سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

آژیر صورتی

اولین آهنگ از آلبوم Radio Retaliation به نام Sound the Alarm از Thievery Corporation هفت ثانیه آژیر دارد، مثل آژیر قرمز دههء شصت، مثل آژیر قرمز جنگ. آلبوم را تازه گرفته بودم، هنوز آلبوم را نشنیده بودم، 3 سال پیش بود، صدا بلند بود، آهنگ شروع شد، آژیر به صدا در آمد، ضربان قلبم رفت بالا، مادر بغض کرد، پدر چیزی نگفت، نفسم گرفت، بغض مادر ترکید، پدر فریاد زد: «آن لعنتی را خفه کن!!» آن لعنتی را خفه کردم، خفه شدم، خفه شدیم.

چند سال می گذرد؟ 25 سال؟ آن روزها مانند زیگیل، مانند یک خال گوشتی بد شکل، به حال و روز همنسلان من چسبیده است. چند سال داشتم؟ 7 سال؟ 8 سال؟ تصور کنید یک کودک 7-8 ساله را که به جای بستنی و دوچرخه یکی از دغدغه های هر روزش مرگ است. تصور کنید یک کودک 7-8 ساله را که بجای دویدن و پنهان شدن در بازی قایم موشک، می دود و پنهان می شود در پناهگاه تاریک و نمناک مدرسه. آژیر قرمز داشتیم، آژیر سفید داشتیم. اینها را جدا داشتیم. اگر قاطی می شدند آژیر صورتی داشتیم. هیچوقت قاطی نشدند. هیچوقت آژیر صورتی نداشتیم. کسی از آژیر صورتی نمی ترسید و این آژیر قرمز بود که بین آدمها دغدغهء تقسیم می کرد. تمام آدمهایی را که می بینید زنده اند، که زنده مانده اند، یک خاطرهء مشترک می چسباندشان به هم: «خدا رحم کرد! موشک افتاد چند تا خونه اون ور تر» و آن کسی که خانه اش چند خانه آن ور تر بود حالا جزو زنده ها، جزو زنده مانده ها نیست.

آن لعنتی را خفه کردم، هفت ثانیهء اول آهنگ را بریدم و انداختم دور، خیلی دور، خیلی دورتر از جایی که بتواند دوباره اعصاب ما را بهم بریزد. ما خودمان کاملاً سرویس شده ایم،نیازی به این کارها نیست برادر.

پ.ن: این را نوشتم، یعنی این را نتوانستم ننویسم، چون نوشتهء آذر را خوانده ام. حالا فکر نکنید آذر دختر خاله ام است که آذر صدایش می کنم. اما به خودم اجازه می دهم که به اسم کوچک و آذر صدایش کنم، که او هم مثل من وبلاگ نویس است، که هم نسل من است و از همه بزرگتر یک چیزی ما را بهم ربط می دهد: «خدا رحم کرد! موشک افتاد چند تا خونه اون ور تر»

Advertisements

22 پاسخ به “آژیر صورتی

  1. پروانه کوچولو سپتامبر 15, 2011 در 2:32 ب.ظ.

    یادم میاد سوم راهنمایی که بودم معلمم می گفت شما ها خیلی شلوغ و پر سر صدایید نسل جنگ خیلی آروم بود از هر صدایی می ترسید!

    دوست دارم نظرش رو راجع به نسل بعد من (دهه 70 ها) بدونم.

  2. کامیار سپتامبر 15, 2011 در 2:33 ب.ظ.

    چه دردی توی کلماتت موج میزد.. من اهل اون نسل نیستم ولی با نوشته ت من رو بردی به همون حال و هوا.. انگار که منم اونجا باشم.. تو یکی از همون زیر زمینها..

  3. مادیان وحشی سپتامبر 15, 2011 در 2:49 ب.ظ.

    من همه آن روزها را به یاد دارم ، اما آن زمان ، خطر را احساس نمی کردم، از پناهگاهی که پدرم در آب انبار وسط حیاط ساخته بود خوشم می آمد.گریه های وحیده خانم، زن همسایه بالایی که می دوید در پناهگاه را نمی فهمیدم. فقط از چشمان مظطرب مادر می ترسیدم و از صدای آژیر، حتی سفیدش …

  4. Mute Vision سپتامبر 16, 2011 در 1:40 ق.ظ.

    روی شیشه پنجره ها رو با چسب کاغذی ضربدری می چسبوندیم تا اگه موشک زدن شیشه ها نپاشه داخل…صدای جدی گوینده رادیو وقتی وضعیت قرمز رو اعلام میکرد یادم نمیره…وقتی تو انباری خونه می نشستیم هم اضطراب بود هم هیجان ، بچه بودیم مرزش رو نمی فهمیدیم کجاست . فکر میکردیم یه جور بازیه شاید … این پست رو نوشتی منم بردی همون دوران .راستی Antimatter هم یک ترک داره ابتداش صدای آژیره منم سر اون ترک اینطوری شدم اولین بار اونم تنها تو خونه دانشجویی تو یه شهر دیگه و از همه مهمتر نصفه شب !

  5. Mute Vision سپتامبر 16, 2011 در 3:06 ق.ظ.

    اون هشت سال لعنتی که هیچ جورم نمیشه انداختش دور لک انداخته ، یه جایی تو ذهنمون …پاک نمیشه .

  6. soofi سپتامبر 16, 2011 در 9:09 ق.ظ.

    وضعیت ما ها که بعد از جنگ به دنیا اومدیم هم بهتر از شما های که کودکی تان زیر بمباران و موشک گذشت بهتر نیست… اشکال کار جای دیگری است..!

  7. فرزانه سپتامبر 16, 2011 در 1:38 ب.ظ.

    آژیر بود و چراغ گرد سوزی که مادرم خاموشش میکرد
    ترس از چیزی که نمیدونستیم چیه
    اما میدونستیم اگه بفهمیم چیه دیگه فایده نداره چون تو این دنیا نیستیم تا به بقیه بگیم ما چی فهمیدیم

  8. soofi سپتامبر 16, 2011 در 2:13 ب.ظ.

    منم نگفتم مقایسه کردید که… ضمنا امثال درسته فک کنم..

    • سراب ساز سودا ستیز سپتامبر 16, 2011 در 2:41 ب.ظ.

      خب من فکر کنم کامنت شما دقیقا اشاره به مقایسه داره. اگه من بگم بمباران روی من اثر گذاشته، شما بگی من که تو بمباران نبودم اما اوضام بده، خب این همون مقایسه اس. چون صحبتی که من میکنم در مورد مشکلات جامعه نیست. من کاملا و بطور مشخص از جنگ صحبت می کنم. اینکه شما به قول خودتون حال و روزتون بهتر نیست، دلیلش هر چیزی که هست، پناهگاه و آژیر قرمز نیست. من حال و روز خودم با حال و روز شما یا نسل قبل رو مقایسه نمی کنم. من از تاثیر صدای آژیر قرمز و بمباران و پناهگاه روی یه بچهء 7-8 ساله حرف میزنم.

      پ.ن: بی سوادی من رو بذارین به حساب ضعفم در بکار بردن ث در کلمات. اعتراف می کنم که هیچوقت املای قابل اطمینانی نداشتم. اصلاحش کردم، ممنون از تذکرتون.

  9. mehraveh سپتامبر 16, 2011 در 7:11 ب.ظ.

    7 ساله اول زندگی, توی جنگ, توی خوزستان. خدا رحم کرد؟ نمی دونم
    یه بچه که میبینه شیشه تو تن خواهرشه و خواهرش داره جیغ میزنه. یه بچه که میبینه تکه های کاشی توی دست خواهرشه. یه بچه که خودش تو روستاست و بابا مامانش سر کار تو شهرن و بلده رد هواپیما رو حساب کنه که از روی شهر رد میشه یا نه. یه بچه که بلده موقع خطر عروسکاشو ول کنه بره یه جایی که سقفش کمه. یه بچه که بچه گی نکرده حالا هم بلد نیست بزرگی کنه. فقط بلده بترسه, فرار کنه و خیلی کارای دیگه که به درد زندگیش نمی خوره.
    خدا رحم کرد؟ نمیدونم.

    • سراب ساز سودا ستیز سپتامبر 17, 2011 در 2:08 ق.ظ.

      مهراوهء عزیز کاملا حق با شماست. من به عنوان یه تهرانی عمق فاجعه رو (اون هم اصلا و ابدا نه به اون شکلی که واقعا وجود داشته) در ابعاد تهران و موشکباران میتونم حس کنم و هیچوقت این اجازه رو به خودم نمیدم که خودم را با بچه های شهرهایی که مرزی بودن یا اشغال شدن مقایسه کنم. خدا رحم کرد؟ راستش رو بگم، منم نمی دونم.

  10. soofi سپتامبر 16, 2011 در 7:40 ب.ظ.

    شما درست می فرمایین از کامنت من دقیقا همون چیزی برمی یاد که شما برداشت کردین اما حقیقتا منظور من قیاس این دو نبود فقط خواستم بگم با این که هر دونسل در وضعیت و شرایط کاملا متفاوتی رشد یافتند اما هردو این روزا دربه در اون» حال خوبه» که خیلی هم دست نیافتنی شده هستند ..من تجربه وقایعی که شماها ازسرگذرانده اید رو ندارم به همین خاطر شاید نتونم اونطور که باید شما رو درک کنم..ماها خیلی دیگه هنر کرده باشیم کتاب دا رو خونده باشیم ..اگر کامنتم خاطرتون رو آزورد من واقعا عذر می خوام ..

    • mehraveh سپتامبر 16, 2011 در 10:46 ب.ظ.

      مدتها بود فکر میکردم چرا اینجوریه. متن زیبای شما یه چیزایی رو به یادم آورد که دلیل حال و هوای امروز من و امثال منه.متنتون بسیار زیبا و صمیمانه بود و من منظورم این نبود که ناراحت شدم.

      • سراب ساز سودا ستیز سپتامبر 17, 2011 در 2:17 ق.ظ.

        خب من کامنت قبلی شما رو جواب دادم و بعد این یکی رو دیدم. خیر دوست من، ناراحتی برای چی. حرفی که زدین رو من کاملا قبول دارم و مطمئنم که شما هم حرف من رو میفهمین. که اگه من بیام اینجا و از صفهای دفترچه بسیج به دست صحبت کنم که برای خرید یه مادهء غذایی چه مشکلاتی وجود داشت، مطمئنا آدمهایی هستن که حتی همون رو هم نداشتن. که اگه بگم بنزین نبود و پمپهای بنزین تعطیل شده بود و پدر من ماشین رو گذاشته بود توی پارکینگ و با دوچرخه میرفت سر کار، باز هم خیلی ها بودن که نه ماشین داشتن و نه دوچرخه. تاثیری که جنگ روی یکی مثل من گذاشته زیاد و ویران کننده بوده، اما اصلا قابل قیاس با اونی که شما میگی نیست. و در نهایت، ممنونم از لطف و محبتتون.

    • سراب ساز سودا ستیز سپتامبر 17, 2011 در 2:12 ق.ظ.

      خیر سوفی عزیز، چرا ناراحت بشم. منتها یه چیزی من رو خسته کرده. من و تمام هم نسلهای منو. این بحث بیهوده و (ببخشید) مسخرهء دهه شصتی ها نسل سوخته هستن یا پنجاهی ها. هر دو جناح هم دلایل خودشون رو دارن و اصولا هم حرف هم رو نمی فهمن (من مستثنا نیستم! منم از همین دهه پنجاهی هام!) اما در اصل و در نهایت هممون با چند سال اختلاف در همین موقعیتی هستیم که الان هستیم و اشتراک هممون نارضایتیه. بیخیال سال تولد.

  11. حوا سپتامبر 19, 2011 در 2:13 ق.ظ.

    شما گمانم از آنهایی هستید که « زمستان 66 » محمد یعقوبی را دوست خواهید داشت… نه؟

  12. الف.ب.رها سپتامبر 21, 2011 در 7:02 ب.ظ.

    یادم میاد: خیلی کوچیک بودم خیلی. یعنی به زور راه میرفتم. صدای آژیر قرمز اومد. تمام صحنه کامل یادمه. دیوارای خونه سبز کمرنگ بود تا نصفه. بعدشم سفید شاید. صدای آژیرم یادم میاد. خیلی ترسیده بودم. چسبیده ودم به دیوار سبز ….

    فکر میکنم نصف بیشتر داغونی اعصاب بچه های دهه شصت سر همین آژیرا باشه

  13. nazanin سپتامبر 2, 2012 در 9:31 ب.ظ.

    یاد تئاتر زمستان66 افتادم اونجایی که مادره از ته دل خوشحال می شد که بمب رو خونشون نیافته و رو خوونه یکی دیگه افتاده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: