سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

آخ قلبم، ول کن منو

سیزده سال پیش اولین داستانم را نوشتم. یک قصهء آبدوخیاری و آبگوشتی و عاشقانه که به شکل خنده داری با استقبال خوانندگان مواجه شد. داستان در مورد پسر جوانی بود که ناراحتی قلبی داشت و هر بار که احساساتش فوران می کرد، کار دستش می داد و دراز به دراز رو به قبله می شد. روابط و ماجراهای داستان مسخره تر از آن چیزی ست که بخواهم اینجا دوباره تعریفش کنم. نکته ای که وجود داشت این بود که داستان به شکل احمقانه ای از زندگی مسخره و مضحک ِ سیزده سالگی من سرچشمه گرفته بود! من چند ماجرا را با هم ترکیب کرده بودم، سن و سال کاراکترها را بالا و سطح توقع خواننده را پایین کشیده و چیزی نوشته بودم که اگر هر کسی امروز آن را به من نسبت دهد به کل نوشتنش را منکر می شوم. البته این را هم در ابتدای داستان عنوان کرده بودم که این داستان بر گرفته از زندگی واقعی نویسنده است، منتها این را نگفته بودم که بعنوان چاشنی به قهرمان داستان هدیه ای تخیلی به نام «ناراحتی قلبی» بخشیده ام.

دو سالی از نوشتن داستان گذشته بود که با دختری آشنا شدم. او از طرفداران سنگین نوشته هایم بود و از بد روزگار آن داستان را هم خوانده و حسابی دوستش داشت. بدبختی از آن زمان شروع شد که من فراموش کرده بودم به او بگویم آن داستان آنقدرها هم حقیقی نیست و من ناراحتی قلبی ندارم! از سیگار کشیدن تا قدم زدن، از کوه رفتن تا شنا کردن، از حرص خوردن تا بیدار ماندن، از اینوری بودن تا آنوری شدن، همه و همه را با چنان دقت و شدتی کنترل می کرد که مبادا من یک زمانی بمیرم و او تنها و بی دوست پسر شود. شرایط و جمع اطرافیان و فضایی که بوجود آمده بود آنقدر روی ناراحتی قلبی ام مانور می داد که نه از ترس آبروریزی جرات این را داشتم اعتراف کنم که آنجای داستان واقعی نبوده و اگر هم درب و داغان باشم، فعلاً قلبم سالم است و نه می توانستم بگویم یکهویی حالم خوب شده و پیشنهاد بانجی جامپینگ بدهم.

دروغ چرا، بعضی مواقع این توجه آنقدری مزه می داد که هوس می کردم خودم را به «ای وای! بیگیر منو» بزنم، دستم را روی قلبم بگذارم و بنشینم روی زمین و ناله سر دهم و کولی بازی در بیاورم (البته بخاطر اینکه چپ دستم گاهی اوقات گند می زدم و دست چپم را می گذاشتم سمت راست سینه ام) حتی از این موقعیتی که به دست آمده بود برای پیچاندن درس پرفایدهء تربیت بدنی هم استفاده کردم و امتحانش را کتبی دادم. خلاصه این قضیه یک طور بامزه ای جوی را بوجود آورده بود که در بیشتر مواقع آزاردهنده و در بعضی حالات لذت بخش بود.

از آن زمان هیچ کسی در زندگی من نمانده و آدمهایی که حالا هستند از آن ماجراها بی خبرند. یک زمان هایی هوس می کنم باز خودم را بزنم به مریضی و توجه دیگران را به هر قیمتی که شده بخرم، اما از آنجایی که یک بار نتیجه اش را دیده ام این فکر در حد همان فکر باقی می ماند. اگر انتظار دارد آخر این نوشته نتیجه گیری داشته باشد این را بپذیرید: سلامتی خوب است!

10 پاسخ به “آخ قلبم، ول کن منو

  1. مجی اکتبر 25, 2011 در 3:02 ق.ظ.

    اون بانجی خیلی چسیبید :دی

  2. مجی اکتبر 25, 2011 در 3:05 ق.ظ.

    آخ آخ آقا یه سوتی در حد لیگ برتر جزیره دادم «-:
    یه چند وقتی بود بعد عوض کردن ویندوز، هر کاری میکردم نمیتونستم برات کامنت بذارم(بعد سوالات :دی) هی گیر میداد میگفت نشانی اینترنتی نامعتبر است، همه ی ایمیلامو امتحان کردم، بازم نشد، امشب متوجه شدم تو قسمت نام، ایمیل رو میزدم، تو قیمت ایمیل نام رو :)))) :دی

  3. Mute Vision اکتبر 25, 2011 در 8:19 ق.ظ.

    داستان اول همیشه بیشترین مایه رو از خود آدم می گیره اونقدر که حتی ممکنه تبدیل به یک اتو بیوگرافی کامل بشه اما همین که شهامت نوشتن رو داشتی جدای از نتیجه کاملا قابل تقدیره .

  4. مونا اکتبر 26, 2011 در 10:19 ق.ظ.

    اممم ، درد می کنه ، قلب سمت راستم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: