سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

رو سیاهم، سیامک

سیامک دوست ما بود. از آن آدمهای همیشگی، از آنهایی که به بودنش عادت داری، به حضورش، به دست دادن و بغل کردن و روبوسی اش، به ساز زدنش، به رقصیدنش. از آنهایی که به همیشگی بودنش عادت کرده ای و همیشه در اولویت هایت او را می گذاری آخر، چون ممکن است فردایی باشد که دیگر فرصتی نباشد، اما سیامک همیشه بود، سیامک همیشگی بود.

سیامک شاخص بود. هم برای اینکه گوشهایش یک زائدهء عجیب داشت، و هم برای آنکه وقتی دوست و آشنایی را می دید آنقدر طرف را در بغلش فشار می داد و ماچ مالی می کرد که آن بنده خدا یا خنده اش می گرفت یا عصبانی می شد… و ما دوستش بودیم، و ما همیشه خنده مان می گرفت. سیامک، با آن گوشهای عجیبش، خنده های بلندش، ماچهای پر سر و صدایش، محبت بیش از اندازه و رفاقت لوطی وارش، همیشگی بود اما کمتر به حساب می آمد، کمتر دیده می شد. سیامک همیشه آنجا بود، اما وقتی نبود کسی سراغش را نمی گرفت، کسی به یادش نمی افتاد.

چند روزی مانده بود به عید 1379. پاساژ را متر می کردیم، در همان دورانی که تنها تفریحمان اندازه گرفتن روزانهء طول و عرض پاساژ بود که مبادا چند سانتی از روز قبل کمتر شده باشد. سر و کلهء سیامک از دور پیدا شد. ما حوصلهء روبوسی های طولانی و بغل کردن های سفت و سختش را نداشتیم. پریدیم پشت یکی از دیوارها: پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم. سیامک آمد، رد شد، ما را ندید، رفت.

فردای آن روز سیامک رفت سفر و ما او را ندیدیم. رفت با خانواده اش یزد یا شاید سمنان و ما با او نرفتیم. رفت تعطیلاتش را جایی به جز تهران بگذراند و ما با او نبودیم. دوازدهم فروردین شد. سیامک برای آنکه سیزده بدر را در شهر خودش باشد با خانواده اش برگشت تهران و ما منتظرش نبودیم. پدرش رانندگی می کرد، سیامک کنار دستش خوابیده بود، پلیس ماشینشان را نگه داشت، پدرش پشت یک تریلی ایستاد، باید مدارکش را به پلیس نشان می داد، راننده یک کامیون پشت فرمان خوابش برد، از پشت زد به ماشین آنها، ماشینشان بین کامیون و تریلی له شد، سیامک در خواب له شد، سیامک در خواب مُرد.

آن روز، آن روزی که هنوز چند روز به عید 1379 مانده بود، شد یکی از حسرتهای بزرگ زندگی ام. من ماندم و حسرت آن بغل محکم و روبوسی پر سر و صدا. دیر فهمیدم که هیچکس نمی تواند همیشگی باشد. به حضور هیچکس نمی توان عادت کرد. هیچ کس را نباید همیشه ته لیست گذاشت. آن روز برای چند لحظه پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم و نمی دانستیم که ممکن است چند روز بعد سیامک برای همیشه پنهان شود، قایم شود، گم شود، نامرئی شود، نیست شود.

Advertisements

10 پاسخ به “رو سیاهم، سیامک

  1. Amir Emad سپتامبر 17, 2011 در 10:32 ب.ظ.

    آره همیشه زود دیر میشه.

  2. olympus mons سپتامبر 17, 2011 در 11:39 ب.ظ.

    آدم دلتنگ مي شه… براي كسايي كه ته ليست ميگذاره ، براي كسايي كه ته ليستشون مي گذارنش. براي اونايي كه توي دنياشون خط مي خوره، براي اونايي كه از دنياش حذف ميكنه و براي كسايي كه خودش رو از دنياشون خط ميزنه كه به زحمت نيفتن.
    خيلي وقتا جدا زود دير ميشه؛ حتي وقتي مراقبي كه دير نشه…

  3. الف.ب.رها سپتامبر 17, 2011 در 11:54 ب.ظ.

    وقتی که آدم اون جوری که باید خداحافظی نکنه…انگار که یه تیکش همراه با اون آدم کنده شده و رفته… هر وقت هم بهش فکر میکنه انگار که یه چیزی کم داره

  4. غزالیات سپتامبر 18, 2011 در 12:42 ق.ظ.

    کاش ادم ها حواسشون بیشتر به هم بود…

  5. Hadi سپتامبر 18, 2011 در 12:48 ق.ظ.

    روحش شاد . واقعا از توصیفاتت دلم واسش گرفت خیلی ( با اینکه نمیشناختمش ) . میدونم واست سخته . شاید بتونی توام بری بعضی وقتا رو پیشش سر خاکش محکم بقلش کنی و ماچ و بوسش کنی 😦
    منو که خیلی یاد دوست و آشناهام انداخت پستت ، همیشه سعی کردم یا میکنم کسی رو هرچند دم دستی ها رو ته لیست نذارم . امیدوارم واسه خودمم اینطور باشه ….

  6. مادیان وحشی سپتامبر 18, 2011 در 12:58 ق.ظ.

    دوس داشتم یه کامنت بذارم.
    اما عادت ندارم این جور موقعها حرف بزنم.
    فقط بغل می کنم سر تو میذارم رو شونم و می گم : عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  7. غريبه سپتامبر 18, 2011 در 9:11 ق.ظ.

    اول اول هفته اي اعصابم خورد شد. مي دونم اين صحنه رو هيچوقت فراموش نمي كني. فقط خدا بهت صبر بده كه بتوني با نشنيدن خنده هاش كنار بيايي.

  8. حوا سپتامبر 19, 2011 در 2:33 ق.ظ.

    راستی… ممنون از لینک. و لطف. کاش ایمیلتان اینجا بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: