سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

هوا را از من بگیر، خنده ام را نه

اول دبستان که بودم معلمی داشتیم در ابعاد و اندازهء خودش موجودی بود در حد اعلی بی شعور. بد اخلاق بود، بی اعصاب بود، دست بزن داشت، زبان بی ادب داشت و انگار رسالتش بعنوان یک معلم آن بود که گه بزند به آینده ای که پایه و اساسش در آن دوران ساخته می شد. خانم معلم هر از گاهی بچه ها را هنگام زنگ تفریح گوشه ای تنها گیر می آورد و سئوالهایی می پرسید که فهمیدنش برای بچهء هفت سالهء آن دوران مثل تجزیه و تحلیل قانونهای مداری کیرشهف برای سگ آقای پتیول بود. «پدر و مادرت در خانه معمولا مشغول چه کاری هستند؟» «پدرت بعضی شبها با لیوان چیزی نمی خورد که بگوید کله ام گرم شده؟» «وقتی مهمانی می روید آهنگ می گذارید؟ کسی هم می رقصد؟» «خانواده ات نماز می خوانند؟» «وقتی تلویزیون می بینید پدرت حرفهای بد به آنهایی که در تلویزیون هستند می زند؟» کوچک بودم. آنقدر کوچک که جوابهایم یادم نیست، اما نه آنقدر کوچک که سئوالهایش را فراموش کنم.

آن زمان وقتی سر کلاس خنده مان می گرفت هیچ چیز جلودارمان نبود. آنقدر می خندیدیم که به اشک ختم می شد: یا اشک از زیاد خندیدن، یا اشک از کتک خوردن. معلم دست بزن داشت، خوب هم می زد. یک جوری می زد که دردش بماند و جایش نماند. اما کتک فایده نداشت و دوباره از فردا کافی بود کسی بگوید پخ تا همه روی میزها غش کنیم. اینجا بود که خانم معلم ابتکار ویژه و البته ویران کننده ای از خود نشان داد.

یک روز سر کلاس اتفاقی افتاد که یادم نمی آید. همه کلاس پخش زمین شدیم و هیچ چیز جلوی خنده مان را نمی گرفت. فریاد می زد خفه شوید! و از ما چیزی را می خواست که توانایی انجامش را نداشتیم. خانم معلم نمی توانست آن همه بچه را کتک بزند، صدایش را صاف کرد و گفت: «وقتی نمیتونین جلوی خندتون رو بگیرین توی دل تون تا 10 بشمارین و تصور کنین که پدر و مادرتون توی تصادف کشته شدن و شما یتیم شدین. اونوقت دیگه خنده تون بند میاد»

از آن روز به بعد هیچکس در کلاس نخندید. اگر خندید، خنده اش ادامه نداشت. اگر داشت، گریهء بعدش بند نیامد. از آن روز به بعد دیگر خنده هایم عمق ندارند، روی سطح می مانند، زود تمام می شوند. حالا تلاش می کنم که خنده را اگزجره کنم، صدایم را بالا ببرم تا شاید به درونم نفوذ کند، اما بیهوده است. اولین معلم ما لذت آزادانه خندیدن را برای همیشه از ما گرفت.

14 پاسخ به “هوا را از من بگیر، خنده ام را نه

  1. مادیان وحشی اکتبر 15, 2011 در 11:14 ب.ظ.

    در گزینش معلمان متاسفانه میزان عقده ، شعور ، کودک آزاری و حتی دانش لحاظ نمی شود. آنچه مهم است عقاید متعصبانه و جاهلانه مذهبی است.
    گذشته از اینها، خنده زیادی برای اطرافیان مصیبتی بحساب می آید که اتفاقا» من هم دچارش شده ام و آنقدر در میهمانی ها مورد چشم غره مادر و پدرم قرار گرفته ام و مورد بازخواست واقع شده ام و آنقدر بخاطر خنده هایم احساس گناه به من القا شده که خنده هایم از من قهر کردند … و برای همیشه رفتند…

  2. Libero اکتبر 15, 2011 در 11:26 ب.ظ.

    یه کارکتری بود توی فیلم «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» (که توی ایران اون فیلم به اسم «دیوانه از فقس پرید» معروف شده) به اسم پرستار رتچد (Nurse Ratched) که با این نوشته‌ت اومد جلو چشمم. زنیکه متخصص قصابی کردن روان آدم‌ها بود. لج‌درآر، بد.

  3. خــآتـون خــآموش اکتبر 15, 2011 در 11:35 ب.ظ.

    بر ذاتش لعنت…همشون همین گه بودن..

  4. سایه اکتبر 16, 2011 در 12:13 ق.ظ.

    چه معلم بی شعوری!!! معلم که چه عرض کنم! چه ادم بی شعوری
    آدم هم شاید نباید گفت
    چه موجود بی شعوری! اینجوری بهتره🙂

  5. Mute Vision اکتبر 16, 2011 در 3:39 ق.ظ.

    عجیبه…هر چی فکر میکنم نمی فهمم چرا درصد معلمهای نفهم و سادیستیک در دوران بچگی هامون تا این حد بالا بوده ، انگار که دستچین شده باشند برای این حرفه !

  6. L اکتبر 16, 2011 در 5:39 ق.ظ.

    تنم لرزيد
    سال ها معلمي كردم… عاشق اين هنرم…
    تنم مي لرزه از شنيدن اين خاطرات
    قلبم هم :(((

  7. Shahab اکتبر 16, 2011 در 10:11 ق.ظ.

    من لذت آزادانه خندیدنم را که دزدیدند ، آزادانه فحش دادن را آموختم !
    مادر قحبه ، جاکش ، حروم زاده ….

  8. پروانه كوچولو اکتبر 16, 2011 در 11:03 ق.ظ.

    هميشه از معلم ها بدم ميومد البته هميشه.
    از هر كس كه درس ميداد از كلاس زبان تا معلم رانندگي….

    هرچند كه 1 صدم اين تجربه نيست تلخي هاي تحصيل من :((((((

  9. شین اکتبر 16, 2011 در 1:40 ب.ظ.

    سادییییییییییییییییییییسم؟؟؟؟؟واسه مقابله با این آدما هم که شده بخند از ته دل خنده ادامه دار!!!

  10. olympus mons اکتبر 16, 2011 در 8:08 ب.ظ.

    انسان نماي فاقد شعور كم نيست اما اين يكي جدا سردسته ي همشونه…!!

  11. Nemo نوامبر 24, 2011 در 2:30 ب.ظ.

    اینکه چند وقته این وبلاگ رو می خونم یادم نیست. فقط می دونم خیلی وقته. خیلی خیلی وقته. بی اینکه هیچ چیزی بنویسم فقط خوندم و رد شدم
    باقی وبلاگ هات رو هم دنبال می کنم . اونجاها هم هیچی نمی شه نوشت.
    با این حال یه روزی یه جایی ددیدم نمیشه ننوشت. حالا می نویسم. با هر بار خوندن این پست گریه ام بند نمی آد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: