سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

می خواهم دختری را نشان کنم

می خواهم دختری را نشان کنم، که غریبه باشد، زیبا باشد، باریک باشد، موهایش بلند و مشکی باشد و کسی در زندگی اش نباشد. می خواهم هر شب روحم را بفرستم به اتاقش. می خواهم تماشایش کنم، وقتی که ژولیده است، خسته است، هپل است. وقتی که تاپ گشاد پوشیده و موهایش را ریخته توی صورتش. وقتی تنها نشسته، کتاب می خواند، درس می خواند، وبلاگ می خواند و فکر می کند. وقتی حواسش نیست و به جایی خیره مانده است. وقتی انگشتانش روی کیبورد می رقصند، وقتی پای تلفن روی لبهایش لبخند می نشیند. اگر خواست لباس عوض کند، چشمانم را می بندم. برهنه که می شود، بی اجازه، نگاهش نمی کنم. می خواهم تماشایش کنم، وقتی که لباس خواب به تن دارد، وقتی آرایشش را پاک می کند، موهایش را شانه می زند، روی تختش دراز می کشد، وقتی که خوابیده است.

می خواهم تماشایش کنم، وقتی که بدون حضور دیگری تمام و کمال خودش است. می خواهم تماشایش کنم، وقتی که مطمئن است هیچکس نگاهش نمی کند. می خواهم هر شب عاشقش شوم، وقتی خودش نمی داند… می خواهم دختری را نشان کنم.

40 پاسخ به “می خواهم دختری را نشان کنم

  1. پروانه کوچولو سپتامبر 11, 2011 در 11:09 ب.ظ.

    خیلی دوست دارم وقتی می بینم یه آدم هست که اینقدر حس داره

  2. مادیان وحشی سپتامبر 11, 2011 در 11:18 ب.ظ.

    روحت شاید کفاف تنهائیم را ندهد نازنینم. با جسمت بیا !
    در را باز می گذارم …
    منتظرآغوشت می شوم.
    و شانه هایت … که گویی برای بیتابی من ساخته شده اند.
    و دستهای مردانه ات …. که روی بدنم بلغزد و زنانگی ام را به رخت بکشد.
    و صدای بم ات که به آرامی در گوشم نجوا کند : «چشمانت را دوست میدارم»

  3. مادیان وحشی سپتامبر 12, 2011 در 12:20 ق.ظ.

    می فرستمش …
    خیلی وقت است که از تنگی به ستوه آمده!
    دلش یک وسعت میخواهد به ابعاد روح تو ….

  4. L سپتامبر 12, 2011 در 2:57 ق.ظ.

    انرژي
    دعا
    نيرو
    يا هر چيزي كه تو به ان معتقدي به سويت مي فرستم
    تا نشانيش را پيدا كني:))

  5. فرزانه سپتامبر 12, 2011 در 11:01 ق.ظ.

    دلم میخواست یه مرد باشم.اما وقتی از این مدل نوشته ها میخونم حس میکنم هنوز زن بودن لطف خودشو داره

  6. الف.ب.رها سپتامبر 12, 2011 در 12:00 ب.ظ.

    خیلی لطیف بود… وقتی که خود خودش است.. وقتی هپل است… کسی که مال هیچ کس نیست …

  7. mr.p4r4d0x سپتامبر 12, 2011 در 1:26 ب.ظ.

    نکن خب این کارو با من….باید حتما» اشک آدمو دراری؟

    سر چهار راه پشت چراغ قرمز :
    -آقا گل بخر…گل بخر…یه دونه بخر…
    +..رفته…واسه کی بخرم؟؟
    -بخر دیگه آقا یه دونه…بخر تا برگرده…

  8. یک مرد سپتامبر 12, 2011 در 3:42 ب.ظ.

    نمیدونم باید بهت تبریک گفت یا نه!فوق العاده زن پسند بود

  9. jhm سپتامبر 12, 2011 در 7:36 ب.ظ.

    میخواهم دختری را نشان کنم
    میخواهم دختری را نشان کنم
    میخواهم دختری را نشان کنم
    مشکل اینجاست که «فقط» میخواهم دختری را نشان کنم
    که نه برای دختر بودنش
    و نه حتی برای خودش

    • پروانه کوچولو سپتامبر 12, 2011 در 11:04 ب.ظ.

      این دقیقا عکس تمام نکته ای که تو متن بود

      برا همین هم به دل می نشست
      تنها متنی بود که این حس رو تو من ایجاد کرد که برای دختر بودنش و خودش نه هوا و هوس

      البته این حس منه اون حس شما😉

  10. Joker سپتامبر 12, 2011 در 11:50 ب.ظ.

    میخواهم دختری را نشان کنم.
    می خواهم تماشایش کنم، وقتی که بدون حضور دیگری تمام و کمال خودش است.
    میخواهم دختری را نشان کنم.
    وقتی می دانم که نمی داند که تماشایش می کنم و وقتی که نمی دانم که آیا می داند که جز او نمیخواهم دختری را نشان کنم.

  11. Amir Emad سپتامبر 13, 2011 در 2:04 ب.ظ.

    سلام
    من یک سئوال دارم
    یک قسمتی داشتی تو وبلاگت با نام بهترین مطالبی که خواندم چرا الان مدتی نمیزاری
    ممکن این قسمت دوباره فعال کنی .

  12. Amir Emad سپتامبر 13, 2011 در 6:39 ب.ظ.

    نقطه نقطه این وبلاگ برام دوست داشتنی .
    ممنون از تو و وبلاگ خوبت.

  13. غزالیات سپتامبر 14, 2011 در 3:57 ب.ظ.

    جایی برای هوس نیست
    وقتی تو هستی
    و همه زن بودنم برای تو معنا می شود…

  14. soofi سپتامبر 16, 2011 در 8:49 ق.ظ.

    بگرد پیدا میشه حتما..تو میتونی😉

  15. آبان سپتامبر 16, 2011 در 2:18 ب.ظ.

    چه شبیه منه🙂 دوس داشتم اینو

  16. بانوی سبز سپتامبر 18, 2011 در 11:40 ب.ظ.

    تو این شب تنهایی من – خیلی لذت بخش بود خوندن مطلب زیبای شما
    سبز باشی و سربلند باز هم می خوانمت

  17. نی زن سپتامبر 18, 2011 در 11:43 ب.ظ.

    در برابر این طبع ادبی زیبا فقط میشه سکوت کرد…
    بسیار زیبا و دلنشین….

  18. بلانش سپتامبر 24, 2011 در 2:32 ب.ظ.

    به یاد آن شب افتادم آن شب که کلی رویا بافتم

    http://red-lip.blogfa.com/post-207.aspx چقدر حست آشنا بود

  19. lمهسا سپتامبر 24, 2011 در 7:52 ب.ظ.

    اینجا هر روز عصر
    با یک فنجان چای داغ
    مینشینم لب پنجره و زل میزنم به خیابانی
    که تو از انتهای آن نمی آیی …

  20. محمد اکتبر 13, 2011 در 9:31 ق.ظ.

    به عنوان یک مرد … عاشق نوشته ات شدم

  21. سمیرا مه 19, 2012 در 7:47 ق.ظ.

    وقتی پیداش کردی سعی کن عاشقش بمونی … ازش خسته نشی … سادگی شو یه روزی تو سرش نکوبی😦

  22. باران دسامبر 22, 2012 در 12:06 ب.ظ.

    عالی بود…

  23. marve دسامبر 28, 2012 در 10:58 ب.ظ.

    az ghosehasham midooni?

    • سراب ساز سودا ستیز دسامبر 29, 2012 در 3:53 ب.ظ.

      تمام اهمیتش همینه که ببینم شاده، اما ندونم چرا. ببینم گریه میکنه، اما ندونم چرا. ببینم کتاب میخونه، ندونم چه کتابی. ببینم وبلاگ میخونه، نبینم چه وبلاگی. میخوام کاملا به دور از اون چیزی که توی سرش میگذره و فقط بر اساس اون چیزی که میبینم عاشقش بشم. این یه مورد ویژه س که هیچ چیزی نباید تصویرش رو توی ذهنم خراب کنه.

  24. عطا ژانویه 3, 2013 در 3:28 ب.ظ.

    ای کاش زندگی هم اینگونه رویا گونه بود و درگیر ِ این تکرار ِ زندگی ِ تکراری که همه حس ّ و طعمش تکراری شده، نبود..کاش زندگی پنجره ی دیگری نیز داشت…شاید هم دارد،امّا برای ما بسته است!

  25. صبا ژانویه 6, 2013 در 10:42 ب.ظ.

    این خیلی خوب بود.آنچه می خواستی خوب بود و مهم نیست بهتر هم می شد نوشت.بهتر یعنی واژگان و جملات و دری وری های ادبی.و الا کل قضیه خیلی خوب بود.

    • سراب ساز سودا ستیز ژانویه 14, 2013 در 9:21 ق.ظ.

      متوجه منظورت فکر کنم نشدم صبا. بالاخره خیلی خوب بود یا دری وری بود؟

      • صبا ژانویه 14, 2013 در 4:05 ب.ظ.

        چیزی که می خواستی خوب بود و دری وری هم نوشته ی تو نبود،اوووم…منظورم این بود انشا ی نوشته می شد بهتر باشد.یعنی طور دیگری باشد.بهتر از نظر من البته.مثلا تا شعر گونگی برود اما شعر نباشد و مطلقا هم نتوان گفت نثر است.گمانم کمی جا داشت برود سمت شعر تا بهتر باشد-از نظر من-.اینکه تو دختری را می خواهی چنین و چنان و اینطور و آنطور خیلی خوب و زیبا بود و هست.اینکه این را گفتم هم صرفا به خاطر این بود که به نظرم آمد دغدغه ی نوشتن هم داری و اینجا فقط برای دلت نمی نویسی.آنجا هم که گفتم دری وری،منظور بازی های زبانی،استعارات و کنایات و ترکیبات وکلا صنایع الا ماشا الله ادبی بود.
        نمی دانم….من کمی شعر وارگی میخواستم وقتی این را خواندم.مرزی باریک میان شعر و نثر به گمانم جای بهتری بود برای آنچه می خواستی…برای دختری که تو می خواستی…

      • سراب ساز سودا ستیز ژانویه 14, 2013 در 4:48 ب.ظ.

        هرکسی که پستهای من رو خونده باشه و از 8 سال پیش وبلاگهای مختلفم رو دیده باشه میدونه که این کاملا سبک نوشتاری منه. شاید ایده آل و کامل و بی نقص نباشه، اما خود منه. البته به نظرم این طبیعیه که مخاطب دنبال نظر شخصی خودش توی اثری که باهاش مواجه هست بگرده (حالا چه میخواد یه متن باشه یا قطعه موسیقی یا هر چیز دیگه. برخورد مخاطب با مخلوق یک خالق منظورمه) اما اون شعروارگی که شما میگین که بنظرتون باعث زیبا شدن متن میشد، اون چیزی نیست که من باشم یا حتی ذهنم موقع نوشتن به سمتش بره. ممم… شاید بخاطر این پیشنهاد شما بشینم یه بار دیگه این متن رو بنویسم. ممنونم بابت نظرتون

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: