سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

مردی که دنیا را فروخت، گیتارش را نه!

بچه بودم. البته نه آنقدر که تصورش را می کنید. در اصل نوجوان بودم. یک چیزی بین کودکی و نوجوانی. حالا اصلا یک کوفتی بودم! سال 1994 میلادی بود. خب معلوم است که میلادی بود. شمسی یا قمری که نمی تواند 1994 باشد. بگذارید حرفم را بزنم! کانال Mtv آن زمان یک Unplugged (از همین اجراهای زنده که یک گروه به شکلی مهربان در یک سالن کوچک می نشینند و آهنگهایشان را آکوستیک و خوشمزه و ساده اجرا می کنند) نشان داد که اصلا من را پشت و رو کرد. لعنتی با آن موهای طلایی و بهم ریخته، با آن ژاکت سبز کهنه، با آن لباس کج و کوله، با آن قیافه ای که غرق در خودش بود و گیتاری که در دست داشت، کرت کوبین را می گویم، چنان مسحور و مستم کرد که تا حلق رفتم توی تلویزیون. بعد همینطور که تلویزیون در حلق من بود رسید به آهنگ The man who sold the world. یک حال و روز عجیبی به من دست داد و همچین از خود بی خود شدم که اگر جای تلویزیون، یخچال را هم در حلقم فرو می کردند صدایم در نمی آمد. و این آهنگ بود که من را عاشق و دلباختهء گیتار کرد.

آن زمان هنوز ساز و موسیقی حکم فحش خواهر و مادر را داشت. اگر در جیبت سازدهنی یا در دستت فلوت پیدا می شد، همان را فرو می کردند در جاییت که تا چند روز از بالا و پایین صدای سازدهنی و فلوت بدهی. حالا خودتان میزان درد حاصل از پیدا شدن کنتراباس و گیتار و ساکسیفون را تصور کنید. من همچین از همان شب آویزان پدر و مادر شدم که یا من باید همین فردا کرت کوبین شوم یا اینکه دو تا درس تجدید می شوم و گه می زنم به تمام تابستانتان! یک آقایی را نمی دانم از کجا پیدا کردند که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند و بنظر من حتی فرق بوق ماشین با زنگ تلفن را نمی دانست. آن آقا یک آدرس داد که برویم و یواشکی گیتار بخریم و از هفتهء بعد من بروم کرت کوبین شوم. آقای فروشنده یک گیتار به ما داد اندازهء هیکلم. گیتار را که بغل می کردم بنظر می آمد که گیتار بغلم کرده است. قرار بود که گیتار بماند در خانه برای تمرین، و بخاطر خطرات موجود در خیابان در کلاس با گیتار آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند تمرین کنم.

این جریان برای زمانی بود که من از بیخ و بن چپ دست بودم. البته الان هم چپ دست هستم. اما آن موقع انگار اصلا دست راست نداشتم. تا حدی که نه چنگال را می توانستم با دست راست بگیرم و نه می توانستم ناخنهای دست چپم را کوتاه کنم. هی به آن آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند می گفتم بابا جان! این دست استخوان ندارد! می گفت دستت گه زیادی هم خورده است! می گفتم بیا و سر جدت گیتار را چپ دست کنیم، می گفت خودت گه زیادی خورده ای! می گفتم کرت کوبین خودش با چپ گیتار می زند، می گفت کرت کوبین هم گه زیادی خورده است! چند ماهی گذشت و دست چپم مثل مارمولک روی فینگربرد بالا و پایین می رفت و دست راستم، بجای لرزاندن سیمها، مثل بز نگاهش می کرد و احتمالا در دلش فحش ِ ننه می داد. دلم می خواست یک صاعقه ای می آمد و من یا گیتار را می ترکاند تا دیگر مجبور نشوم کرت کوبین شوم و بروم پیش آن آقایی که بنظر خودش می توانست از دست راست من کار بکشد.

یک روز خواهرم در نقش صاعقه ظاهر شد و پایش گیر کرد به جایی و افتاد روی گیتار بی نوا و از وسط نصفش کرد. من مانده بودم و آن آقا و یک دست راست بدرد نخور و یک دست چپ بلاتکلیف و یک الگوی دست نیافتنی، کرت کوبین را می گویم. نه اینکه کسی سیخ بزند که غلط کردی! گهی که شروع کردی را باید تمام کنی. نه به جان خودم. سیخ از خودم بود که می گفتم غلط کردی! گهی که شروع کردی را باید تمام کنی.

تا آنکه یک روز خبری منتشر شد که همه را غمگین و ناراحت و افسرده و البته من را در اوج ناراحتی آزاد کرد. کرت کوبین خودش را کشت! البته مشکلات او چیزی فراتر از درگیری دست راست و چپ بود، اما یک گلوله کار او و البته کار من را تمام کرد. همانجا یک خطی کشیدم روی الگویی که برای خودم ساخته بودم. الگوی مرده به چه درد می خورد؟ مرده که گیتار نمی زند! همان موقع با حالتی غمگین و ناراحت اعلام کردم که من هدفم را گم کرده ام، گیتار هم که ندارم، به آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند بگویید از من و دست راستم بکشد بیرون. آن آقا کشید بیرون و سالها گذشت و ما هم هیچ پخی در عرصهء موسیقی و صد البته دیگر عرصه ها نشدیم.

Advertisements

22 پاسخ به “مردی که دنیا را فروخت، گیتارش را نه!

  1. ^___^ ژوئن 28, 2011 در 11:00 ب.ظ.

    خال طراتت را دوست داشتیم

  2. شیمـ ژوئن 28, 2011 در 11:31 ب.ظ.

    منم همین حالتو با ویلون داشتم :))))))))

  3. زیتون ژوئن 29, 2011 در 12:32 ق.ظ.

    یه بارواسه ارائه کار یکی از درسام داشتم یه چیزی رو که اشتباه نوشته بودم با ماژیک درست می کردم.از قضا چند تا از بچه های بیکار دانشگاه هم اونجا بودن.یکیشون خیلی جدی به دوست دخترش گفت یاد بگیر,ببین چه خوب می نویسه.چپ دسته و این چپ دسته رو در حد یه معلولیت بزرگ اعلام کرد.نمی دونم اگه می دید یه چپ دست گیتارم می زنه چی می گفت.

  4. Hadi ژوئن 29, 2011 در 12:48 ق.ظ.

    امان از این خاطرات که هر چی میکشیم از ایناست ولی بودنش لازمه ! پست رو خیلی دوس داشتم .

    خوب من اونقدرا سنم نیست که خبر راحت کزدن کورت کوبین رو شنیده باشم اون موقع ها 6و7 سالم بیشتر نبود . ولی یادمه یکی 2 بار که این و اونور دیدمش خیلی عاشقش شدم ! ولی نمیدونستم مرده ! تا اینکه فهمیدم خیلی شکه شدم ! تازه ! ولی تو این سالها خیلی باهم رفیق شدیم ، خیلی… 4و5 تا دی وی دی کنسرت دارم ازش .

    راستی : اگه فیلمی که راجع بهش » گاس ون سنت » ساخته ندیدی ببین . مایکل پیت خیلی شبیهشه ، اونم از اون موقع خیلی دوس دارم .
    http://www.imdb.com/title/tt0403217/

  5. زیتون ژوئن 29, 2011 در 1:00 ق.ظ.

    دقیقا. با اینحال چپ دست بودنمو خیلی دوست دارم و فکر می کنم معمولا چپ دستا این حسو دارن.وقتیم می بینم یکی چپ دسته حس خوبی بهم میده. بخصوص اگه کسی باشه که نوشته هاشو خیلی دوست دارم (-: .

  6. jhm ژوئن 29, 2011 در 1:10 ق.ظ.

    چقدر متفاوت نوشتین!
    راستی واقعا به خاطر مردنش بود که براتون الگو بودنش رو از دست داد؟

    • سراب ساز سودا ستیز ژوئن 29, 2011 در 9:24 ق.ظ.

      مردن کرت کوبین یکی از دلایلی بود که تونستم با آویزون شدن بهش خودم رو از شر تعهدی که به گردنم انداخته بودم راحت خلاص کنم. تصور کن شما یه الگویی رو برای خودت انتخاب می کنی، اون هم تو سن نوجوانی، اونوقت وقتی جلو که میری می بینی رسید به اون الگو در توانت نیست، اما اگه جا بزنی حداقلش اینه که پیش خودت شرمنده میشی. حالا تصور کن یهو یه حفره یا ایراد توی الگو پیدا بشه. اونوقت به راحتی و بدون عذاب وجدان عکسش رو از روی دیوار زندگیت بر میداری. فراموش نکنین. جریان ما 1994، یعنی 16 سال پیشه و من بچه بودم!

  7. Hadi ژوئن 29, 2011 در 1:16 ق.ظ.

    اتفاقا منم این سوال » jhm » رو داشتم ولی یادم رفت بگم .

  8. مرثا ژوئن 29, 2011 در 9:19 ق.ظ.

    بابای منم چپ دسته، اما اون موقع ها تو مدارس چپ دست بودن رو بد می دونستن. برای همین مجبور شده با دست راست بنویسه. الان دو دسته 🙂 فکر کنم بتونه راحت گیتار یاد بگیره ها. برم بهش بگم…

  9. مریم ژوئن 29, 2011 در 10:40 ق.ظ.

    یاد سه تاری دست راستی افتادم که برش داشتم بزنم…اما دست راستم خنگ بود…بعد..دست چپم..بیش فعال…هیچی…من ام ولش کردم…
    ما باید یه ان جی اُ …چیزی تشکیل بدیم..واسه استعدادی دست چپی که نشکفته میشن
    .

  10. خــآتون خـــآموش ژوئن 29, 2011 در 4:19 ب.ظ.

    اتفاقا چپ دستا که خیلی باهوشن ..من خودم راست دستم اما همیشه احساس میکنم چپ دستا ادمای باهوش تری هستن و ئالبته مغرورتر و البته موذی تر …دیگه خوددانی…

  11. پروانه کوچولو ژوئن 29, 2011 در 7:01 ب.ظ.

    من چپ دست نیستم ولی چپ دستان رو دوست میدارم!

    البته کاملا با نظر خاتون موافقم ;))

  12. 009810 ژوئن 30, 2011 در 12:28 ب.ظ.

    اومدم یه کامنت بذارم، یهو به خودم اومدم دیدم یه صفحه خاطراتم (زجر نامه) واست نوشتم! تا حدودی شبیه همیم، با این تفاوت که هرچی که خواستم بهش نرسیدم، نه این که نتونم، نذاشتن…
    من وبلاگ نویسی رو از میهن بلاگ شروع کردم. از اون جایی که هی مسسدود میشد بلاگ هام رفتم رو ورد پرس، اون هم فیلتر شد! فعلا یه هاست مجانی گیر اوردم با یه دامنه رایگان! آدرسش هست خاستی سر بزنم
    قدیما با یکی به اسم قلت دیکته دوست شدم و بهم دعوتنامه بالاترین داد. حالا من نه اون دعوتنامه رو دارم نه اون دوست رو…جفتشون غیب شدن یهو! اگه میتونی یه دعوت نامه بالاترین بهم بده.ممنون

  13. مجی ژوئیه 4, 2011 در 9:28 ق.ظ.

    چپ دست بودن رو نمیدونم(آخه معمولا چپ دست ها خط خوبی ندارند) ولی چپ پا بودن خیلی خوبه، حالا این وسط یکی از دوستای من چپ دست و راست پاست (:

    آهنگه هم فوق العاده است، منم همون ام تی وی رو دیدم و خیلی خوشم اومد، سولوی فوق العاده ای داره .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: