سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

خاطراتم برای تو، لبخندت برای من

مدتی ست كه احساس مي كنم حافظه ام از خاطره خالي شده. شايد آخرين باري كه تا اوج ضمير ناخودآگاهم پرواز کردم، آن را روي تكه ای از توهم جا گذاشته باشم. شايد وقتي داشتم آرزوهای لجن گرفته ام را توي حفرهء مرور زمان خالي می کردم، از گوشهء حسرتم لیز خورده و افتاده باشد توی چاهِ فراموشی. حالا احساس می کنم سبك شده ام. نمي دانم اين حس بخاطر گم شدن خاطراتم است يا برای خاطره شدن ِ گم شده هایم. اما در مجموع حس خوبي است، يک نوع نبودن، حس از صفر شروع كردن، يا شاید از منفي به صفر رسيدن.

یادم می آید بچه که بودم فكر مي كردم به اندازهء تمام لبخندهای مصنوعي دلقك افسردهء پير خاطره دارم. حالا مي بينم که حتي به تعداد آدمهاي خوشبخت روي زمين هم خاطره ندارم. به گمانم مشكل از آدمهاي خوشبخت روي زمين باشد، همانهايي كه برای یک مدت کوتاه من را هم در جمع خودشان راه دادند و حالا با آنها به اندازهء لبخندهاي مصنوعي دلقك افسردهء پير فاصله دارم. هنوز هم برایم سئوال است، که اول از آدمهاي خوشبخت روي زمين به اندازهء لبخندهای مصنوعی دلقک افسردهء پیر فاصله گرفتم يا اینکه اول خاطراتم گم شد.

حقیقت را بگویم، دلم برای شان تنگ نشده. يادم می آید وقتي «خـ ا ط ر ه» را گذاشتم پیش رویم و يک «آ ه» از آن كشيدم بيرون، فقط من ماندم و «خـ ط ر». هميشه خطر را دوست داشتم و دلم می خواست شبها، قبل از خواب، چند ساعتي با آن بازي كنم. اما اينبار خطر بود كه با من بازي كرد و من را مثل دلقك افسردهء پير به زمين كوبید و باعث خندهء تمام آدمهاي خوشبخت روي زمين شد. اگر اشتباه نکنم از همين خطر كلي خاطره دارم، خاطراتي كه تازگي ها يک جايي گم شان كرده ام.

حالا به نتيجه اي رسيده ام. چند تكه چوب، چند پاره آجر و كمی آشغال جمع کرده ام تا دوباره از اول خاطره بسازم، و اينبار خاطره ای كه فقط اندازهء «من» باشد و اثري از «او» در آن پیدا نشود. حالا چیزی که می دانم این است، که زندگي بدون خاطره مانند صحنهء نمايش، بدون خنده هاي مصنوعي دلقك افسردهء پير، بی جان و مرده است. روح هر دوتایشان شاد.

(هشتم مرداد 1383)

3 پاسخ به “خاطراتم برای تو، لبخندت برای من

  1. abed سپتامبر 7, 2011 در 11:04 ق.ظ.

    پاراگراف سوم شاهكار ِ اين شاهكار بود

  2. غزالیات سپتامبر 14, 2011 در 4:15 ب.ظ.

    يادم می آید وقتي «خـ ا ط ر ه» را گذاشتم پیش رویم و يک «آ ه» از آن كشيدم بيرون، فقط من ماندم و «خـ ط ر». هميشه خطر را دوست داشتم و دلم می خواست شبها، قبل از خواب، چند ساعتي با آن بازي كنم. اما اينبار خطر بود كه با من بازي كرد …

    ریختم بهم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: