سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بلاگ نویس، آویزان شده ای گوشهء ذهنم

وقتی وبلاگی را می خوانم معمولاً هنگامی که صاحبش را برای اولین بار می بینم، ظاهرش با تصوراتم کاملاً فرق دارد و این جزو تخصصهای ویژهء من است که آدمها با تصویرشان در ذهنم فرق داشته باشند. اگر او را قد کوتاه، مو کوتاه، مو مشکی، با بینی کوچک و چشمان درشت تجسم کنم، بالا برود، پایین بیاید، سند و مدرک ارائه کند، عکس و فیلم بفرستد، که قد بلند و مو بلند و مو طلایی ست و بینی پهن و چشمان ریز دارد، باز هم خللی در تجسم و تصور من وارد نمی شود. نه جنسیت دخالت دارد و نه سن و سال. در این فضای مجازی تصویر او از خودش مهمتر است!

اصولاً وقتی وبلاگی را می خوانم باید تصویری از نویسنده اش داشته باشم و البته صبر هم نمی کنم تا او حرکت ویژه ای برای تنویر افکار عمومی انجام دهد. دست به کار می شوم: بوم سفیدی را آویزان می کنم جایی گوشهء ذهنم، ادبیاتش طرح می شود می چسبد روی بوم، کلامش رنگ می شود و می ریزد روی طرح، عقایدش خط می شود و می افتد روی رنگ و نتیجه تصویری می شود که شاید هیچ شباهتی با او، با اوی ِ اصل، با اوی ِ حقیقی نداشته باشد. آنوقت وقتی برای اولین بار ملاقاتش می کنم، میزان این تفاوت ارتباط معکوسی دارد با احتمال اینکه در آینده دوباره او را ببینم، اما همچنان وبلاگش را می خوانم. هر چه باشد در این دنیای مجازی تصویر او از خودش مهمتر است. هر چه باشد او برای من همان شکل و صورتی را دارد که بومش آویزان شده است جایی گوشهء ذهنم.

Advertisements

17 پاسخ به “بلاگ نویس، آویزان شده ای گوشهء ذهنم

  1. مادیان وحشی سپتامبر 25, 2011 در 10:29 ب.ظ.

    تو رو خدا اگه وبلاگ منو خوندی منو بیریخت تصور نکنیا !!!

  2. حوا سپتامبر 25, 2011 در 11:12 ب.ظ.

    حالا تفاوت چقدر بود؟؟

  3. پروانه کوچولو سپتامبر 25, 2011 در 11:24 ب.ظ.

    فکر کنم الان دغدغه ای تو ذهن خیلی ها ایجاد کردی با این بلاگت! ;))

  4. abed سپتامبر 25, 2011 در 11:36 ب.ظ.

    دقيقا
    اما من تا حالا دو تا تصور از شما داشتم.
    اولي يه آدمي که پشت فرمون نشسته و پشت چراغ قرمزه و عصبانيه.
    تصور دومم يه مهندس که پشت کامپيوتر محل کارش نشسته و کيف چرميش روي ميز به حالت خوابيده قرار داره.

    • سراب ساز سودا ستیز سپتامبر 26, 2011 در 8:48 ق.ظ.

      در مورد اولی: اصولا من پشت چراغ قرمز، وقتی تنها باشم البته، بیشتر تو فکر هستم و به جز موارد خیلی نادر پشت سری باید یکی دو تا بوق بزنه تا از هپروت بیام بیرون و راه بیوفتم! البته این نکته خیلی مهم رو هم بگم، من اصولا برای رسیدن به جایی که دیرم هم شده هیچوقت عجله ندارم!
      در مورد دومی: من مهندسی هستم که پشت کامپیوتر محل کارم میشینم و البته کیفم اینه (سرمه ای رنگش) لطفا پشت میز من رو با کت و شلوار هم تجسم نکنین! تی شرت و شلوار جین رو ترجیح می دم (:

  5. خــآتـون خــآموش سپتامبر 26, 2011 در 12:45 ق.ظ.

    آقا اجازه مو الان چه شکلیوم تو اون بومتون ؟؟؟؟!!!

  6. صبور سپتامبر 26, 2011 در 1:42 ق.ظ.

    چه حسه خوبیه هیچ وقت این جوری نگاه نکرده بودم به بلاگرا

  7. عروسک سنگ صبور سپتامبر 26, 2011 در 9:26 ق.ظ.

    به طرز غریبی با خوندن این پست این آهنگ توی مغزم داره مارچ می زنه:
    این زندگی منه
    زندگی منه، بهم نگو چی خوبه چی بده …
    زندگی مال منه، خودم می دونم چی بهتره،
    هر جور می خواد، می خوام بگذره

    اینم تصویر توئه…خودت می دونی چی بهتره

  8. من بارا سپتامبر 26, 2011 در 9:29 ق.ظ.

    یاد اون ترانه بوم نقاشی آلبوم رضا یزدانی افتادم
    خوبیش هم همینه که آدمهارو ناب ناب همون جوری که روحشون هست تصوری می کنی نه اون شکلی که ژنتیک و جغرافیاشونو و زد و بنداشونو جراحی های زیبایی و زشتیشون! هست
    ولی آخر سر رو همه اون بوم هام باید رنگ سفید یا سیاه و خالی کنی
    خلاااااااص : )

    • سراب ساز سودا ستیز سپتامبر 26, 2011 در 11:32 ق.ظ.

      خب البته بارا یه نکته ظریفی اینجا وجود داره. اینکه یک بلاگر اونی هست که مینویسه، یا اونی هست که هست؟!؟ یعنی چطوری میتونیم بگیم که شخصیت ناب ناب و روح خالص یه فرد اونی هست که اینجا میبینیم و ژنتیک و جغرافیا و جراحی و لباس و ریخت و قیافه و تیپ دروغه و حقیقت نداره. فکر کنم بشه اینطوری نگاه کرد که آدمها قبل از اینکه کانکت بشن اینجا، خود واقعیشون رو میذارن پشت در و با خودی که دوست داشتن باشن وارد میشن. میشه به قول تو اینطور نگاه کرد که واقعیت اینه، اما میشه یه طور دیگه هم نگاه کرد: همهء این تظاهره. بنظر من هیچ کدوم اینا درست نیست و هر دوشون درسته (:

  9. باران نوامبر سپتامبر 26, 2011 در 1:17 ب.ظ.

    به گمونم براي همه همينجوري باشه هر آدمي با نوشته هاش يه آدم از خودش توي ذهن بقيه ميسازه و ذهنم واسه خودش اين آدمو يه جوري تصوير ميكنه
    من گاهي ميشينم از روي نوشته هاي آدما اتاق خوابشونو تصور ميكنم يا محل كارشون رو.سعي ميكنم يه نظم خاصي از روي ساعتاي آپ ديت شدن وبلاگاشون پيدا كنم و با خودم فكر ميكنم كه خب الان از سر كار برگشته و داره وبلاگشو آپ ديت ميكنه يا الان وبلاگشو آپ ديت ميكنه و ميخوابه يا فلاني هميشه بعد از ظهرا كه همه بيرونن خونست همه ي جزئيات زندگياشون رو هم من تصور ميكنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: