سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اوت 2011

پس من کجا هستم؟

تنها که می شود،
برهنگی اش را به زمین می کشد،
دود سیگارش را به هوا می مالد.

تنها که می شود،
بی من که می شود،
هیجان انگیزتر از همیشه است.

.

دوباره بگو ببینم چی میگی

یارو داره زور میزنه مورس یاد بگیره،
چون فکر می کنه گوزش میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه !!

+ منبع

پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است

تنهایی بد است، لعنتی است، کثیف است، بوی گند می دهد، بوی لاشهء مرده، بوی گور، بوی انزجار می دهد. تنهایی بد است، اما از آن بدتر پذیرفتن ِ تنهایی ست. اینکه شرایط را بپذیری و با لعنتی بودنش کنار بیایی. اینکه دستت را از روی بینی ات برداری و به بوی گندش عادت کنی. اینکه فکر کنی احتمالا همین است که باید باشد و چیزی بیشتر از این یا تخیل است، یا در زندگی ات نمی گنجد… بله، پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است.

پ.ن: میرسم شرکت، می نشینم پشت میز، کامپیوتر را روشن می کنم، مشغول کارهای روزنامه می شوم، ساعت از 11:00 می گذرد، صدای موبایلم بلند می شود، پیغام دارم، باید تبلیغ باشد، دست می کنم توی کیفم، موبایل را پیدا نمی کنم، اطرافم را می گردم، موبایل را کنار پرینتر، در حالی که به شارژ است، می بینم. موبایل را بر می دارم، بله، تبلیغ است. فکر می کنم که من امروز موبایل را به شارژ نزده ام. یادم می افتد، دیروز، یک ساعت قبل از اینکه از شرکت خارج شوم، می شود حدود ساعت 13:00، موبایل را زده ام به شارژ. صفحهء موبایلم چند پیغام تبلیغاتی را نشان می دهد. تنهایی بد است، لعنتی است، کثیف است و اینطور که شواهد نشان می دهد من تنها هستم، اما… از زمانی که موبایل را به شارژ زده ام 22 ساعت می گذرد، و من تا همین لحظه نمی دانستم که موبایلم را در شرکت جا گذاشته ام. یعنی من تمام دیروز بعد از ظهر، دیروز عصر، دیشب، بعد از شب، نیمه شب، امروز صبح، نمی دانستم که موبایلم را در شرکت جا گذاشته ام. یعنی من منتظر تماس هیچ کسی نبوده ام، یعنی من انتظار تماس هیچ کسی را نداشته ام، یعنی من این تنهایی لعنتی را باور کرده ام. اینجا همان جایی ست که من باید برای خودم نگران شوم. بله… تنهایی لعنتی ست. اما پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است.

آخرین باری که قسم خوردی کی بود؟

–  آخرین باری که قسم خوردی کی بود؟
+ بعد از آخرین دروغی که گفتم!

آخرش این می شود

خورشید برای من می خندد،‌ و من برای تو.
کوه برای من می ایستد،‌ و من برای تو.
باد برای من می خواند، و من برای تو.
آتش برای من می سوزد،‌ و من برای تو.

و در آخر،
روزی خواهد رسید که
تو برای من شاخ می شوی،‌ و من برای تو!

.

ما دیوانگان فضایی

جورج برنارد شاو دربارهء سیارهء ما می گوید «نمی دانم انسان در کرهء ماه وجود دارد یا نه، اما اگر هست، احتمالا از زمین به جای تیمارستان خود استفاده می کند!»

(مرد بی وطن – کرت ونه گات)

آخرین باری که خودت رو جای کسی گذاشتی کی بود؟

– آخرین باری که خودت رو جای کسی گذاشتی کی بود؟
+ دو سال پیش. یه یارویی خیلی بدبخت و شکست خورده و داغون و غمگین و تنها بود. خودمو برای چند لحظه گذاشتم جاش.
– خب بعد نتیجه چی شد؟
+ یارو دیگه برنگشت! منم همینطوری از اون موقع موندم جاش!

اول بلرزان، بعد بلغزان

بدن باید جایی بلغزد که دل می لرزد.

.

هفت یا سه؟ و شاید هیچکدام

دقيقا يادم نيست چند بار سرم كوبيده شد به کنج ديوار، سه يا هفت مرتبه. مي گویند هفت عدد مقدسي ست: هفت طبقهء آسمان، هفت شهر عشق، هفت روز هفته، هفت رنگ رنگين كمان، هفت نوت موسیقی، عجایب هفت گانه و شايد هفت بار كوبيده شدن سر من به کنج ديوار. اما اصولا اگر کمی چشم باز کنیم می بینیم که عدد سه همیشه سعی کرده خودش را مهمتر نشان دهد: سه مذهب ابراهیمی، سه ركن مسيحي، سه اصل اسلامی، سه خدای هندوئی، سه جواهر بودایی، سه مخلص تائویی، سه الههء ویکایی، سه ضلع مثلث، نحسي عدد سه، سكته، سپيد، سزار، سزارین، صنوبر، و شايد سه بار كوبيده شدن سر من به کنج ديوار.

حالا سر من درد می کند، دلیلش هم مهم نیست، می خواهد هفت یا سه بار کوبیده شدن سرم به کنج دیوار باشد یا نباشد. دكتر گفته سيگار چيز خوبي ست براي سر درد. من سيگار را گذاشته ام گوشهء لبم و به دودش نگاه می کنم. دود سیگار من را به ياد آخرين تانگوي عاشقانه مان مي اندازد، همان وقتی که گفتي «من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصيم ديگر» و من بخاطر تو رفتم به آسمان و ماه را چيدم و گذاشتم روي صفحهء دايره وار گرامافون، تا موسيقي مهتاب را پخش كند، تا ما آخرین تانگوی عاشقانه مان را اجرا کنیم. همان موقع بود كه احساس كردم چيزي به سرم خورده، يا شايد سر من به چیزی خورده بود. درد تمام سرم را گرفت و تو مي رقصيدي و پاي من را لگد مي كردي. ستاره هاي چشمت با موسيقي ِ مهتاب، آسماني را به پا كرده بود كه من مثل يک پشه در میانش پرواز مي كردم. اصلاً شايد من تناسخ يافتهء يک پشه باشم كه زماني كارش نشستن روی بدن دايناسورها بوده تا از قعر وجودشان زمان را به بیرون بمکد. شايد هم از نسل پشه هاي امروزي باشم، كه بجاي دايناسور روی پر و پاچهء دختر بچه هاي سـ.ـكـ.سي مي نشيند تا از خون آنها مست شود و زمان را فراموش كند.

نمي دانم چه بود، اما هر چه که بود خيلي محكم و سخت بود. چون هنوز سرم گيج مي رود. البته هر چند روز يک بار اينطوري مي شوم. سرم محكم مي خورد به کنج يک ديوار و خون از فرق سرم فوران مي كند روي صورتم. خون را دوست ندارم. شاید لازم باشد دور سرم را با نوار بهداشتی عایق کنم، و یا لااقل دو عدد تامپون بردارم و فرو کنم درون گوشهایم. این را البته یک دوست می گفت. اما دقيقا يادم نيست كه دوست بود يا يكي از همان دايناسورها. فقط اين را مي دانم كه من اصلا زبان دايناسورها را بلد نيستم. شايد هم در ضمير ناخودآگاهم، از زماني كه روي بدن آنها می نشستم تا از قعر وجودشان زمان را به بیرون بمکم، حرف زدنشان را را شنيده و بخاطر سپرده باشم . البته مهم نيست كه يک حرف كاملا منطقي را چه كسي بزند. مهم اين است كه نيتش از گفتن اين حرف كاملا منطقي چه باشد. اما در كل اين هم مهم نيست. تنها چيز مهم سردرد من است.

سرم درد می کند. درست مثل وقتی كه تو فرياد مي زدي و من با دو دستم گوشهایم را محکم گرفته بودم و زير لب «مرغ سحر» را زمزمه مي كردم. تو داد مي زدي و از خدا كمك مي خواستي و من به این فکر می کردم که چرا پاي دیگران را وسط مي كشي. آن کسی که صدایش می کنی مگر همان کسی نیست که همه چیز را خراب کرد؟ مگر همانی نیست که من را به زور از روي پوست لطيف و حساس دايناسورها برداشت و پرت كرد روي پر و پاچهء زبر و زمخت دختر بچه هاي سـ.ـكـ.سي؟ مگر هماني نیست كه دور تا دور من ديوار كشيد، كه تا خواستم قدم از قدم بردارم با مغز رفتم توي كنج ديوار و خون پاشيد روي صورتم؟ حالا من می دانم! او می آید و به تو كمك مي كند و باز يک ديوار را درسته مي كوباند روی سر من.

يادش بخير … ياد زماني افتادم كه با يک جو غيرت و يک مثقال محبت و يک ارزن عاطفه مي شد دور دنيا چرخيد و دچار سرگيجه نشد. يادش بخير … اما افسوس كه من هيچوقت آن دوران را تجربه نكرده ام. دنياي خوبي بود، اما حيف كه من هنوز وارد دنيا نشده بودم. اصلا بعید می دانم کسی در تاریخ همچین دورانی را تجربه کرده باشد. هیچ کس آن زمان در دنیا نبوده، من هم در دنیا نبودم. درست مثل وقتي كه تو، تمام دنياي من بودي و به زور من را مجبور به خودكشي كردي تا از دنيای خودت پرت شوم بيرون. تقصير خودم بود كه فكر مي كردم تو هم از من هستی. هر بار كه سرم به ديوار مي خورد، با همون سر و صورت خوني، مي نشستم جلوی تو و دود سيگار را پخش مي كردم توی ریه های جفتمان. اما حالا می فهمم كه تو هميشه از خون مي ترسيدي و اين را هيچوقت به من نگفتي. يادم می آید روزي را كه پرسيدي «چرا صورتت رنگي شده» و من گفتم «باز با مغز رفتم توي ديوار» و تو با پوزخند گفتي «اما ايندفعه بجاي قرمز تمام صورتت آبيه» و من فهميدم كه اين بار تكه اي از آسمان فكرم كنده شده و پاشيده روي صورتم. تو خوشحال بودي كه آن قرمزي وحشتناك را نمي بيني و من ناراحت كه با لكهء خالي آسمان فكرم چه كنم. دردم را فهميدي و خواستي كمك كني، اما آن جاي خالي را با يك تكه ابر سياه پر كردي كه رفته رفته تمام آسمان فكرم را گرفت و سياه كرد. خوشحال بودي كه كاري برایم كرده اي و من در فكر سياهي فكرم رعد و برق می زدم.

هنوز سرم درد مي كند. مثل آن وقتی که روي دايناسورها مي نشستم و آن دختر بچه هاي سـ.ـكـ.سي با دمپايي می کوبیدند روی سرم. يا مثل موقعي كه براي چيدن ماه رفتم به آسمان و سرم خورد به طاق طبقهء هفتم. البته دقيقا يادم نيست هفت بود يا سه، فقط اين را مي دانم كه سرم خيلي درد مي كند

(اول مرداد 1383)

.

آخرین باری که ریش گذاشتی کی بود؟

–  آخرین باری که ریش گذاشتی کی بود؟
+  وقتی بابام مرد.
–  روحش شاد. حتما خیلی ناراحت بودی.
+  نه بابا. مرتیکه معلوم نبود قبل از مردنش اون ریش تراش لعنتی رو کجا گذاشته! مجبور شدم برم یکی دیگه بخرم!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: