) !

اول هدف را مشخص کن، بعد به فنا برو

می گویند اگر یک چیزی را از ته دل بخواهی و هدفت را واضح و کامل مشخص کنی و برای رسیدن به آن با تمام نیرو و انرژی تلاش کنی و دست به دامن کائنات شوی و همینطور فرت و فرت موج مثبت بفرستی، حتما و حتما به آن می رسی.

خواستم بگویم گه زیادی می خورند! شما باور نکنید!

در خصوص گناه اخیر

گناهکار عزیز،
با سلام و احترام،
خواستم یادآوری کنم اینجانب تا بی نهایت فرصت ندارم! بیایید بنده را بکنید و بروید پی کارتان!

مشتاق دیدارتان،
امضا: (( تــــوبـــــه )) !

ویزویزهای یک حرف مهم

همیشه گفتن ِ مهمترین حرفها، سخت ترین کار دنیاست. کلمات، کوچکتر از آن هستند که بتواند مهمترین حرفها را بیان کنند. مهمترین حرفها وقتی  در فکر تو هستند، نامحدودند. اما وقتی به زبان می آیند، درست مانند تمام چیزهای معمولی دیگر به نظر می رسند. این البته تمام مشکل نیست! مهمترین حرفها درست کنار قلبت دفن شده اند… به زبان آوردن این حرفهای مهم سخت و دردناک است، و آنوقت آدمها به شکل عجیبی به تو نگاه می کنند و نمی فهمند که تو چه می گویی، یا نمی فهمند که چرا وقتی حرف می زنی بی اختیار اشک می ریزی.

(استفان کینگ – مقدمهء کتاب «جسد»)

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: