سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

هفت یا سه؟ و شاید هیچکدام

دقيقا يادم نيست چند بار سرم كوبيده شد به کنج ديوار، سه يا هفت مرتبه. مي گویند هفت عدد مقدسي ست: هفت طبقهء آسمان، هفت شهر عشق، هفت روز هفته، هفت رنگ رنگين كمان، هفت نوت موسیقی، عجایب هفت گانه و شايد هفت بار كوبيده شدن سر من به کنج ديوار. اما اصولا اگر کمی چشم باز کنیم می بینیم که عدد سه همیشه سعی کرده خودش را مهمتر نشان دهد: سه مذهب ابراهیمی، سه ركن مسيحي، سه اصل اسلامی، سه خدای هندوئی، سه جواهر بودایی، سه مخلص تائویی، سه الههء ویکایی، سه ضلع مثلث، نحسي عدد سه، سكته، سپيد، سزار، سزارین، صنوبر، و شايد سه بار كوبيده شدن سر من به کنج ديوار.

حالا سر من درد می کند، دلیلش هم مهم نیست، می خواهد هفت یا سه بار کوبیده شدن سرم به کنج دیوار باشد یا نباشد. دكتر گفته سيگار چيز خوبي ست براي سر درد. من سيگار را گذاشته ام گوشهء لبم و به دودش نگاه می کنم. دود سیگار من را به ياد آخرين تانگوي عاشقانه مان مي اندازد، همان وقتی که گفتي «من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصيم ديگر» و من بخاطر تو رفتم به آسمان و ماه را چيدم و گذاشتم روي صفحهء دايره وار گرامافون، تا موسيقي مهتاب را پخش كند، تا ما آخرین تانگوی عاشقانه مان را اجرا کنیم. همان موقع بود كه احساس كردم چيزي به سرم خورده، يا شايد سر من به چیزی خورده بود. درد تمام سرم را گرفت و تو مي رقصيدي و پاي من را لگد مي كردي. ستاره هاي چشمت با موسيقي ِ مهتاب، آسماني را به پا كرده بود كه من مثل يک پشه در میانش پرواز مي كردم. اصلاً شايد من تناسخ يافتهء يک پشه باشم كه زماني كارش نشستن روی بدن دايناسورها بوده تا از قعر وجودشان زمان را به بیرون بمکد. شايد هم از نسل پشه هاي امروزي باشم، كه بجاي دايناسور روی پر و پاچهء دختر بچه هاي سـ.ـكـ.سي مي نشيند تا از خون آنها مست شود و زمان را فراموش كند.

نمي دانم چه بود، اما هر چه که بود خيلي محكم و سخت بود. چون هنوز سرم گيج مي رود. البته هر چند روز يک بار اينطوري مي شوم. سرم محكم مي خورد به کنج يک ديوار و خون از فرق سرم فوران مي كند روي صورتم. خون را دوست ندارم. شاید لازم باشد دور سرم را با نوار بهداشتی عایق کنم، و یا لااقل دو عدد تامپون بردارم و فرو کنم درون گوشهایم. این را البته یک دوست می گفت. اما دقيقا يادم نيست كه دوست بود يا يكي از همان دايناسورها. فقط اين را مي دانم كه من اصلا زبان دايناسورها را بلد نيستم. شايد هم در ضمير ناخودآگاهم، از زماني كه روي بدن آنها می نشستم تا از قعر وجودشان زمان را به بیرون بمکم، حرف زدنشان را را شنيده و بخاطر سپرده باشم . البته مهم نيست كه يک حرف كاملا منطقي را چه كسي بزند. مهم اين است كه نيتش از گفتن اين حرف كاملا منطقي چه باشد. اما در كل اين هم مهم نيست. تنها چيز مهم سردرد من است.

سرم درد می کند. درست مثل وقتی كه تو فرياد مي زدي و من با دو دستم گوشهایم را محکم گرفته بودم و زير لب «مرغ سحر» را زمزمه مي كردم. تو داد مي زدي و از خدا كمك مي خواستي و من به این فکر می کردم که چرا پاي دیگران را وسط مي كشي. آن کسی که صدایش می کنی مگر همان کسی نیست که همه چیز را خراب کرد؟ مگر همانی نیست که من را به زور از روي پوست لطيف و حساس دايناسورها برداشت و پرت كرد روي پر و پاچهء زبر و زمخت دختر بچه هاي سـ.ـكـ.سي؟ مگر هماني نیست كه دور تا دور من ديوار كشيد، كه تا خواستم قدم از قدم بردارم با مغز رفتم توي كنج ديوار و خون پاشيد روي صورتم؟ حالا من می دانم! او می آید و به تو كمك مي كند و باز يک ديوار را درسته مي كوباند روی سر من.

يادش بخير … ياد زماني افتادم كه با يک جو غيرت و يک مثقال محبت و يک ارزن عاطفه مي شد دور دنيا چرخيد و دچار سرگيجه نشد. يادش بخير … اما افسوس كه من هيچوقت آن دوران را تجربه نكرده ام. دنياي خوبي بود، اما حيف كه من هنوز وارد دنيا نشده بودم. اصلا بعید می دانم کسی در تاریخ همچین دورانی را تجربه کرده باشد. هیچ کس آن زمان در دنیا نبوده، من هم در دنیا نبودم. درست مثل وقتي كه تو، تمام دنياي من بودي و به زور من را مجبور به خودكشي كردي تا از دنيای خودت پرت شوم بيرون. تقصير خودم بود كه فكر مي كردم تو هم از من هستی. هر بار كه سرم به ديوار مي خورد، با همون سر و صورت خوني، مي نشستم جلوی تو و دود سيگار را پخش مي كردم توی ریه های جفتمان. اما حالا می فهمم كه تو هميشه از خون مي ترسيدي و اين را هيچوقت به من نگفتي. يادم می آید روزي را كه پرسيدي «چرا صورتت رنگي شده» و من گفتم «باز با مغز رفتم توي ديوار» و تو با پوزخند گفتي «اما ايندفعه بجاي قرمز تمام صورتت آبيه» و من فهميدم كه اين بار تكه اي از آسمان فكرم كنده شده و پاشيده روي صورتم. تو خوشحال بودي كه آن قرمزي وحشتناك را نمي بيني و من ناراحت كه با لكهء خالي آسمان فكرم چه كنم. دردم را فهميدي و خواستي كمك كني، اما آن جاي خالي را با يك تكه ابر سياه پر كردي كه رفته رفته تمام آسمان فكرم را گرفت و سياه كرد. خوشحال بودي كه كاري برایم كرده اي و من در فكر سياهي فكرم رعد و برق می زدم.

هنوز سرم درد مي كند. مثل آن وقتی که روي دايناسورها مي نشستم و آن دختر بچه هاي سـ.ـكـ.سي با دمپايي می کوبیدند روی سرم. يا مثل موقعي كه براي چيدن ماه رفتم به آسمان و سرم خورد به طاق طبقهء هفتم. البته دقيقا يادم نيست هفت بود يا سه، فقط اين را مي دانم كه سرم خيلي درد مي كند

(اول مرداد 1383)

.

19 پاسخ به “هفت یا سه؟ و شاید هیچکدام

  1. سپید اوت 21, 2011 در 3:04 ق.ظ.

    خیلی وخته می خونمت تقریبا یه سالی میشه.اما تا حالا ندیده بودم انقد افسرده بنویسی…

    • سراب ساز سودا ستیز اوت 21, 2011 در 11:14 ق.ظ.

      ممنونم از لطفتون. البته اگه به آخر پست دقت کرده باشین اشاره کردم که این نوشته برای هفت سال پیشه. الان دو حالت وجود داره، اول اینکه یه وقتایی یه حس و حالی توی آدم تشدید میشه که غریبه نیست، کاملا آشناس و وقتی به خاطراتت مراجعه می کنی می بینی که قبلا تجربش کردی. از طرف دیگه من چیزهایی نوشتم قدیم توی وبلاگ هذیانهای یک بیمار روانی، هفت هشت سال پیش که به لطف پرشین بلاگ بلاگم دیگه قابل دسترسی نیست و نمیخوام اون پست ها و نوشته ها برای همیشه از بین برن. برای همین شاید باز هم این کار رو بکنم و از قدیم یه چیزهایی بذارم اینجا که لااقل باقی بمونه. باز هم ممنونم از محبتتون.

      • سپید اوت 21, 2011 در 2:12 ب.ظ.

        خواهش می کنم.بله دیدم اون تاریخی که پایین نوشته گذاشته بودین.اما این که ادم حس بد گذشته ش تشدید و یا تجدید بشه یکمی وحشتناکه.حداقل برای من چون از تکرار بی زارم!

  2. مرثا اوت 21, 2011 در 10:41 ق.ظ.

    این سبک نوشتن رو خیلی بیشتر دوست دارم. لذت بردم، مرسی

  3. abed اوت 21, 2011 در 12:14 ب.ظ.

    سلام سراب ساز سودا ستيز.
    مثل هميشه عالي.
    تشبيه ها و توصيف هاتون يکي از يکي زيباتر.مخصوصا اونجا که ماه رو به صفحه گرامافون تشبيه کرديد.
    وقتي به اولين س.ک.سي رسيدم،از خودم پرسيدم اين وبلاگ که فيلتره.پس چرا اين کلمه رو جدا جدا نوشته؟
    تا اينکه به آخر متن رسيدم و ديدم بله،اين متن مال قديمه.
    لذت بردم.
    موفق باشيد
    «عبد»

  4. mr.p4r4d0x اوت 21, 2011 در 1:56 ب.ظ.

    you are genius

  5. شیمـ اوت 21, 2011 در 2:04 ب.ظ.

    ورژن غیر افسرده ام داری ؟

  6. L اوت 21, 2011 در 2:58 ب.ظ.

    آخه اين دسته بندي جديد و دوست دارم خيليييي….

  7. طناز اوت 21, 2011 در 7:07 ب.ظ.

    tannaz٩:٢٢ ‎ب.ظ – شنبه، ۱٠ امرداد ۱۳۸۳
    و هيچ درمانی هم براي اين سردرد وجود نداره
    . . .
    و من از دنياي 83 تا به اينجا به اين سردردها فكر مي كنم و به اينكه اين متن كامل توي ذهنم بود🙂

  8. L اوت 21, 2011 در 10:00 ب.ظ.

    منظورم بود:
    دسته ها: كمي از من

  9. shoora اوت 22, 2011 در 12:00 ب.ظ.

    يكي از اون نوشته هاييه كه هميشه به ياد آدم ميمونه…از اينكه دوباره اين نوشته رو اينجا ميخونم خوشحالم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: