سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

میشود که بشود، اما لعنتی نمی شود

عجیب است! من باید خوشحال باشم، اما نیستم! من باید خیلی چیزها باشم که نیستم. حتی می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم. اینکه باید چه چیزهایی باشم که نیستم یا چه چیزهایی نباشم که هستم در حال حاضر چندان اهمیتی ندارد. فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم.

همیشه دلیلی دارم برای ناراحت بودن، باری برای به دوش کشیدن، دردی برای درمان کردن و زخمی برای مرهم گذاشتن. هر وقت بخواهم حسرت می خورم، کافی ست برای افسردگی کمی اراده کنم، یا برای سواری دادن کمی دولا شوم. هر وقت از بغض کردن خسته شوم، می توانم اخم را تجربه کنم. هیچ وقت ذهنم از فکر خالی نمی ماند، هیچ وقت دلم از اندوه خالی نمی ماند، هیچ وقت نگاهم از انتظار خالی نمی ماند، هیچ وقت پاهایم از رفتن خالی نمی ماند، هیچ وقت ریه هایم از دود خالی نمی ماند… خالی نمی شود… خالی نمی ماند.

نزدیکانی دارم دور، دوستانی دارم غریبه، تلفنی دارم راکد، آغوشی دارم خالی، اعتقادی دارم بیهوده، خاطراتی دارم گم و آینده ای دارم مجهول… در نتیجه، برای داشتن این همه توانایی و دارایی باید خوشحال باشم، اما نیستم. من باید خیلی چیزها باشم که نیستم، می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم. اما فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم.

8 پاسخ به “میشود که بشود، اما لعنتی نمی شود

  1. پروانه کوچولو ژوئن 5, 2011 در 11:29 ق.ظ.

    یه روزی بود که منم فکر می کردم دلیل خوشحال نبودنم اینه که آغوشش، خالیه از من

    ولی الان حس می کنم کاش هیچ وقت اون آغوش رو پر نمی کردم!!!!!

  2. مرثا ژوئن 5, 2011 در 1:53 ب.ظ.

    با آدم جان موافقم. بایدی نیست. میشه خیلی ساده خوشحال بود و خیلی ساده غصه خورد. اصلاً میشه از اینکه داری غصه می خوری خوشحال باشی. بعله. راه های زیادی هست برای رسیدن به خوشحالی🙂

  3. عروسک سنگ صبور ژوئن 6, 2011 در 2:32 ب.ظ.

    ما بهش می گیم اپیدمی تنهایی قرن ….
    من به آمار زمین مشکوکم
    اگر این سطح پر از آدمهاست ، پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟!!!!

  4. بلانش سپتامبر 24, 2011 در 10:28 ب.ظ.

    – کی یادم داد که این قدر نا «راحت» باشم؟ کی یادم داد، از کجا انقدر سفت و سخت یاد گرفتم که تا این حد اسفناک از بدیهیات آدم بودن خجالت بکشم؟ انقدر معذب باشم همه جا و پیش همه؟
    کی یادم داد که برای اینکه اجازه داشته باشی خودت باشی، باید خیلی بزرگتر و مهم‌تر و کوفت‌تر باشی؟
    کی، از کی، این مزخرفات را طوری وارد مخم کرده که هرگز رهایم نمی‌کنند؟
    چقدر باید به در و دیوار بکوبم که رهایم کنند اینها؟
    اه!

  5. الف.ب.رها سپتامبر 25, 2011 در 10:49 ق.ظ.

    همیشه دلیلی برای شاد نبودن وجود داره. و دلایل بیشتری برای غمگین بودن حتی. شادی ها همه زودگذر و غمها پایدار… داشته ها به نظر اندک میان و نداشته ها جای خالی زیادی رو اشغال کردن… اینه جوونیه ما😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: