سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

کاری ست که شده

تصور کنید خانم عزیز صبح که می خواهد از درب منزل خارج شود یک نگاهی به کمدش می اندازد و در نهایت یک کفشی را که پاشنهء 10 سانتی دارد را برای رانندگی انتخاب می کند. بعد می آید ویتارای خوشگلش را روشن می کند و می افتد در خیابان که برود حالا یک جایی که به هیچ کسی مربوط نیست کجاست. یکهو بچه ای، گربه ای، گاوی، گوساله ای، سوسکی، می پرد جلوی ماشین و خانم عزیز هم پاشنه هایش گره می خورند به هم، چپ و راست، بالا و پایین، عقب و جلو و در نهایت گاز و ترمز را قاطی می کند و تبحرش می رسد به آنجا که حد ندارد و فرتی گاز را می چسباند به آنجایی که حد دارد و اتفاق ویژه ای رخ می دهد. صحنه به این جا می رسد که ویتارای سفید رنگ می آید با چیزی در حدود 60Km/h سرعت، در یک کوچهء بن بست، می کوبد به پراید سفید رنگی که آن کنار پارک کرده و بعد می خورد به 206 سفید رنگی که جلوی پراید پارک کرده و آن را می کوباند به یاریس سفید رنگی که جلوی 206 ایستاده!

تمام اینها اینقدر با مزه و با نمک و با ادویه است که آدم می گوید «وا! مگر می شود؟» من هم اگر بودم همین را می گفتم، البته به جای «وا!» مثلا می گفتم «بَهَه!». اما از آنجایی که در این رویداد تخیلی صاحب آن 206 بنده بودم که از همه جا بی خبر نشسته بودم پشت میزم در شرکت، تمسخر این شرایط بر همگان حرام است! پراید را که باید بیاندازند دور. 206 هم که از عقب و جلو مورد تجاوز وحشیانه ای قرار گرفته بود و فعلا بکارتش زیر سئوال رفته است، یاریس هم بدبخت آنقدر نو بود که هنوز گرد و خاک کارخانه را لای لاستیکهایش گیر کرده بود. جلوی ویتارا هم به انضمام لاستیکش ترکیده بود. حالا تمام این مقدمات را بگذارید کنار، می خواهم چیز دیگری تعریف کنم.

خانم صاحب پرایدی که دور انداختنی شده، آمد و شروع کرد به داد و هوار و کولی بازی که «مگر کور بودی؟ مگر چقدر سرعت داشتی؟ مگر سَر می بردی؟ مگر تَه می آوردی؟ مگر این کفش برای رانندگی ست؟ این پاشنه برود درون حلقت به حق پنج تن! شوهرت از دست تو چه می کشد! بجای پاترول باید درشکه سوار می شدی» (می دانید که، اصولا هر ماشین شاسی بلندی از دید خیلی ها همان پاترول خودمان است!) و البته خانم ویتارایی هم شعورش می رسید زده ماشین مردم را ترکانده، داد و هوار نمی کرد، بجایش شعر می گفت: «فکر کنم آن موقع سکته کرده باشم، اصلا انگار در حال خودم نبودم، شاید هم در حال کس دیگری بودم، خیلی بی حال بودم، اینوری بودم، اونوری بودم، اینجوری بودم، اونجوری شدم، هول شدم، گول خوردم، بچگی کردم، سادگی کردم،…» و هر بهانهء حال بهم زن دیگری که فکرش را بکنید. حالا این یکی را هم تا همین جا داشته باشید.

یک ساعت گذشته و افسر آمده و کروکی نکشیده و رفته، چون صاحب یاریس پیدایش نشده. خانم پرایدی، که از شدت گرما و تابش آفتاب مثل ابر بهار عرق می ریزد، ناپدید می شود. بقیه، به همراه جمعی از اهالی همیشه در صحنهء محل، ایستاده ایم که ببینیم چه خاکی باید به سر کنیم که خانم پرایدی با یک لباس دیگری بر می گردد. خانم ویتارایی می گوید «اِاِاِاِاِ ، لباستو عوض کردی؟ کار خوبی کردی بابا! تو این گرما اون رنگ پدر آدمو در میاره!» خانم پرایدی جواب می دهد: «داشتم خفه می شدم. خیلی گرمه. خونمون همین بغله دیگه. رفتم زود عوض کردم» خانم ویتارایی ادامه می دهد: «اصن این رنگ بیشترم بهت میاد! رنگ پوستت یه طوریه که روشن بیشتر میاد. چقدر هم جنسش نازک و خوبه» خانم پرایدی می گوید: «خیلی خنکه! از همین گلستان خریدم. حراجی بود. فکر کنم بازم داشته باشه. بیا حالا بریم بالا یه آب خنک بخور تو این ماه رمضونی» خانم ویتارایی تشکر می کند و جواب می دهد: «فدات بشم، الان فرستادم برن آب میوه خنک برا همه بخرن تو این گرما هلاک نشیم» و البته این گفتگو همچنان تا سکانس آخر قسمت اول سریال ادامه می یابد.

اینقدر اراجیف بافتم که بگویم گور پدر ماشین و پاشنه و رانندگی و خسارت و حواس پرتی و کوفت و زهرمار. اینکه بشود در کمتراز یک ساعت واقعه را پذیرفت و قبول کرد که اتفاقی ست که افتاده و حالا ما مانده ایم و همین یک چُسه اعصابی که هرلحظه آمادهء ول شدن است، خیلی متمدنانه و بافرهنگانه است. نتیجهء نهایی آن می شود که همگی احساس انزجار خودمان از شرایط موجود را بیان می کنیم، بدون آنکه با یکدیگر مشکل داشته باشیم. در هر حال حقیقت این است که: کاری ست که شده.

18 پاسخ به “کاری ست که شده

  1. شیمـ اوت 15, 2011 در 11:59 ب.ظ.

    چندین ! تا نکته بامزه و خنده دار دلم میخواد الـان بگم اما فکنم فقط ابراز ناراحتی و در نهایت نچ نچ کنم

  2. ahrary اوت 16, 2011 در 12:11 ق.ظ.

    من که بالاخره نفهمیدم! آخرش خانومه رفت حراجی از اون لباس نازکا بگیره یا نه؟!!

  3. آبي تر اوت 16, 2011 در 1:07 ق.ظ.

    اگه يک کاميون زده بود چه بزن بزني ميشد
    ديگه خودمونيم خودتم ديدي خانمه زد و خرد نکردي

  4. Mute Vision اوت 16, 2011 در 1:44 ق.ظ.

    فکر کنم معدود آدمهایی باشند که از همچین صحنه ی عصاب خردکنی که برای شخص خودشون اتفاق افتاده بتونن یه تصویر با نمک و کمیک واسه بقیه ارائه بدند ، راستشو بگو چاشنی طنزش رو تو همون موقعیت فجیع تو ذهنت مرور میکردی یا بعدش ساختی ؟ :))

    • سراب ساز سودا ستیز اوت 16, 2011 در 2:55 ق.ظ.

      (((: به جرات میتونم بگم که موقعیت پیش اومده اونقدر مسخره بود که جای هیچ حرص خوردنی رو باقی نمیذاشت. من وسط خیابون واستاده بودم و تند و تند سیگار می کشیدم. صاحب یاریس که یه خانمی بود که بعد از رفتن پلیس پیداش شد، با اینکه ماشینش صفر بود و کارتش هم هنوز نیومده بود، دعوت کرد همه رو خونش که خستگی در کنن. بعد رفت از بالا آب و نوشابه و کیک و زولبیا و بامیه آورد. خانم صاحب ویتارا رفت رانی خرید و اومد پخش کرد. خانم صاحب پراید پسر بچهء کوچولوش رو سپرد به من که بره لباس عوض کنه. اول اینکه جالب بود که توی این شرایط همه سعی می کردن خونسردی خودشون رو حفظ کنن. دوم اینکه بله! هر سه تا صاحبان ماشین خانم بودن.

  5. L اوت 16, 2011 در 3:42 ق.ظ.

    LoooooooL
    يعني من در عمق اين فاجعه هم باز از دست قلم شما ريسه ام از خنده….
    خدااااايييي به خدااااا ؛))))
    .
    .
    متاسفم براي ماشينت

  6. navat اوت 16, 2011 در 11:32 ق.ظ.

    از این حرفها که این موقع ها می زنند چیزی به جز خدارو شکر که خودت سالمی (البته این طور که در مورد ماشینت و ماجرا نوشتی کمی به سلامتت شک دارم الان:) ) یادم نمیاد! پس باز هم خدارو شکر می کنم که خانوم ها به خصوص اونی که بچه داشت و بچه اش، تو ماشین نبودن! رانی ها هم نوش جونتون:)

  7. navat اوت 16, 2011 در 11:41 ق.ظ.

    نمی خواستم بنویسم هاااااااا ولی انگار نمی شود که نگویم ! خیلی خوبی! خیلی! آدم دلش می خواهد اگر یک روز تصادف کرد با تو تصادف کند برادر: )

  8. غزال اوت 16, 2011 در 7:23 ب.ظ.

    بعد از دستي كه بايد مي امد و مي زد پشتم كه نيامد!و من پشت پلكم هنوز مي سوزد!
    آمدم خوردم به اين پست!با همان سرعت 60km!توي كوچه بن بست…🙂

  9. غزال اوت 17, 2011 در 12:55 ق.ظ.

    مبنای قرار بر بی قراریست!
    همان شورایی که حلش می کند لابد تعریفی هم برایش پیدا میکند…
    بی خیال کاریست که شده!

  10. Queentheodora اوت 21, 2011 در 11:37 ب.ظ.

    ای بابا…
    طفلکی ماشینت طفلکی خودت
    باز خوبه این خانوم این اتفاقات توی یک کوچه بن بست براش اتفاق افتاده به ویط اتوبان یا به کسی نزده…

  11. بازتاب: جایی همین نزدیکی: قرمز می شود، تاریک می شود « سراب ساز سودا ستیز

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: