سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژوئیه 2011

ای شمام با این خلقتتون

آقا ما پریشب یه فیلم کره ای گفتیم ببینیم، از اون ترسناکا. حالا فیلم چی بود جریانش؟ یه دختره بود که تو یه مدرسه بود. یه هم کلاسی داشت که یه دختره بود بغل دستش میشست، یه خواهر کوچیکتر هم تو خونه داشت. حالا این دو تا دخترا عینهو هم بودن لعنتیا! یعنی یهو شب من میدیدم همکلاسی دختره میومد پیشش! هی من میگفتم این چه غلطی میکنه نصفه شبی اینجا با لباس خواب! هی میگذشت بعد که یه کم حرف میزدن میفهمیدم این خواهرس! یه بار هم خواهره اومد تو کلاس نشست بغل دسته این دختره، هی من فکر می کردم که این که کوچیکتر بود، چطوری اومد تو کلاس اینا، بعد یهو اسمشو معلم صدا کرد فهمیدم این هم کلاسی اس (حالا اینکه چطوری از رو اسم تشخیص دادم کی به کیه بخاطر اینه که اسم خواهره کلا شبیه صدای افتادن قاشق توی قابلمه بود! اما اسم هم کلاسیه در حد یه حرف بود فقط)

حالا اینو ولش کن! این دختره یه دوست پسر داشت، یه پسر بدجنس هم تو فیلم بود که خیلی شیطانی بود. یه شب اون پسر بدجنسه وحشتناکه اومد خونه دختره، زد پدر و مادر اینو کشت و بعد گفت نمیدونم بابات وقتی بچه بودم خیلی عن بود و یه چیزایی تعریف کرد و اومد دختره و خواهره رو هم بکشه که خر تو خر شد و خلاصه نشد! بعد آخر فیلم دختره خودش زد خودش رو کشت، دوست پسره هم اومد پیشش هی مثل گوساله خندید! خلاصه ما اصن نفهمیدیم چی به چی و کی به کی شد. بعد گفتم برم یه چیزی بخونم در موردش ببینم جریان چه کوفتی بود. آقا ما رفتیم خوندیم، نگو اونی که اومد بابا ننهء اینو کشت دوست پسره بوده، اونی که آخر اومد پیش دختره پسر بدجنسه بوده!!!! این گوساله ها درست عینهو همن چرا آخه؟!؟! بعد برگشتم دوباره اون تیکه های فیلم رو دیدم، هی چن جا پاوز کردم، دیدم آره! دوست پسره اختلاف ِ تراز گوشهء های درونی چشماش با بیرونی در حد چند میلیمتر بیشتره! اون پسر بدجنسه هم سیخ سیخ موهاش به سمت پایین سمت راسته، دوست پسره همینطوری عمودی به سمت پایینه! خب آخه این چه وضشه؟

Advertisements

آخرین باری که با یکی دست به یقه شدی کی بود؟

–  آخرین باری که با یکی دست به یقه شدی کی بود؟
+  امروز صبح.
–  چرا؟ کجا؟
+  گوساله تو کوچه به اون تنگی اومده واستاده جلوی من، هرچی هم بوق میزنم و چراغ میزنم تکون  نمیخوره. تازه شاخ بازیم در میاره.
+  خب کوچه های تنگ که معمولا یه طرفن. کی داشت ورود ممنوع می رفت؟
–  من! چطور مگه؟!؟

حال من بی تو – همین الان

یک وقتهایی دلت می خواهد پیشت باشد، روبرویت ایستاده باشد، چشم در چشمت دوخته باشد، هیچکس دیگری هم آنجا نباشد، آنوقت کمی فاصله بگیری، آب دهانت را قورت بدهی، مکث کوتاهی کنی و با تسلط کامل بگویی: «تو یکی دیگه خفه شو بابا!»

تاثیرات عصر پنجشنبه

من،
کتابی هستم که خوانده نشده، چون هنوز نوشته نشده،
شعله ای هستم که خاموش نشده، چون هنوز روشن نشده،
مسافری هستم که دور نشده، چون هنوز راهی نشده،
قله ای هستم که فتح نشده، چون هنوز کشف نشده.

من، آن کسی هستم که هرگز فراموش نشده، چون هیچوقت در خاطر کسی ثبت نشده.

آخرین باری که خلاف کردی کی بود؟

–  آخرین باری که خلاف کردی کی بود؟
+  چند سال پیش.
–  چی کار کردی؟
+  عاشق شدم!
–  مگه عاشقی خلافه؟
+  اگه نیست، پس چرا هنوز دارم تاوانش رو پس میدم؟!

آفتاب که برود، زندگی می آید

…من نمی دانم که چرا انسان شبها می خوابد!
زندگی در سکوت شب فریاد است،
هق هق و اشک و فغان و گریه، همه شب آزاد است.
نوری نیست! همه چیز تاریک است.
هر کسی همان است که در اوست.
چشم چه کار آید؟ همه چیز ادراک است.
حتی گویی در شب، خدا هم کمی نزدیک است…

(قسمتی از یک چیزی شبیه شعر، نوشته شده در زمستان 79، زمانی که فکر می کردم شاید شبها خدا کمی نزدیک باشد)

.

آخرین باری که عاشق شدی کی بود؟

–  آخرین باری که عاشق شدی کی بود؟
+  13 دقیقه پیش. پشت چراغ قرمز، یه دختر از سمت راست پیاده رو رفت به چپ. روسری سفید سرش بود، مانتوی سفید هم تنش، عینک آفتابی داشت، با موبایل حرف میزد.
–  دفعهء قبلش کی عاشق شدی؟
+  14 دقیقه پیش. پشت همون چراغ قرمز، یه دختر از سمت چپ پیاده رو رفت به راست. روسری مشکی سرش بود، مانتوی مشکی تنش، عینک آفتابی نداشت، با موبایل هم حرف نمی زد.

آخرین باری که دروغ گفتی کی بود؟

–  آخرین باری که دروغ گفتی کی بود؟
+  به اون یا به خودم؟
–  به اون.
+  خیلی وقت پیش.
–  چی گفتی؟
+  گفتم خسته شدم! برو از زندگیم بیرون!
–  بعدش چی شد؟
+  باور کرد و رفت.
–  به خودت کی دروغ گفتی؟
+  از وقتی که رفت تا همین الان.
–  چی گفتی؟
+  برمیگرده! برمیگرده! برمیگرده!…

جدایی اخراجی ها از الی

اگر از من بپرسید که باشعورترین و فهیم ترین تماشاگران سینمای ایران چه افرادی هستند، قطعاً پاسخم تماشاچیان «اخراجی ها» خواهد بود. بنظر من آدمهایی که به لوده بازی و دلقک نمایی و چرت و پرتهای اکبر عبدی و شریفی نیا و ارژنگ امیرفضلی و امین حیایی می خندند، بسیار باشعورتر و بافرهنگ تر از آنهایی هستند که می روند «جدایی نادر از سیمین» و وقتی شهاب حسینی از روی بدبختی و فشار زندگی سرش را می کوبد به در، از ته دل قهقهه می زنند. یا آنهایی که «اینجا بدون من» می بینند و وقتی هق هق فاطمه معتمد آریا که از درماندگی و بیچارگی نفسش بالا نمی آید را می شنوند، از خنده ریسه می روند. یا آنهایی که می نشینند پای «دربارهء الی» و در اوج آن هم استرس و عصبانیت مانی حقیقی که می خواهد دست روی گلشیفته فراهانی بلند کند و در میان ناسزاهایش دو سه بار کلمهء گه را بکار می برد، یکهو خندهء مستانه سر می دهند.

آنهایی که می روند و به هر دلیلی «اخراجی ها» می بینند، می دانند که چه چیزی می خواهند. آنها رفته اند تا در ازای هزینه ای که کرده اند به حماقت آدمهایی بخندند که هدفشان هم به رخ کشیدن حماقتشان و خنداندن مردم است. سگشان شرف دارد به آنهایی که هنوز فرق درماندگی و بدبختی و فلاکت را با لودگی نمی دانند.

از آن بالا دختر می آید!

پله را فراموش کن!
نترس!
بپر از آن بالا!
…..آغوشم برایت پهن است.

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: