سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: دوباره بانک

امروز هم نشسته ام در سالن بانک تا آن خانم مهربانی که شماره ها را می خواند، با آن بیان خستگی ناپذیرش صدایم کند. دو ردیف جلوتر 4 آقا و 2 خانم، بهمراه 2 بچهء خردسال، که بنظر می رسد فامیلند و برای یک کار بانکی – گروهی آمده اند، با هم مشغول صحبتند. بچه ها اسباب بازی ویژه ای پیدا کرده اند: لیوانهای یک بار مصرفی که کنار آبخوری قرار گرفته را بر می دارند و با سر و صدا زیر دست و پا له می کنند و به همراهش فریاد و جیغ می کشند. 4 آقا و 2 خانم هم اصلا حواسشان نیست و گرم بحث خودشان هستند.

نگهبان بانک سراغشان می آید، بخاطر بچه ها تذکر می دهد و با اشاره به آبخوری و لیوانهای رو زمین چیزهایی می گوید که من نمی شنوم. یکی از آن آقاها دست دو بچه را می گیرد و مانند زنبیل از روی زمین بلندشان می کند و می نشاند روی صندلی و با چنان خشم و غضبی صورتش را نزدیک بچه ها می آورد و می گوید «هیسسسس» که اگر ترمیناتور هم بود بغضش می ترکید.

هنوز یک دقیقه نگذشته که یکی از بچه ها آرام آرام شروع می کند به گریه کردن و لحظه به لحظه صدایش را می برد بالاتر. یکی از خانمها از جایش بلند می شود و می رود سمت آبخوری، چند لیوان بر می دارد و می آید می دهد دست بچه ها! آنها هم از جایشان بلند می شوند و لیوانها را می اندازند زیر پایشان و دوباره با سر و صدا لگدشان می کنند. آن 4 آقا و 2 خانم هم دوباره مشغول گفتگو می شوند. همین!

Advertisements

6 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: دوباره بانک

  1. hadi مه 29, 2011 در 4:21 ب.ظ.

    …….. میخوایم باهم دوست باشیم ، یه چیزی پیش میاد دل و قلب و سر و هزار جای دیگه رو میشکنیم …. ولی باز دوباره بهانه میگیریم که میخوایم یکی رو دوس داشته باشیم یا یکی مارو دوس داشته باشه ….. د.و.ب.ا.ر.ه….

    شاید بی ربط بود به پست ولی ….؟!

  2. مرثا مه 29, 2011 در 5:14 ب.ظ.

    میگم خدا یه کم از این صبر تو رو به منم بده. می دونی اون موقع که پام هنوز نشکسته بود سر هر کدوم از مسائل اینچنینی که میدیدم، درگیر می شدم. شاید خدا به جوونیم رحم کرد که خونه نشین شدم یه مدت. الان تو دوره باز پروری ام :)))))
    مامانم یه حرف خوبی که میزنه اینه که زن و مرد باید روش های تربیتی یکسانی داشته باشن. وگرنه ریده میشه تو تربیت اون بچه. حالا این پست هم مهر تاییدی بود به همین حرف مامانم.

  3. hadi مه 29, 2011 در 5:39 ب.ظ.

    آره ولی …. شاید همون دوس داشتن ، یا این لج بازی ها با خودمون یا دیگران یا کلا بچه بازی ها … همون تربیت ه نقش داره …. بعضی وقتا فقط باید نشست و فقط دید و حرص خورد …

  4. محمدرضا عشوری مه 30, 2011 در 9:03 ق.ظ.

    همین! آخرش خیلی حال داد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: