سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: ترافیک

اصولا یکی از پیامدهای تنها بودن (بخوانید تنها شدن!) این است که در اکثر مواقع هیچ دختری روی صندلی شاگرد ِ ماشین شما ننشسته است، و البته یکی از نتایج تنها بودن در ماشین این است که پشت چراغ قرمز، پسربچه های گل فروش به سراغتان نمی آیند و جایشان را دختر بچه های فال به دست می گیرند.

نشسته ام پشت فرمان. شیشه ها بالاست و صدای فریاد موسیقی Toundra گرد و غبار مغزم را جا به جا می کند. روی صندلی شاگرد، کارت سوخت و دو عدد اسکناس ده هزار تومانی نشسته اند، حاضر و آماده برای پر کردن باک ماشین. دخترک فال فروش، زیبا و کثیف، به سمتم می آید و از پشت شیشه نگاهم می کند. خیلی داشته باشد 8-9 ساله است. هر دست فروشی را بتوانم پس بزنم، زورم به دختربچه ها نمی رسد. از پشت شیشه با اشارهء کله و دست می پرسم: چند؟  دخترک بجای آنکه جوابم را بدهد، ادایم را در می آورد! موسیقی را ساکت می کنم و شیشه را می دهم پایین: چنده فال؟  با خنده می گوید: آدم سئوال داره شیشه رو میده پایین!  لبخند می زنم و می گویم: ببخشید. حالا فال چنده؟  به معنای واقعی از ماشین آویزان می شود. دستهایش را می اندازد داخل، بطوریکه تاب خوردن پاهایش در هوا را حس می کنم: 250 تومن.  می پرسم: اون 50 تومن دیگه واسه چیه؟  کمی فکر می کند و می گوید: برای رایانه  و بعد از مکث و بستن و فشردن چشمهایش تصحیح می کند: اون که کامپیوتره! برای یارانه!  با خودم می گویم این دختربچه با این سن چرا باید مفهوم یارانه را بداند و بعد به خودم جواب می دهم: این بیشتر از تو این واژهء لعنتی را حس کرده است.

خودم را لوس می کنم و می گویم: بذار حالا ببینم پول دارم یا نه.  با کله اشاره می کند به دو اسکناس روی صندلی: پول اوناهاش!  جواب می دهم: این برای بنزینه. ماشین رو که نمیشه گشنه گذاشت.  با شیطنت می گوید: پول رو بده به من، برای ماشین فال بخون!  چشمانم را تنگ می کنم و می گویم: دیگه اون دورانی که شعر شنیدن آدمها رو سیر می کرد گذشته، چه برسه به ماشین.   به گمانم متوجه منظورم نمی شود و منتظر نگاهم می کند. پول را کف دستش می گذارم و نیت می کنم، نیتی که این چند روزه در سرم بالا و پایین می رود.

با بوق ماشین پشتی دخترک از ماشین کنده می شود و می رود. داد می زنم: مرسی.   بر می گردد و دست تکان می دهد و می خندد. موسیقی را بلند و پاکت را باز می کنم. خوب آمده!  دختربچه با فال و خنده اش امروزم را ساخت. موسیقی را عوض می کنم، BRMC می گذارم و تا مقصد پشت فرمان می رقصم!

7 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: ترافیک

  1. مرثا آوریل 26, 2011 در 10:54 ب.ظ.

    نیتی که این چند روزه در سرم بالا و پایین می رود… خوب آمده!
    شب من رو هم ساخت…

  2. مهدی ملک زاده آوریل 28, 2011 در 4:35 ب.ظ.

    عجب دختربچه ی ناقولایی بود!

  3. سودابه آوریل 30, 2011 در 2:31 ب.ظ.

    وقتي با اين بچه ها مواجه ميشم نميدونم واقعا بايد چه كار كنم
    مطمئنا بودجه محدودي دارم و نميتونم هرچيزي كه ارائه ميكنند رو بخرم . از طرفي فكر ميكنم اين پول ممكنه خرج چه چيزي بشه يا به جيب چه كسي بره
    واقعا درمونده مي شم
    تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه سعي كنم فكرشونو از ذهنم بيرون كنم گاهي هم چيزي بخرم ازشون
    آرزوم اينه كه راه حلي باشه تا بتونند زندگي بهتري داشته باشند

    • سراب ساز سودا ستیز آوریل 30, 2011 در 2:48 ب.ظ.

      درسته. کمک به این بچه ها در اصل کمک به افرادی هست که دارن ازشون سوء استفاده میکنن. آدمهایی که با وسیله قرار دادن طفلهای معصوم میخوان احساس و عواطف مارو تحریک کنن و البته در اکثر اوقات هم موفق میشن. راه حل اصولی پول دادن به این بچه ها نیست.

  4. NEgz مه 4, 2011 در 12:55 ب.ظ.

    oh oh che hayejan angiz!!!! barikala be on dokhtar bache

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: