سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

کوچولوی ریزه میزه، اینقده بلا نمیشه

چند وقتی ست که یک تکه سنگ درون کفشم گیر کرده است. هر جا که می روم، این کوچولوی لعنتی، همراهم می آید و نمی گذارد فراموش کنم کفشی به پا دارم. به گمانم چند ماهی ست که یک گوشهء خلوت برای خودش پیدا کرده و قصد بیرون آمدن ندارد. دوستی می گفت شانس آوردی که فقط با یک تکه سنگ کوچک لعنتی طرف هستی، خیلی ها هستند که یک کوه درون کفششان دارند و مجبورند با عظمت ِ مزاحمش پا و پنجه نرم کنند. حقیقتش را بخواهید برای من اهمیتی ندارد که یک عده درون کفششان کوه، صخره، دره، جنگل یا برکه دارند، چیزی که برای من مهم است این ست که همان یک تکه سنک کوچک لعنتی به اندازهء یک کوه آزارم می دهد و نمی گذارد از درد جا به جا شوم.

در این مدت هزار راه حل مهربان و دوستانه را امتحان کرده ام، اما از هیچ کدام نتیجه ای در نیامده است. مدتی سعی کردم برای فرار از درد اصلا راه نروم، و خوشبختی را دیدم که چه سریع از من دور میشد و من تکان نمی خوردم، مبادا که درد به سراغم بیاید. سعی کردم با خودم کنار بیایم و اصلا فراموش کنم سنگی به کفش دارم، به درد لبخند بزنم و آن سنگ کوچک لعنتی را یک تکه شکلات خوشمزه تصور کنم. درد را تحمل کردم و راه رفتم. اما تنها نتیجه اش کفش پر از خون بود که از گوشه هایش می ریخت روی فرش پر نقش و نگار زندگی و مادربزرگم، که با فریاد می گفت های پسر! زندگی را نجس کرده ای. یک مدت یک لنگه پا راه رفتم. اما هر بار که یک پایم را می گرفتم بالا، سنگ کوچک لعنتی سر از آن یکی کفش در می آورد. برای همین تصمیم گرفتم با دستهایم راه بروم، پاهایم را بفرستم به ابرها و مغزم را بکشانم روی زمین. موقعیت آنقدر مضحک بود که خودم خنده ام می گرفت، چه برسد به مردمی که به جای سنگ کوچک لعنتی، کوه در کفش داشتند. حالا کاری که می کنم این است که آنقدر راه بروم و درد بکشم تا سنگ خرد شود و پودر شود و بچسبد به عرق لعنتی جورابهایم.

فکرش را که می کنم، می بینم که شاید بد نبود یک راه دیگر را هم امتحان می کردم. مثلا برای چند لحظه گوشه ای لم می دادم و کفشم را در می آوردم و آن تکه سنگ کوچک لعنتی را می انداختم بیرون!

(مرداد 1383)

5 پاسخ به “کوچولوی ریزه میزه، اینقده بلا نمیشه

  1. abed سپتامبر 15, 2011 در 11:41 ق.ظ.

    مهم نیست سنگ تو کفش آدم باشه،مهم اینه ریگی تو کفشش نباشه

  2. مادیان وحشی سپتامبر 15, 2011 در 11:59 ق.ظ.

    یک جایی ، یک روزی ، باید برسد …. تا شهامت بیرون آوردن سنگ را از کفشت پیدا کنی!
    تا آنروز نرسد با پای خونین هم تحملش می کنیم…
    درد می کشیم … باز تحمل می کنیم…
    ترجیح می دهیم دیگر راه نرویم ، ولی باز تحملش می کنیم…

  3. پروانه کوچولو سپتامبر 15, 2011 در 2:10 ب.ظ.

    من هیچ وقت نمی فهمم چرا آدما نیاز به شجاعت یا فکر دارن که اون سنگه رو در بیارن؟
    دلیل این همه عذاب خود خواسته رو نمی فهمم

    شاید چون خیلی کوچولو ام;)))

  4. مادیان وحشی سپتامبر 17, 2011 در 12:24 ب.ظ.

    کاش هیچوقت هم نفهمی پروانه کوچولوی قشنگ، که آدما به عذابهاشون چطور عادت می کن ، و چقدر از تغییر ، حتی اگه به نفعشون باشه ، می ترسن!

  5. غزالیات سپتامبر 18, 2011 در 12:46 ق.ظ.

    گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: