سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: ساندویچی

توی ساندویچی دو پشته آدم ایستاده است. مردم، در این ماه رمضانی چنان شهوت خوردن دارند که وقتی زنگ افطار را می زنند به خودشان رحم نمی کنند، چه برسد به آدمهای اطرافشان. منتظرم غذایم را بگیرم و بروم رد کارم. اینجا، مانند تمام اغذیه فروشیها و رستورانهای بی کلاس دیگر، بیرون مغازه، بیست متر دورتر، بساط آش رشته و حلیم هم پهن است. پرسنل آنجا دستهایشان مشغول کار است، اما نگاه و حواسشان به تلویزیونی ست که روی دیوار نشسته و سریال رمضانی پخش می کند.

پسرک فال فروش، با یک بغل فال، با آن قد و قامت کوچک، با آن سر و لباس کثیف، با ماشین اسباب بازی سبز رنگی که در دست دارد، وارد مغازه می شود و فریاد می زند: «کی آش میفروشه؟» راهش را می گیرد و می رود دم صندوق و چند بار حرفش را تکرار می کند. جوانک پشت صندوق تا دسته فرو رفته در حلق تلویزیون. بدون آنکه به پسر بچه نگاه کند با دست او را هول می دهد و با اخم می گوید: «برو الان میام» ایستاده ام و از پشت شیشه رفت و آمد ماشینها را نگاه می کنم. پسرک می آید و کنارم می ایستد. سرش را می چسباند به شیشه و به پیرزن چادر مشکی لاغر و خسته ای که کنار خیابان نشسته، در افکار خودش غرق شده و احتمالا منتظر یک کاسه آش رشته است لبخند می زند. پیرزن برایش دست تکان می دهد و دوباره مشغول غرق شدنش می شود.

پنج دقیقه ای گذشته است. پسرک دوباره می رود سمت صندوق و با صدای بلندی می گوید: «آقا بیا آش بده دیگه» جوانک ِ پشت صندوق دستش را دراز می کند و می گوید: «گفتم میام الان. بده ببینم ماشینتو» پسرک ماشین اسباب بازی سبز رنگش را می دهد دست جوانک، او هم کمی با ماشین ور می رود، او را می کشد روی پیشخوان و رهایش می کند. ماشین با سرعت از بالای پیشخوان می افتد زمین و لا به لای پای مشتری ها گم می شود. پسرک به دنبال ماشینش می پرد روی زمین. عده ای می خندند، تعدادی فاصله می گیرند تا لباسشان کثیف نشود، چند نفر هم آنقدر تا دسته در حلق تلویزیون فرو رفته اند که متوجه نمی شوند اطرافشان چه می گذرد.

پسرک ماشینش را پیدا می کند و دوباره می آید کنار پنجره و صورتش را می چسباند و به پیرزن لبخند می زند. 10 دقیقه ای از ورود پسرک به مغازه گذشته است که بالاخره تلویزیون تبلیغ پخش می کند. جوانک پشت دخل آرام و بی صدا می آید پشت پسرک، انگشتش را همانطور که انگاری می خواهند به تیله ضربه بزنند، می زند به پشت گوش او، پسرک می گوید آخ! دستش را می گذارد روی گوشش و همانطور که از درد آن را می مالد می گوید: «یه کاسه آش فقط» جوانک با لبخند زشت و زننده ای جواب می دهد: «آش تموم شده. ساندویچ بگیر» پسرک بر می گردد به پیرزن نگاه می کند و بدون آنکه حرفی بزند از مغازه می زند بیرون. جوانک زیر لب می گوید: «خره دیگه! قیمتش یکیه که!»

کسی نمی بیند که پسرک می رود و دست پیرزن را می گیرد و دوتایی به سمت دیگر خیابان می روند. کسی نمی داند آن لحظه که جوانک گفت بجای آش ساندویچ بخر، پسرک نه به پول فکر می کرد و نه به مزهء غذا. کسی نمی فهمد آنجا که پسرک رویش را به سمت شیشه برگرداند حواسش به دندانهای پیرزن بود.

13 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: ساندویچی

  1. هیچـــــ اوت 15, 2011 در 12:24 ق.ظ.

    گریه کردم اساسی … دلم سبک شد!!
    ای کاش کمی فقط کمی مردم بیشتر این محرومین رو درک میکردن … آدم همچین چیزایی رو که مینوه داغون میشه

  2. Mute Vision اوت 15, 2011 در 12:40 ق.ظ.

    خیلی وقته که آدمهای زیادی تو این شهر این چیزهارو نمیفهمند یا حس نمیکنند ، شهر مسخ شده هاست ، آدمهاش خاکستری ، آسمونش خاکستری ، هواش خاکستری .

  3. شیمـ اوت 15, 2011 در 10:32 ق.ظ.

    من اینو دوست نداشتم . با احساسات آدم بازی میکنه

  4. شیمـ اوت 15, 2011 در 1:06 ب.ظ.

    ابنجا ب نظرم داره با شدت تکون تکون میده احساساتو !! تبخال میزنه احساس

  5. L اوت 15, 2011 در 4:12 ب.ظ.

    :(((
    چه غم انگيز شدم اول صبحي….
    ايكاش آش پيدا كرده باشه پسرك….
    اااااآه

  6. ... اوت 15, 2011 در 4:39 ب.ظ.

    «خره دیگه! نمی فهمه که!»
    .
    .
    .

    منظورم جوانک فروشنده بود!

  7. darvishrishi اوت 30, 2011 در 5:38 ق.ظ.

    یه سئوال تو چی کار کردی تو که دیدی

    • سراب ساز سودا ستیز اوت 30, 2011 در 11:35 ب.ظ.

      من هیچ کاری نکردم و هیچ کاری هم نباید میکردم. پسر گدا نبود. پول دستش بود. میخواست با پولی که داره آش بخره. من و شاید همه آدمهایی که اونجا بودن نمی دونستیم اون بساطی که چندین متر دورتر از مغازه پهن شده آشش تموم شده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: