سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژوئن 2011

فقط سه تا ! چهارمی مال خودت!

–  شما مردا که میرین 4 تا زن می گیرین. قانون هم که بهتون اجازه داده. واقعا مسخره س.
+  امکان نداره من 4 تا زن بگیرم. فقط 3 تا !
–  چرا اونوقت؟
+  هیچی دیگه! همین یه کارم مونده! حتما شبا 4تاشون می خوان بشینن با هم حکم بازی کنن، منم باید برم تو اتاق بشینم با تخمام بازی کنم!

مردی که دنیا را فروخت، گیتارش را نه!

بچه بودم. البته نه آنقدر که تصورش را می کنید. در اصل نوجوان بودم. یک چیزی بین کودکی و نوجوانی. حالا اصلا یک کوفتی بودم! سال 1994 میلادی بود. خب معلوم است که میلادی بود. شمسی یا قمری که نمی تواند 1994 باشد. بگذارید حرفم را بزنم! کانال Mtv آن زمان یک Unplugged (از همین اجراهای زنده که یک گروه به شکلی مهربان در یک سالن کوچک می نشینند و آهنگهایشان را آکوستیک و خوشمزه و ساده اجرا می کنند) نشان داد که اصلا من را پشت و رو کرد. لعنتی با آن موهای طلایی و بهم ریخته، با آن ژاکت سبز کهنه، با آن لباس کج و کوله، با آن قیافه ای که غرق در خودش بود و گیتاری که در دست داشت، کرت کوبین را می گویم، چنان مسحور و مستم کرد که تا حلق رفتم توی تلویزیون. بعد همینطور که تلویزیون در حلق من بود رسید به آهنگ The man who sold the world. یک حال و روز عجیبی به من دست داد و همچین از خود بی خود شدم که اگر جای تلویزیون، یخچال را هم در حلقم فرو می کردند صدایم در نمی آمد. و این آهنگ بود که من را عاشق و دلباختهء گیتار کرد.

آن زمان هنوز ساز و موسیقی حکم فحش خواهر و مادر را داشت. اگر در جیبت سازدهنی یا در دستت فلوت پیدا می شد، همان را فرو می کردند در جاییت که تا چند روز از بالا و پایین صدای سازدهنی و فلوت بدهی. حالا خودتان میزان درد حاصل از پیدا شدن کنتراباس و گیتار و ساکسیفون را تصور کنید. من همچین از همان شب آویزان پدر و مادر شدم که یا من باید همین فردا کرت کوبین شوم یا اینکه دو تا درس تجدید می شوم و گه می زنم به تمام تابستانتان! یک آقایی را نمی دانم از کجا پیدا کردند که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند و بنظر من حتی فرق بوق ماشین با زنگ تلفن را نمی دانست. آن آقا یک آدرس داد که برویم و یواشکی گیتار بخریم و از هفتهء بعد من بروم کرت کوبین شوم. آقای فروشنده یک گیتار به ما داد اندازهء هیکلم. گیتار را که بغل می کردم بنظر می آمد که گیتار بغلم کرده است. قرار بود که گیتار بماند در خانه برای تمرین، و بخاطر خطرات موجود در خیابان در کلاس با گیتار آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند تمرین کنم.

این جریان برای زمانی بود که من از بیخ و بن چپ دست بودم. البته الان هم چپ دست هستم. اما آن موقع انگار اصلا دست راست نداشتم. تا حدی که نه چنگال را می توانستم با دست راست بگیرم و نه می توانستم ناخنهای دست چپم را کوتاه کنم. هی به آن آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند می گفتم بابا جان! این دست استخوان ندارد! می گفت دستت گه زیادی هم خورده است! می گفتم بیا و سر جدت گیتار را چپ دست کنیم، می گفت خودت گه زیادی خورده ای! می گفتم کرت کوبین خودش با چپ گیتار می زند، می گفت کرت کوبین هم گه زیادی خورده است! چند ماهی گذشت و دست چپم مثل مارمولک روی فینگربرد بالا و پایین می رفت و دست راستم، بجای لرزاندن سیمها، مثل بز نگاهش می کرد و احتمالا در دلش فحش ِ ننه می داد. دلم می خواست یک صاعقه ای می آمد و من یا گیتار را می ترکاند تا دیگر مجبور نشوم کرت کوبین شوم و بروم پیش آن آقایی که بنظر خودش می توانست از دست راست من کار بکشد.

یک روز خواهرم در نقش صاعقه ظاهر شد و پایش گیر کرد به جایی و افتاد روی گیتار بی نوا و از وسط نصفش کرد. من مانده بودم و آن آقا و یک دست راست بدرد نخور و یک دست چپ بلاتکلیف و یک الگوی دست نیافتنی، کرت کوبین را می گویم. نه اینکه کسی سیخ بزند که غلط کردی! گهی که شروع کردی را باید تمام کنی. نه به جان خودم. سیخ از خودم بود که می گفتم غلط کردی! گهی که شروع کردی را باید تمام کنی.

تا آنکه یک روز خبری منتشر شد که همه را غمگین و ناراحت و افسرده و البته من را در اوج ناراحتی آزاد کرد. کرت کوبین خودش را کشت! البته مشکلات او چیزی فراتر از درگیری دست راست و چپ بود، اما یک گلوله کار او و البته کار من را تمام کرد. همانجا یک خطی کشیدم روی الگویی که برای خودم ساخته بودم. الگوی مرده به چه درد می خورد؟ مرده که گیتار نمی زند! همان موقع با حالتی غمگین و ناراحت اعلام کردم که من هدفم را گم کرده ام، گیتار هم که ندارم، به آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند بگویید از من و دست راستم بکشد بیرون. آن آقا کشید بیرون و سالها گذشت و ما هم هیچ پخی در عرصهء موسیقی و صد البته دیگر عرصه ها نشدیم.

و این است از نشانه هایش

.

می گویند معجزه یعنی پدیده ای خارق العاده که هیچ توجیهی برای آن نیست.
برای همین است که می گویم: رفتنت معجزه بود

.

من سراب ساز سودا ستیز هستم

می خواهم اعتراف کنم! برایتان مهم باشد یا نه، برای من فرقی نمی کند. من می خواهم اعتراف کنم. این چند ماه هی مخفی کاری و یواشکی بازی در آورده ام تا یک وقت چیزی با چیزی قاطی نشود و تنها نتیجه اش این بوده که خودم با خودم قاطی شده ام. اصولا این یک کرمی بوده که در دوران وبلاگ نویسی ام بارها به جانم افتاده و هر دفعه هم بعد از چند ماه خسته کننده و عذاب آور شده است. همین کرم چند شخصیتی بودن را می گویم. برای همین در همین لحظه این مسخره بازی را تمام می کنم که هم خیال خودم راحت شود، هم شما دوست عزیز بدانید تکلیفتان را با سراب ساز سودا ستیز بدانید.

وبلاگ اولم اسمش هذیانهای یک بیمار روانی یا Amentia بود که به یک دلیلی شروع شد، به یک دلیل دیگری ادامه پیدا کرد و بعدا به همان دلیلی که ادامه پیدا کرده بود، تمام شد. وبلاگ دومم آ ل ب و م است که هنوز هم می نویسم و دوستانی هم به من سر می زنند و دور هم موسیقی را قورت می دهیم. وبلاگ سومم ف ی ل م بود که ادامه پیدا نکرد. هم وقت گیر بود و هم یکی از نشریات دانه دانه نوشته هایش را می دزدید و بی ذکر منبع چاپ می کرد و در جواب اعتراض می گفت: ناراحتی ننویس!  وبلاگ چهارمم تجربه ای بود برای داستان نویسی با عنوان جاسوس اجاره ای که بنا به دلایلی کاملا موجه نصفه ماند. بعد وبلاگ پنجم، دیالوگ، را شروع کردم که همین روزها یک ساله می شود. حالا اینجا، در ششمین وبلاگ، دور هم هستیم. البته یک وبلاگ هفتمی هم به اسم Single Therapy راه انداختم که عمرش به سه ماه نرسید و وردپرس بخاطر گذاشتن لینک دانلود موسیقی و رعایت نکردن کپی رایت درش را تخته کرد. وبلاگهای دیگر را هم بیخیال!

حالا یک نفس راحت می کشم! دست شما هم درد نکند.

برهء احساس، جای بازی اینجاس!

برهء احساسم آزادانه می چرخد، در چمنزار ِ رویاها.
این گرگ ِ افکارم است که نگرانم کرده.

.

شبهای پنجشنبه خطرناک است

هدفن را می گذارم روی گوشم، Shuffle را می زنم و از ابتدای جاده سرازیر می شوم پایین. امشب کسی برای ورزش اینجا نمی آید، من هم همینطور. من آمده ام که از خطر مهلک و کشندهء «تنها نشستن در خانه، آن هم پنجشنبه شب» فرار کنم. تنهایی بد است و تنها بودن در شبهای پنجشنبه خطرناک.

آهسته قدم می زنم. عجله ای ندارم. انتهای این جاده دوباره به ابتدایش وصل می شود. نه کسی منتظرم ایستاده، نه من به دنبال کسی می گردم. چشمم می چرخد روی آدمهایی که برای تفریح آمده اند. دختری از کنارم رد می شود. او هم تنهاست. دست به سینه و آرام راه می رود. او هم انگار به اینجا پناه آورده است. کمی سرعتم را زیاد می کنم و کنارش، به فاصلهء عرض ِ دو انسان ِ چسبیده به هم، راه می روم. حالا انگار نه او تنهاست و نه من.

(( … سرش را بر می گرداند و چیزی می گوید. هدفن را بر می دارم و نگاهش می کنم. حرفش را تکرار می کند. «ببخشید، ساعت چند است؟» یا مثلا «تا انتهای جاده خیلی مانده؟» یا شاید «نزدیکترین آبخوری کجاست؟». لبخندی می زنم و جوابش را می دهم. کمی می گذرد. مثلا چند ثانیه. شاید هم بیشتر. می گویم «چقدر اینجا نسبت به گذشته شلوغ تر شده است» یا مثلا «اینها هم برای آسفالت کردن وقت گیر آورده اند!» یا شاید «از وقتی این رستوران باز شده، حس و حال اینجا را بهم ریخته است». نگاهم می کند، لبخند می زند، شاید حرفم را تائید کند و جوابی بدهد. آنوقت می گویم «مثل اینکه شما هم تنها هستید» یا مثلا «کسی همراهتان نیست؟» یا شاید «شبهای پنجشنبه خطرناک است. نه؟». چیزی می گوید و من جواب می دهم و چیز می گویم و پاسخ می دهد و موافقت می کند و مخالفت می کنم و در آخر می گویم «اگر اشکالی ندارد می توانیم بقیه راه را همراه شویم» و او می خندد و به شوخی می گوید «اینطور که بنظر می آید همین کار را می کردیم!» . حالا نه او تنهاست و نه من … ))

از توهم که بیرون می آیم، او کنارم نیست. نمی دانم اصلا چند قدم کنارم بوده. قیافه اش را هم یادم نیست. زیبا بود؟ نبود؟ تنها بود؟ نبود؟ کجا جدا شد؟ کدام سمت رفت؟ مانتو اش مشکی بود یا طوسی؟ شالش سفید بود یا صورتی؟ او را دیگر در مسیر نمی بینم. شاید هم می بینم و نمی شناسم. خودم را که پیدا می کنم، صدای موسیقی در گوشم طنین می اندازد. موسیقی وقتی با Shuffle پخش می شود، فال ام را می گیرد همیشه. می داند چه بگوید که شبم را بسازد:

I’ll save you from yourself
from those voices of the night
they promise fame and fortune
all that you eagerly desire.
I’ll save you from yourself
from those demons calling you
sell your soul to evil
then you’ll be dancing forever

باور کنید! شبهای پنجشنبه خطرناک است!

بدون عنوان یا ساکت! گوش کن ببین چی میگم!

وبلاگ خوانی برای خودش سلیقه می خواهد. هر کس هم مسلماً سلیقهء خودش را دارد. بالاخره هر کسی در یک ژانری می گردد ببیند بقیه چه چیزی در فکرشان وول می خورد، همان را می خواند و حالش را هم می برد. حالا چرا این را گفتم؟ برای من دو دسته وبلاگ هستند که حسابشان از بقیه جداست: هر ژانری که داشته باشند، با هر نگرشی، سعی می کنم آنها را نخوانم!

دستهء اول: وبلاگهایی که برای نوشته هایشان عنوان نمی گذارند. نه اینکه مطلقاً بگذارمشان کنار، اما این فکر در ذهنم جان می گیرد که کسی که نمی تواند برای چیزی که خلق کرده اسم بگذارد، چطور خودش می فهمد که چه می گوید؟ اسم یک نوشته اولین مشخصهء هویت آن است. اگر تمام حرفت را نتوانی در یک کلمه یا جملهء کوتاه خلاصه کنی، از نظر من نوشته ات هویت ندارد و خودت هم درست نمی دانی کجای توجه مخاطب را می خواهی بگیری. نمی گویم اینطوری ست، می گویم برای من اینطوری بنظر می رسد.

دستهء دوم: وبلاگهایی که بخش نظرات را غیر فعال کرده اند. ماهیت وبلاگ با روزنامه و مجله فرق دارد. هرچند روزنامه ها و مجله ها هم یک بخشی برای نظرات مخاطبین کنار گذاشته اند. یک وبلاگ نویس که فقط دوست دارد حرف بزند و چیزی نشنود و به خودش اجازه می دهد که اجازهء نظر دادن را از دیگران بگیرد، در اصل وبلاگ نویس نیست! یک کسی ست که انگار دفترچهء خاطراتش را در ایستگاه اتوبوس جا گذاشته است و یک نفر هم پیدایش کرده و خوشش آمده و مشغول خواندنش شده است. اساس وبلاگ نویسی، از نظر من، یعنی اینکه «من این را می گویم، نظر تو چیست؟» یا «من اینطور فکر می کنم، تو چی؟» حالا البته پیش می آید که آدم یک پست خاص بگذارد و آنقدر خصوصی باشد که ترجیح دهد دیگران در موردش حرفی نزنند. این هم پیش می آید که بخواهی کامنتی را پاک کنی و یا تائیدش نکنی. اما اینکه از بیخ و بن بخش نظرات را ببندی، از نظر من توهین به مخاطب است. از نظر من یعنی «تو دهنت را ببند و فقط گوش کن.»

حساسیت من نسبت به دستهء دوم خیلی بیشتر از دستهء اول است. دسته اولی ها چندان جذبم نمی کنند، اما دسته دومی ها فراری ام می دهند. تصور اینکه طرف خودش نمی فهمد چه می گوید آنقدر هم مهم نیست، اگر من خودم حرفش را بفهمم. اما اگر کسی حرف بزند و حق حرف زدن را از مخاطب بگیرد، از نظر من یک جور بی احترامی آشکار است. هیچ تفکری آنقدر مسلم و قطعی نیست که بخواهیم مطلق مطرحش کنیم و نظر دیگران را نشنویم. حالا هم درست است که کسی نظر من را نخواسته، اما این ساده ترین حق من در فضای مجازی ست که لااقل در وبلاگ خودم بتوانم نظرم را بنویسم و البته حق اظهار نظر دیگران هم همینجا ( بخش نظرات وبلاگ) محفوظ است.

Careful What You Wish

یکی بود، یکی نبود،
ماهی کوچک مدتها بود که آرزوی پرواز داشت و پسربچه این را می دانست. تا اینکه یک روز پسرک آرزوی ماهی کوچک را برآورده کرد: او را درون کیسه ای پر از آب گذاشت، سرش را گره زد و از پنجره به بیرون پرتاب کرد. ماهی کوچک بعد از کمی پرواز، ترکید!
قصهء ما تمام شد.

من کچلم تو سلمونی

یک سلمانی در محل ماست که باعث شده من در اکثر مواقع شبیه جنگلی ها و هپل هوپولها به نظر برسم. البته دلیل دارد، آن هم نه یکی، بلکه دو تا. اول آنکه هرکسی می رود سلمانی هزار مدل آفتاب بالانس روی کله اش پیاده می کنند و نهایتا 6 تومان می دهد و می آید می رود دنبال زندگی اش، حتی پدرم یک جایی می رود که طرف 3.5 می گیرد، چایی و شیرینی هم می دهد، دعای خیر هم بدرقه می کند، سلام هم می رساند. اما این سلمانی محل ما لعنتی کمی دورش را کوتاه می کند، چهار تا قیچی می اندازد، شربتش هم که بیمزه است، مجله هایش هم خواندنی نیست، آنوقت 15 تومان هم فاکتور می زند پس کله مان. حالا این دلیل اصلی نیست که من کمتر می روم سلمانی، دلیل دوم اصل کاری ست (فارغ از اینکه دلیل سومی به نام گشادی برای جای دیگر رفتن هم وجود دارد!)

یک آقای سلمانی آنجاست که هر بار که من را می بیند نمی دانم بر چه اساسی آنقدر دولا و راست می شود و آقای مهندس می گوید و معلق و وارو می زند که نمی توانم از دستش فرار کنم و بروم بنشینم زیر دست یک نفر دیگر. بعد به محض آنکه قیچی را دست می گیرد شروع می کند که: «داری کچل میشیا! موهای اینجا هم که ریخته! موهات ضعیفه! این که مو نیست، کرکه! موهات از ریشه ضعیفه! اصلا تو داغونی، تو لهی، تو قراضه ای، کچل بدبخت و خاک بر سر! …» بعد انگاری مرتیکه می خواهد دخترش را به عقد من در آورد، چهارصد تا عیب دیگر هم می گذارد لا به لای عیبهای داشته و نداشته ام، و زمانی که احساس کرد به اندازه کافی من و کل زندگی ام را برده زیر میکروسکوپ و پشم را از ماست کشیده بیرون، آنوقت می گوید: «چارهء کار اینه که بیای 10 جلسه همینجا کلتو ویتامینه کنم برات، مفت!، فقط جلسه ای 40 تومن، بعد ببین زلفات میشن مث جارو، اصن مث جاروبرقی، یه وضعی که موهات اونقد در بیاد که پشمات بریزه!»

این سری آخر دوباره افتادم زیر دست همین برادر ارجمند و شروع کرد ریدن به سر تا پای موهای بدن ما، از پس کله گرفته یا زیر بغل. من را هر دفعه، با این همه فاصله زمانی، با جزئیات کامل یادش است، نمی دانم چرا یادش نمی ماند که این حرفها را هزار بار  گفته و دوباره کامل تکرارشان می کند. گفتم رفته ام دکتر و مالیدنی گرفته ام برای کله ام. البته شعور به خرج دادم و نگفتم دکتر ویتامینه کردنهای داخل سلمانیها را بی فایده و البته بی ضرر می داند. اول با همان دانش سلمانی اش مادر هر چه دکتر بود را کرد توی قوطی و از بالا تا پایین شست و چلاند و انداخت روی بند، بعد چندین لقب دزد و کلاهبردار و قاچاقچی و قاتل و جنایتکار نسبتشان داد، آخر سر هم طی یک حرکت انتحاری متهمشان کرد به چشم چرانی و هیزی و پدرسوختگی. کمی مکث کرد و پرسید: «حالا این دکتره چقدر داره ازت میگیره؟ دواهاش هفتگیه دیگه؟» گفتم دارویی که داده دست ساز است. حدودا هر 1.5 ماه یک شیشه مصرف می شود و هر شیشه هم 4 تومان. سواد ویژه و مدرک خاص و هوش و استعداد فضایی که نمی خواهد، اما هر کسی می تواند بفهمد که نسخهء آقای سلمانی مهربان و دلسوز 15 برابر گرانتر از داروی آقای دکتر کلاهبردار بود!

آقای سلمانی دیگر هیچ اشاره ای به ویتامین و کله و پشم و کرک و مو نکرد و فقط به تحلیلهای عجیب و غریب و شاخدار از وقایع سیاسی اکتفا نمود. حالا سئوال اینجاست که تا دفعهء بعد این مکالمه یادش می ماند یا نه.

چترها را باز کنید! می خواهم ببارم!

امشب،
با دانه های برف
پایین خواهم آمد.

چترت کمی خیس خواهد شد،
و دامنت
………..کمی خونی.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: