سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: فرودگاه

سر به سر هم می گذاریم، من و همسفرها. به شوخی می گوییم فردا که چشم باز کنی، در کشور خودت هستی. آسمان دیگر آبی نیست، آدمها دیگر شاد نیستند، زندگی زندگی کردن بلد نیست.

چند نفری ایستاده اند و با صدای بلند فحش های کشدار حوالهء مادر و خواهر هر کسی که دم دستشان می آید می کنند. خیلی طول می کشد که دو زاری شان بیوفتد مردمی که آنجا ایستاده اند همه فارسی بلدند! کمی در گوش هم پچ پچ می کنند و می خندند و سعی می کنند وانمود کنند خیلی کوول هستند. اما تابلو است که نیستند! می روند ییک گوشه ای گم و گور می شوند.

آقایی آنجاست که با چندین و چند چمدان و ساک، حدود 150 کیلو اضافه بار دارد. از ابتدای صف شروع می کند و که یک طوری وزن بار را تقسیم کند بین تمامی آدمهایی که آنجا هستند. کسی مسئولیتش را نمی پذیرد. آقا چند گوشه و کنایه از مصدر هم وطن و بنی آدم و اعضای یک پیکر می اندازد آن وسط، اما هیچکس به هیچ جایش حساب نمی کند. مردم باهوش تر و شاید بی خیال تر از قبل شده اند. آقا آنقدر پررو است که علاقه ای نداشته باشم سرنوشتنش را دنبال کنم.

زنها به دو دسته تقسیم شده اند: خانمهایی که با مانتو در سالن انتظار نشسته اند و روسری هایشان را به دور گردنشان انداخته اند، و دخترهای جوانی که همچنان با تاپ قدم می زنند و نمی خواهند آخرین لحظات آزادی شان را از دست بدهند. مردها هم به دو دستهء تقسیم شده اند: آنهایی که سرشان به کار خودشان گرم است، آنهایی که دلشان نمی آید چشم از سر و کله و بدن دخترهای دستهء دوم بردارند. احتمالا اگر به آنها چیزی بگویی جواب می دهندد: نگاه کردن به بدن زن مستحب، و به بدن زن هموطن واجب است.

من از بچه ها دور افتاده ام. کنار دستم آقا و خانم نسبتاً مسنی نشسته اند. مرد مدام بر می گردد سمت من و حرف می زند، نگاهش می کنم، همینطوری چند ثانیه خیره می شوم، دست می اندازم و ایرفون را از توی گوش در می آورم و مرد دوباره حرفهایش را از اول تکرار می کند. این اتفاق چندین بار می افتد و هر بار مرد از خاطراتش در پرواز به استرالیا و فرانسه و ایتالیا و امارات و گینهء بی صاحب می گوید و اینکه چقدر خفن و با کلاس است و چقدر همه چیز را خوب می فهمد. می گوید زمان برگشت کوتاه تر است. می گویم شاید خلبان گازش را می گیرد که زودتر برسد. یک شوخی کاملا بی مزه و مسخره فقط اینکه سکوت نکرده باشم. مرد چند دقیقه کاملاً جدی بحث می کند تا من متقاعد شوم خلبان نمی تواند گازش را بگیرد، چون همه چیز حساب و کتاب دارد. هواپیما فرود که می آید خانم مهماندار پای میکروفون می گوید: «لطفا تا توقف کامل و خاموش شدن چراغ، کمربندهایتان را باز نکنید» جمله هنوز تمام نشده مرد کمربندش را باز می کند. به همسرش می گوید که او هم باز کند. زن می گوید که مهماندار گفت وقتی چراغ خاموش شد. مرد که خیلی خفن و باکلاس است و همه چیز را می داند جواب می دهد: مهماندار زر مفت می زند.

از فرودگاه خارج می شوم. نفس عمیقی می کشم و فکر می کنم که این بی معنی ترین نفس این چند روز گذشته است: یک حرکت نوستال و نخ نما و پر از افاده و تکبر برای نمایش ِ فرو دادن هوایی که بوی غم می دهد. از فرودگاه خارج می شوم. نه آسمان آبی ست، نه آدمها شادند و نه زندگی زندگی کردن بلد است.

8 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: فرودگاه

  1. شیمـ ژوئیه 20, 2011 در 8:18 ب.ظ.

    ی چیز خوشگل واسه خودت گرفتی بزاریش تو اتاقی چیزی بعد یادت بمونه خوش گزشته بهت ؟

  2. Hadi ژوئیه 21, 2011 در 11:29 ق.ظ.

    آخی جدی نگیر همیشه برگشتن تخ..ی بوده ! همیشه …

    راستی اگه اهل کوه هم هستی میتونی تو گروه های کوه نوردی و صخره نوردی عضو بشی خیلی باحاله . سالی 2،3 بار تور خارج میذارن . مثلا همین 2 ماه پیش تور کلیمانجارو گذاشته بودن مفت بود واقعا . ولی حیف نشد برم ! باحاله ولی کلا

    • سراب ساز سودا ستیز ژوئیه 21, 2011 در 4:54 ب.ظ.

      هادددددی! با من شوخی نکن پسر! واقعا من رو چی فرض کردی؟!!؟ بنظرت من اینقدر میتونم تحرک داشته باشم؟ نه، خداییش! کلیمانجارو؟ تو بگو تپه! بابا یه برنامه بذارین بشینیم جوجه با پوکر بزنیم بابا.

  3. خــآتون خـــآموش ژوئیه 21, 2011 در 11:48 ق.ظ.

    رسیدن بخیر …اینجا رو بی خیال دیگه ماها خنثی شدیم بس که تو این هوا نفس کشیدیم حداقل امیوارم اونجا بهت خوش گذشته باشه …

  4. Hadi ژوئیه 21, 2011 در 11:58 ب.ظ.

    آره خب !!! :))) گفتم حالا شاید متحول شدی یهههههو ! شاید یه تنوع تو مسافرت هات بدی . حالا نه هر 6 ماه ! هر 2 سال یه بار !

    ولی کلا پوکر و هستم شدید . البته تو دوستا و فامیل به تخته نرد باز خفن مشهورم عمرا کسی حریفم بشه :)) حالا تپه رو بیخیال . بریم یه دور یه جایه دیگه . مثلا من » مصر : !! کلا آفریقا بازم من !

    ( ولی تپه رو خوب اومدی :))) )

  5. Hadi ژوئیه 23, 2011 در 2:42 ب.ظ.

    ببین دادا واسه ما کل ننداز ها ! اصاب مصاب ندارم ها🙂 خب واستا یه تخته آنلاین پیدا کنم اون وقت ببین اون پشت کامپیوترت چه طوری از ججالت سرخ و سفید و آبی …. در نهایت مشکی میشی ! آره . من از خودم اینقدر مطمئنم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: