سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

همسایه! چیزهایی امشب به یادم می آید

این جهان چقدر ساده بود و ساده است و مـا چـقدر در هم تنیده ایم این جهان ساده را که : آب بود و خاک . آتـش بـود و هـوا ، و انـسـان. آنقدر به هم بافتیم که بعد کسانی به راه افـتـادنـد که جهان را ساده کنند، معنا کنند برایمان و مــن که در ایـن راه، پی شادمـانی علفها و پروانه های کودکی بودم و دلم می خواست :

باد همان طور بوزد روی موهای مردمان
که بر علف،
پروانه همان طور بنشیند روی شانهء مردمان
که بر ترک گل،

اما رنج را یافتم. و بعد دانـسـتـم که چیزی به نام شر هم وجود دارد که درد و رنـج از اوست. و «آسـمان» وعده داده که در پایان زمان، این همه از بین رفته، محو می شـود و رنج پایان می یابد. اما همسایه! می دانم که آن روز، فقط آن روز واپسین، انسان حقیقت هولناک رنج را درخواهد یافت، زیرا به شادمانی بزرگ می رسد.

(همسایه! چیزهایی امشب به یادم می آید – هیوا مسیح)

Advertisements

1 پاسخ به “همسایه! چیزهایی امشب به یادم می آید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: