سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: شورای اهالی مختلف

1.  پیرمرد، که احیانا باید آقای قاضی باشد اما حاج آقا صدایش می کنند، سرش را فرو کرده در پرونده ها، صورت کشیده، لهجهء آذری نه چندان غلیظ، چند خال بزرگ گوشتی روی پیشانی و اخمی میان ابروهایش دارد. کلاً در اتاق فقط یک میز است که سه حاج آقا در کنار هم نشسته اند و همزمان پرونده ها را بررسی می کنند. حاج آقا اسم مردی را می خواند که بیاید در اتاق تا پرونده اش بررسی شود. مرد می آید و می نشیند کنار من، رو به روی حاج آقا. ته ریش کثیفی دارد که می توان تارهای سفید زیادی را ما بینشان پیدا کرد. از بوی بدنش معلوم است مدتهاست لباسش را نشسته، روی شلوارش لک نارنجی رنگ غذا جا خوش کرده و وقتی نشسته پاهایش را به شکل نصفه و نیمه ای از کفش بیرون آورده، طوری که یک ترکیب استثنایی از بوی جوراب و بدنش فضا، یا حداقل منی که کنارش نشسته ام، را در بر گرفته است. حاج آقا پرونده را می گیرد و باز می کند، می گوید: «کپی مدارک شناسایی کجاس؟» مرد جواب می دهد که نمی دانسته باید از مدارکش کپی تهیه می کرده. حاج آقا می گوید: «پروندت رو بذار اینجا برو الان کپی بگیر بیار» مرد از اتاق خارج می شود، حاج آقا پرونده را گوشه ای می گذارد و نفر بعدی را صدا می کند.

خانم جوانی وارد اتاق می شود. زیبا نیست، اما ترکیب مانتوی آبی و تمیزی که پوشیده با شال سرمه ای رنگش او را جذاب نشان می دهد، ولی غصه و ناراحتی را می توان به وضوح در چهره اش دید. می آید و می نشیند کنار من. بوی عطر می دهد. عطرش مدهوش کننده نیست، اما هم تشکر دارد که بوهای قبلی را از بین برده و هم تقدیر که عطر را بعنوان گلدان تزئینی روی میز توالت اتاق خوابش نگذاشته. حاج آقا پرونده را می گیرد و باز می کند، می گوید: « کپی مدارک شناسایی کجاس؟» خانم جوان جواب می دهد که نمی دانسته باید از مدارکش کپی تهیه می کرده. حاج آقا می گوید: «خانم من مسخره شما که نیستم! تشریف ببرین فردا با مدارک کامل بیاین» پرونده را می دهد دست خانم جوان و سرش را فرو می کند در کاغذها. خانم جوان غمگین تر و ناراحت تر راهش را می کشد و می رود.

چند دقیقه بعد مرد با کپی مدارکش بر می گردد و می نشیند کنار من و حاج آقا دوباره مشغول بررسی پرونده اش می شود. بوی عطر خانم جوان دیگر به مشام نمی رسد.

2.  دختر، که احیانا باید خانم مسئول باشد اما حاج خانم صدایش می کنند، نشسته پشت میز و جواب مردم را می دهد. قلمبگی موهای جمع شده زیر چادر مشکی اش کلهء او را شبیه خربزه کرده است. آرایش دارد، کلی قر و قمیش دارد، عشوه و ناز دارد، تنها چیزی که ندارد اخلاق است. من نشسته ام آنجا، با او کاری ندارم، منتظرم اسمم را صدا کنند. پیرمردی وارد اتاق می شود، چروکیده است و خسته. می آید، برگه اش را می گذارد روی میز و می گوید این را کپی برابر اصل کنید. دختر بدون آنکه سرش را بلند کند می گوید: «آقایون پشت پنجره» پیرمرد می گوید مگر مهر کردن هم زنانه مردانه دارد؟ دختر سرش را بلند می کند و با عصبانیت می گوید: «آقای محترم، گفتم برین پشت پنجره بذارین ما کارمون رو انجام بدین» پیرمرد می رود بیرون و به جمعیت مردانی نگاه می کند که از سر و کول هم بالا می روند تا خودشون را به نرده های پنجره برسانند. آن کنار هم یک کاغذ چسبیده «آقایان پشت پنجره / خانمها داخل اتاق»

پسر جوانی وارد اتاق می شود. قد بلند است و چهارشانه. پیراهن ِ آستین کوتاه ِ چهارخانهء قرمز رنگ پوشیده با شلوار جین. موهایش را داده بالا و کمی هم ته ریش گذاشته. می آید، برگه اش را می گذارد روی میز و می گوید این را کپی برابر اصل کنید. دختر بدون آنکه سرش را بلند کند می گوید: «آقایون پشت پنجره» پسر جوان می گوید مگر مهر کردن هم زنانه مردانه دارد؟ دختر سرش را بلند می کند و با خنده می گوید: «معلومه. خانما اصن همه چیزشون باید جدا باشه از دست شما مردا. حالا بده ببینم اون برگه چیه دستت؟» مهر را می کوبد روی برگه «الان باید بری اتاق شماره فلان، کارت اونجا که تموم شد باید برگردی همینجا، تا ساعت فلان هم نیستیم، اگه میخوای کارت را بیوفته بجنب» پسر جوان که داشت می رفت دختر با خنده گفت: «اونجا دیگه زنونه مردونه جدا نیستا!» پسر جوان از اتاق خارج می شود و دختر سرش را دوباره فرو می کند لای برگه ها.

پیرمرد بیخیال کشتی گرفتن با مردان پشت پنجره شده، نشسته روی صندلی تا زمان بگذرد و شاید کمی خلوت شود و او بتواند برگه یا خودش را برابر اصل کند.

پ.ن: این را لازم است گوشزد کنم. خستگی و چروکیدگی و بوی عرق و عطر و ته ریش و غیره کاملا جنبهء توصیفی دارند و نه ارزشی.

6 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: شورای اهالی مختلف

  1. Mute Vision اوت 18, 2011 در 2:31 ق.ظ.

    باز صد رحمت که پسره رو تحویل گرفت ، بعضیاشون کلا آدمیزاد رو آدم حساب نمیکنند.

  2. L اوت 18, 2011 در 4:43 ق.ظ.

    أمان از اين تبعيض تو اون مملكت. اماااااان:((

  3. Juno اوت 18, 2011 در 11:24 ق.ظ.

    نثرت شبیه چخوف بود. خیلی خوشم اومد.

  4. abed اوت 20, 2011 در 12:11 ق.ظ.

    سلام سراب ساز سودا ستيز.
    به جرات ميتونم بگم که نوشته هاي شما جز معدود متون بلندي هست که من مي خونم.
    واقعا جذاب مي نويسيد.
    موفق باشيد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: