سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: مه 2011

مرا در آغوش کش دلبرانهء من

در وجودم زن لوندی دراز کشیده است. هر بار که می خواهم به درونم نگاه کنم، جیغی می زند و کشیده ای می خواباند زیر گوشم و با سلیطگی می گوید: «مرتیکهء بی حیای چشم چران! نگاهت را درویش کن!» من هم گوشهایم سرخ می شود و می روم و تا چند روز سر و کله ام اطراف درونم پیدا نمی شود.

زن درونم چندان زیبا نیست، هیکل خوبی هم ندارد، اخلاقش هم چنگی به دل نمی زند، اما لعنتی دلبری را خوب می داند!

(در جواب پستی از خمارکش)

Advertisements

جایی همین نزدیکی: دوباره بانک

امروز هم نشسته ام در سالن بانک تا آن خانم مهربانی که شماره ها را می خواند، با آن بیان خستگی ناپذیرش صدایم کند. دو ردیف جلوتر 4 آقا و 2 خانم، بهمراه 2 بچهء خردسال، که بنظر می رسد فامیلند و برای یک کار بانکی – گروهی آمده اند، با هم مشغول صحبتند. بچه ها اسباب بازی ویژه ای پیدا کرده اند: لیوانهای یک بار مصرفی که کنار آبخوری قرار گرفته را بر می دارند و با سر و صدا زیر دست و پا له می کنند و به همراهش فریاد و جیغ می کشند. 4 آقا و 2 خانم هم اصلا حواسشان نیست و گرم بحث خودشان هستند.

نگهبان بانک سراغشان می آید، بخاطر بچه ها تذکر می دهد و با اشاره به آبخوری و لیوانهای رو زمین چیزهایی می گوید که من نمی شنوم. یکی از آن آقاها دست دو بچه را می گیرد و مانند زنبیل از روی زمین بلندشان می کند و می نشاند روی صندلی و با چنان خشم و غضبی صورتش را نزدیک بچه ها می آورد و می گوید «هیسسسس» که اگر ترمیناتور هم بود بغضش می ترکید.

هنوز یک دقیقه نگذشته که یکی از بچه ها آرام آرام شروع می کند به گریه کردن و لحظه به لحظه صدایش را می برد بالاتر. یکی از خانمها از جایش بلند می شود و می رود سمت آبخوری، چند لیوان بر می دارد و می آید می دهد دست بچه ها! آنها هم از جایشان بلند می شوند و لیوانها را می اندازند زیر پایشان و دوباره با سر و صدا لگدشان می کنند. آن 4 آقا و 2 خانم هم دوباره مشغول گفتگو می شوند. همین!

مرا روی گردنت جا بده

وقتی با تو ام، احساس خدایی می کنم.
هیچ کس نزدیکتر از من به رگ گردن تو نیست.

.

.

جایی همین نزدیکی: بانک

متصدی بانک چندین فرم رنگ و وارنگ گذاشته پیش رویم و من هم با خودکار افتاده ام به جانشان. در همین بین مدام مشخصاتم را می پرسد و من همانطور که سرم روی فرمهاست جوابش را می دهم. متصدی از آن دست جوانهایی ست که تفاوت برخورد بی ادبانه با رفتار گرم و صمیمی را نمی داند. من هم بدون آنکه او به تخمم باشم در بین فرمها دست و پا می زدم و فقط می خواهم زودتر کارم تمام شود و بروم دنبال زندگی ام.

(( حالا چرا اینقدر بداخلاقی؟ الان اگه به جای من یه دختر اینجا نشسته بود کلی شارژ بودیا! ))

تنها عکس العملی که می توانم نشان دهم این است با سکوت نگاهش کنم. مرتیکهء کونده لاشی فکر کرده من هم مثل خودش دختر ندیده ام! گوساله معلوم نیست خودش را چوب لباسی فرض کرده یا من را جلقی خاک بر سر. دوباره سرم را بر می گردانم روی فرمها و در دلم خودم را تصور می کنم که یک نفر دیگر هستم، با یک فکر و شخصیت و نگرش دیگر، و دارم یک پیت نفت خالی می کنم روی آقای متصدی که آتشیش بزنم! اما حیف که من آن یک نفر دیگر نیستم! تکمیل فرمها تمام می شود و می روم یک گوشه منتظر می شوم تا صدایم بزنند.

(( الان 60 نفر مونده نوبت من بشه. اینا هم که کار نمیکنن. الان اگه دختر بودم کارم رو سه سوته راه انداخته بودنا! ))

این را آقایی که کنارم ایستاده می گوید. یک لبخند مسخره به معنی برو گمشو پدرسگ می زنم و می روم یک گوشهء دیگر. خاک بر سر پست و زار و ذلیل و الاغتان کنند! واقعا اینقدر شخصیت زن از نظر شما بی ارزش و بی اهمیت است که مفهوم زن بودن برایتان این است که یک مرد حشـ.ـری با او مثل یک تکه گوشت تحریک کننده برخورد کند؟ یا مرد را اینقدر گوساله فرض می کنی که هر زنی را که دید آب از لب و لوچه و کونش جاری شود و نتواند افسارش را به معامله اش ببندد؟ … اصلا آن پیت نفت را بدهید به من! کون لق فکر و شخصیت و نگرش!

حالم از شمایی که ضعف شخصیتی و رفتاری و جنسی خودتان را به تمام مردم یک جامعه تعمیم می دهید بهم می خورد.

من اخلاق بدی دارم 5 : سنگین که می شوم، سبک نمی شوم

من اخلاق بدی دارم… البته دقیقا نمی دانم که این بد است یا نه، اما هر چه که هست اذیتم می کند و از نظر من چیزی که آدم را اذیت کند، حتی اگر خوب هم باشد، بد است!

بیشتر آدمها، لااقل آنطور که من تصور می کنم، وقتی ناراحتند یا دردی دارند یا فکری آزارشان می دهد یا مسئله ای نگرانشان می کند، یکی دو نفر را دارند که حرف زدن با آنها سبکشان می کند و دلشان برای چند لحظه هم که شده آرام می گیرد. این خیلی خوب و قابل فهم است: وقتی سنگین هستی، باید یک آدم مناسب و امن و قابل اطمینان داشته باشی که حرف بزنی و خودت را خالی کنی و سبک شوی، تا نترکی و زنده بمانی! اشکال کار همین جاست که این فرمول در من جواب نمی دهد.

وقتی سنگین می شوم، فقط کافی ست یک کلمه، حتی به عزیزترین و نزدیکترین و صمیمی ترین و قابل اطمینان ترین آدم زندگی ام، بگویم! تمام افکار آزاردهنده از جایشان بلند می شوند و بجای آنکه به ترتیب از دهانم خارج شوند، می چرخند و تمام وجودم را مسموم می کنند و دل و روده ام را به هم گره می زنند. لعنتی ها بیرون نمی روند! می چرخند و بزرگ تر و چاق تر و سنگین تر می شوند و بر می گردند، تنبل و زخمی، دوباره سر جایشان می نشینند.

نتیجه آنکه وقتی من سنگین می شوم، نمی توانم سبک شوم! یا باید موضوع را حل کنم (که نمی شود) یا باید فراموشش کنم (که نمی شود) یا باید بی خیالش شوم (که نمی شود) یا باید قبولش کنم (که نمی شود!) و من همچنان سنگین می مانم و همچنان حرف نمی زنم و همچنان در خودم می ریزم و همچنان کاری از دستم بر نمی آید.

من را از دکمه هایت چه باک؟

خیالی نیست! من که آمده ام لبانت را ببوسم.
دکمه ها خودشان باز خواهند شد!

.

فریاد زدیم، تشریف نداشتید

یه مدت هی گوشم زنگ می زد، اهمیت ندادم. حالا یارو هر کی بوده دیگه زنگ نمی زنه. میاد پشت گوشم یادداشت میذاره!!

به قول یکی از دوستان…

(( زن ایده آل زنیه که صبح که از خواب بلند میشی، بری توی آشپزخونه و ببینی داره صبحونه درست میکنه. اونوقت ماچش کنی و شپلق بزنی در کونش! بعد بری دستشویی، روزنامه هم با خودت ببری، مسواک بزنی، صورتت رو اصلاح کنی و برگردی بری تو آشپزخونه… و ببینی کونش هنوزززززز داره میلرزه!! ))

همسایه! چیزهایی امشب به یادم می آید

این جهان چقدر ساده بود و ساده است و مـا چـقدر در هم تنیده ایم این جهان ساده را که : آب بود و خاک . آتـش بـود و هـوا ، و انـسـان. آنقدر به هم بافتیم که بعد کسانی به راه افـتـادنـد که جهان را ساده کنند، معنا کنند برایمان و مــن که در ایـن راه، پی شادمـانی علفها و پروانه های کودکی بودم و دلم می خواست :

باد همان طور بوزد روی موهای مردمان
که بر علف،
پروانه همان طور بنشیند روی شانهء مردمان
که بر ترک گل،

اما رنج را یافتم. و بعد دانـسـتـم که چیزی به نام شر هم وجود دارد که درد و رنـج از اوست. و «آسـمان» وعده داده که در پایان زمان، این همه از بین رفته، محو می شـود و رنج پایان می یابد. اما همسایه! می دانم که آن روز، فقط آن روز واپسین، انسان حقیقت هولناک رنج را درخواهد یافت، زیرا به شادمانی بزرگ می رسد.

(همسایه! چیزهایی امشب به یادم می آید – هیوا مسیح)

در خصوص جیغ های اخیر

خانم عزیز،
از شما، بخاطر اینکه در حضور اینجانب بیش از زمان همبستری با  آقای عزیز جیغ می کشید، کمال تشکر را دارم.

با احترام،
امضا: ســوســــک!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: