سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است

تنهایی بد است، لعنتی است، کثیف است، بوی گند می دهد، بوی لاشهء مرده، بوی گور، بوی انزجار می دهد. تنهایی بد است، اما از آن بدتر پذیرفتن ِ تنهایی ست. اینکه شرایط را بپذیری و با لعنتی بودنش کنار بیایی. اینکه دستت را از روی بینی ات برداری و به بوی گندش عادت کنی. اینکه فکر کنی احتمالا همین است که باید باشد و چیزی بیشتر از این یا تخیل است، یا در زندگی ات نمی گنجد… بله، پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است.

پ.ن: میرسم شرکت، می نشینم پشت میز، کامپیوتر را روشن می کنم، مشغول کارهای روزنامه می شوم، ساعت از 11:00 می گذرد، صدای موبایلم بلند می شود، پیغام دارم، باید تبلیغ باشد، دست می کنم توی کیفم، موبایل را پیدا نمی کنم، اطرافم را می گردم، موبایل را کنار پرینتر، در حالی که به شارژ است، می بینم. موبایل را بر می دارم، بله، تبلیغ است. فکر می کنم که من امروز موبایل را به شارژ نزده ام. یادم می افتد، دیروز، یک ساعت قبل از اینکه از شرکت خارج شوم، می شود حدود ساعت 13:00، موبایل را زده ام به شارژ. صفحهء موبایلم چند پیغام تبلیغاتی را نشان می دهد. تنهایی بد است، لعنتی است، کثیف است و اینطور که شواهد نشان می دهد من تنها هستم، اما… از زمانی که موبایل را به شارژ زده ام 22 ساعت می گذرد، و من تا همین لحظه نمی دانستم که موبایلم را در شرکت جا گذاشته ام. یعنی من تمام دیروز بعد از ظهر، دیروز عصر، دیشب، بعد از شب، نیمه شب، امروز صبح، نمی دانستم که موبایلم را در شرکت جا گذاشته ام. یعنی من منتظر تماس هیچ کسی نبوده ام، یعنی من انتظار تماس هیچ کسی را نداشته ام، یعنی من این تنهایی لعنتی را باور کرده ام. اینجا همان جایی ست که من باید برای خودم نگران شوم. بله… تنهایی لعنتی ست. اما پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است.

19 پاسخ به “پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تر است

  1. abed اوت 29, 2011 در 12:31 ق.ظ.

    تنهايي،بلاتکليفي،بيکاري و احتمالا افسردگي و کمي خيال پردازي ماليخوليايي.
    کلکسيوني است که در خودم يافته ام.

  2. سپید اوت 29, 2011 در 12:47 ق.ظ.

    آره تنهایی بده اما تنهایی که توش انتظارم باشه بدتره لعنتی تره بوی گندشم بیشتره…گریه م گرف.این سومین باره که با خوندن نوشته هات گریم می گیره:)

  3. میرزا آدم جان اوت 29, 2011 در 3:12 ق.ظ.

    آقای سعدی آتش زبان، در همین زمینه میفرمان:
    ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
    ترس تنهاییست، ور نه، بیم رسواییم نیست…
    و واقعاً ترس دارد. و امان از روزی که ترسمان ریخته باشد…کی میتواند جمعش کند؟

  4. L اوت 29, 2011 در 5:21 ق.ظ.

    😦 دوره تنهايي هم مثل هر دوره ديگه اي به سر مياد
    بايد خواست
    بايد جست
    چشمها را بايد شست.

    يكبار ديگه بگم:
    اين دسته هاي كمي از من و ازبقيه دسته ها دوست تر دارم…

    ….چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند
    گر اندكي نه به وفق مراد است خرده مگير….

  5. شیمـ اوت 29, 2011 در 5:49 ق.ظ.

    پس بی موبایل چطو از خواب پاشدی ؟

  6. سودابه اوت 29, 2011 در 10:37 ق.ظ.

    به نظرم اگه عادت نكني شايد سخت تر باشه
    اينهمه هي خودتو به اب و اتيش مي زني كه از تنهايي در بياي
    بعد ميبيني نتيجه خوبي نميگيري
    ادمهايي دور برت جمع مي شن كه بايد تلاش مضاعف كني اينا رو از زندگيت بيرون كني
    بعد حتي تلاش تو رو ديگران نبايد ببينند
    چون شايد تو در ظاهر كه ادم مستقل و موفق و اجتماعي به نظر بياي
    و اينكه شايد مستقل بودن رو خودت انتخاب كرده باشي
    و اگه بخواي حتي از تنهايي بنالي ادمهايي هستند كه بهت ياداوري كنند خودت خواستي.
    ولي در كل تنهايي بدترين حسيه كه مي شه تجربه كرد و گاهي اصلا راه معقولي وجود نداره كه ازش بيرون بياي

  7. olympus mons اوت 29, 2011 در 5:50 ب.ظ.

    پذیرفتن ِ تنهایی از خود تنهایی لعنتی تره… جدا اينطوره
    از لحظه هايي كه حتي «اميد تنها نبودن» رو هم از دست مي دم بيزارم…

  8. هانیه اوت 29, 2011 در 7:34 ب.ظ.

    وقتی کاری نمیشه کرد وقتی هیچ کی نیست که تو رو از تنهایی در بیاره… من که بریدم کاش میشد کاری کرد

  9. نیکا اوت 29, 2011 در 9:59 ب.ظ.

    اگه انقدر ناراحتی من میتونم روزی ۱۰ بار بهت sms بدم و چند بارم زنگ بزنم!!!!!

  10. zahra اوت 30, 2011 در 3:16 ق.ظ.

    اونقدر هم بد نیست خیلی آزاد وراحتی که، تازه حتما بهتر از شلوغی بی خوده

  11. آبان سپتامبر 1, 2011 در 10:46 ب.ظ.

    اینکه می بینم فقط من نیستم که این اتفاق واسم افتاده یه کمی کمتر احساس تنهایی می کنم

  12. غزالیات سپتامبر 14, 2011 در 4:50 ب.ظ.

    منم نگرانتم…
    این بوی گند از تنهایی نیست انگار
    جای کسی که باید باشد
    خیلی خیلی … خالیست…

  13. Samira Kh دسامبر 28, 2011 در 4:37 ق.ظ.

    چرا کلمه لعنتی رو به ف میدی خو؟؟

  14. آتوسا ژانویه 21, 2013 در 9:25 ب.ظ.

    بذار ببینم … من یه روز فکر می کردم تنهایی خوبه . بعد یه چند روز-چند ماه – چند سال گذشت دیدم پذیرفتن این که آدم تنهاست بده. حالا چند سال از اون روزا می گذره. مثل موج سینوسی تنهایی باهام بازی کرده یا من باهاش. گوش نکردم وقتی مامانم می گفت خطرناکه حسن، گوش نکردم. باهاش ور رفتم. باهام ور رفت. در این لحظه، فکر می کنم هنوز نمی دونم تنهایی بده یا نه و فکر می کنم پذیرفتن این که آدم تنهاست بد نیست، خیلی بده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: