سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: سپتامبر 2011

جایی همین نزدیکی: صف رستوران

ایستاده ایم دم درب چلوکبابی توی صف و منتظریم تا میز خالی شود و بتوانیم ظهر جمعه ای یک کباب حسابی بخوریم. جلوی ما یک خانوادهء سه نفره و حدود 20 نفر هم پشت سرمان ایستاده اند. رستوران آنقدری بزرگ و جادار است که معمولا خیلی سریع میز خالی می شود، اما اینطور که آقای دربان می گوید امروز 180 نفر برای 3 مراسم جا رزرو کرده اند و در نتیجه هر اندازه که میز و صندلی باقی بماند قرار است برسد به مایی که توی صف ایستاده ایم. چند قدم داخل رستوران میزبانان مراسمها ایستاده اند تا به مهمانهایشان خوشامد بگویند و آنها را به سمت میزهای مورد نظر راهنمایی کنند

سه پسر جوان بیرون صف ایستاده و با هم صحبت می کنند. پسر شماره 1 از دو نفر دیگر جدا می شود، سرش را می اندازد پایین و مستیقیم می آید به سمت درب ورود که برود تو. آقای دربان می گوید:
– مهمون هستین؟
+ نه.
– لطف کنین برین توی صف تا میز خالی بشه.
+ فقط می خوام یه نگاه بندازم ببینم چطوریه اینجا.

پسر وارد رستوران می شود. چند دقیقه بعد آقایی بچه به بغل با خانمش از کنار صف رد می شود و می آید جلوی در.
– مهمون هستین؟
+ نه.
– لطف کنین برین توی صف تا میز خالی بشه.
+ میخوام برم برای رزرو کردن سئوال کنم.

مرد با همسرش وارد رستوران می شود. پسر شماره 2 می آید و به آقای دربان می گوید که می خواهد برود دستشویی، او هم وارد می شود. چند دقیقه خانم و آقای میانسالی صف را رد می کنند و می آیند روبروی آقای دربان.
– مهمون هستین؟
+ نه.
– لطف کنین برین توی صف تا میز خالی بشه.
+ من پام درد می کنه نمی تونم واستم. میرم یه گوشه ای میشینم تا نوبتم بشه.

در حالی که همسرش دست او را گرفته هر دو وارد می شوند. پشت سرشان پسر شماره 3 می آید و به آقای دربان می گوید که می خواهد آب بخورد، او هم می رود تو.

نیم ساعت گذشته است. چهار سری آدم از رستوران خارج شده اند، اما از توی صف فقط آن خانوادهء سه نفری که جلوی ما هستند رفته اند تو. بالاخره نوبت ما می شود، می رویم داخل و به طرف میز خالی راهنمایی می شویم. سر یکی از میزها، آن سه پسر جوان مشغول محاسبهء دنگ غذایی هستند که خورده اند. کمی آنطرف تر، آن آقای بچه به بغل و خانمش گارسون را صدا می کنند تا صورت حساب را بیاورد. گارسونی هم از کنار ما رد می شود، می رود سمت میز کناری و برای آن خانم و آقای میانسال چای بعد از ناهارشان را روی میز می گذارد.

یک نفر می آید و چند منو می گذارد روی میز. همه به این فکر می کنند که چه غذایی انتخاب کنند، من تا همین لحظه به زرنگی و خلاقیت هموطنان عزیزم حتی در صف چلوکبابی فکر می کنم!

من کجام؟ اینجا کجاس؟

اگر می خواهید خود را پیدا کنید درست همان جایی که هستید بمانید! در غیر اینصورت در معرض خطر بزرگ گم کردن خودتان برای همیشه قرار خواهید گرفت!

(راز فال ورق – یوستین گوردر)

زیبا، معصوم، خسته

اسمش اومایرا سانچز است، 13 ساله، از کلمبیا. زیباست؟ لااقل اینطور به نظر می رسد. معصوم است؟ انتظار دیگری نمی توان از یک کودک داشت. خسته است؟ عکس که این را می گوید. آنجا چکار می کند؟ قاعدتاً بازی نمی کند. چرا به دوربین لبخند نمی زند؟ چون درست چند لحظه بعد از این عکس می میرد.

سیزدهم نوامبر1985، یک روز عادی برای تمام مردم دنیا، اما نه برای کلمبیایی ها. آتشفشان نوادو دل روئیز در شهر آرمرو دل درد می گیرد، تکان می خورد، خل می شود، گل و لای به سمت شهر هجوم می آورد و به راحتی 25 هزار نفر را می کشد. اومایرا در میان گل و خرابه های خانه ای که در آن زندگی می کرده گیر افتاده است. دوربین ها آنجا هستند و برای میلیونها نفر در سرتاسر دنیا گیر افتادن اومایرا را بصورت زنده گزارش می کنند. اومایرا می خندد، برای دوربین دست تکان می دهد و ژست می گیرد. بچه است، نمی فهمد! نمی فهمد که آن همه آدم توان بیرون کشیدن او را ندارند.  سه روز می گذرد، 60 ساعت، و کسی نمی تواند اومایرا را نجات دهد. او در مقابل چشمان بهت زدهء میلیون ها بیننده تلویزیون می میرد.

چند ساعت قبل از مرگش، فرانک فورنیه، عکاس سادهء فرانسوی، سر می رسد و از او این عکس را می گیرد. همین عکسی که زیباست، معصوم و خسته است. این عکس جنجال می سازد و دولت کلمبیا متهم به اهمال کاری و بی کفایتی در جلوگیری از این فاجعه می شود. او سال بعد به واسطهء این عکس جایزهء وردپرس فوتو را در یافت می کند. فرانک فورنیه با عکس اومایرا سانچز به شهرت جهانی می رسد، اما اومایرا سانچز با شهرت فرانک فورنیه زنده نمی شود.

می خواهم نگرانی ام را هم بزنم

انگار دیر شده است. انگار عجله دارم. انگار منتظرم. انگار کسی منتظرم است. انگار از جایی، کسی، چیزی، جا مانده ام. فکر که می کنم، بله! دیر شده است! این را می فهمم. این را می دانم. چه چیزی دیر شده است؟ آنها را می شمارم: دانـه دانـه / قـطـره قـطـره / تکه تکه / ذره ذره… زیادند و شلوغ، چاقند و سنگین، بزرگند و کلفت! می چرخند دور سَرَم، توی سَرَم. «نتیجه» در آن ازدحام راهش را گم می کند و بجای آنکه به عقلم برسد، می رود و خودش را خراب ِ دلم می کند. دلم می ترسد، شوره می زند، و در آخر، من این چند روز به وسعت تمام سردرگمی ام دلشوره دارم.

بلاگ نویس، آویزان شده ای گوشهء ذهنم

وقتی وبلاگی را می خوانم معمولاً هنگامی که صاحبش را برای اولین بار می بینم، ظاهرش با تصوراتم کاملاً فرق دارد و این جزو تخصصهای ویژهء من است که آدمها با تصویرشان در ذهنم فرق داشته باشند. اگر او را قد کوتاه، مو کوتاه، مو مشکی، با بینی کوچک و چشمان درشت تجسم کنم، بالا برود، پایین بیاید، سند و مدرک ارائه کند، عکس و فیلم بفرستد، که قد بلند و مو بلند و مو طلایی ست و بینی پهن و چشمان ریز دارد، باز هم خللی در تجسم و تصور من وارد نمی شود. نه جنسیت دخالت دارد و نه سن و سال. در این فضای مجازی تصویر او از خودش مهمتر است!

اصولاً وقتی وبلاگی را می خوانم باید تصویری از نویسنده اش داشته باشم و البته صبر هم نمی کنم تا او حرکت ویژه ای برای تنویر افکار عمومی انجام دهد. دست به کار می شوم: بوم سفیدی را آویزان می کنم جایی گوشهء ذهنم، ادبیاتش طرح می شود می چسبد روی بوم، کلامش رنگ می شود و می ریزد روی طرح، عقایدش خط می شود و می افتد روی رنگ و نتیجه تصویری می شود که شاید هیچ شباهتی با او، با اوی ِ اصل، با اوی ِ حقیقی نداشته باشد. آنوقت وقتی برای اولین بار ملاقاتش می کنم، میزان این تفاوت ارتباط معکوسی دارد با احتمال اینکه در آینده دوباره او را ببینم، اما همچنان وبلاگش را می خوانم. هر چه باشد در این دنیای مجازی تصویر او از خودش مهمتر است. هر چه باشد او برای من همان شکل و صورتی را دارد که بومش آویزان شده است جایی گوشهء ذهنم.

آخرین باری که از ته دل خندیدی کی بود؟

–  آخرین باری که از ته دل خندیدی کی بود؟
+  وقتی که یه حرف خیلی مسخره و احمقانه شنیدم.
–  چی شنیدی؟
+  بهم گفت خسته شدم، می خوام برای همیشه برم.
–  بعدش چی شد؟
+  برای همیشه رفت!
–  تو چیکار کردی؟
+  از ته دل گریه کردم…

چهار خانه هایمان

قهوه ات را خورده ای،
……نشسته ای رو به روی من،
…………خیره به چهارخانه های روی زمین.

حرفم را خورده ام،
……نشسته ام رو به روی تو،
…………خیره به چهارخانه های روی جورابت.

نه تو میدانی،
……………نه من،
……………………که بعد چه خواهد شد…

(عکس از: الهه ر.ب)

.

هر اسمی فعل خودش را دارد

حرف را باید زد،
……لب را باید داد،
………سکوت را باید شکست،
…………نگاه را باید کرد،
……………دل را باید بست.

لطف کنید:
حرف را ندهید،
……لب را نزنید،
………سکوت را نکنید،
…………نگاه را نبندید،
…………و البته
……………دل را نشکنید!

گاهی دلم تنگ می شود

گاهی دلم تنگ می شود، که بنشینی روبروی آینه، که بنشینم روی تخت و مدام به ساعتم نگاه کنم. گاهی دلم تنگ می شود، که آهسته و آرام، با حوصله و دقت آرایش کنی، که من با عجله و سرعت، با اخم و عصبانیت قدم بزنم و زیر لب بگویم «بجنب! دیر شد!». گاهی دلم تنگ می شود، که بپرسی «امشب لباس چی بپوشم؟»، که من با مکثی کوتاه، با لبخندی کوچک، با چشمانی درخشان، بگویم «هر لباسی که دلت می خواد» و تو با مکثی کوتاه، با لبخندی کوچک، با چمشانی درخشان، بدانی که باز بی لباس، باز برهنه تجسمت کرده ام…

به جای زار زدن، کوفت کن

«بدترین و فاجعه آمیز ترین بخش افسرده بودن، مسئلهء غذا ست. رابطهء یک نفر با غذا یکی از مهمترین روابطی ست که تعریف شده است. فکر نمی کنم رابطه شما با والدین تان تا این اندازه مهم باشد. افرادی هستند که هیچوقت والدینشان را نخواهند شناخت. فکر نمی کنم رابطه شما با دوستانتان مهم باشد. اما ارتباط شما با هوا مهمترین است. شما نمی توانید با هوا بهم بزنید! شما در یکدیگر گیر افتاده اید. جدی بودن رابطهء شما با آب فقط کمی از رابطه تان با هوا کمتراست. و بعد از آنها غذا، شما نمی توانید بی خیال غذا شوید و با او بهم بزنید و سراغ چیز دیگری بروید. باید سعی کنید این حقیقت را بپذیرید که حتی وقتی افسرده اید، غذا همچنان دوست شماست.»

(این یک داستان بامزه است – ند ویزینی)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: