سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

قصهء رفیق و خنجر

يكي بود، يكي نبود. زير آسمون سبز، روي دشت سرخابي، لب درياي كبود، سايه اي بود. سايه اي كه سايه نداشت، ستوني كه پايه نداشت. سایهء ما خوشگل بودش، عزیز بود و تو دل بودش. برق می زدش مثل عقیق، اسمش چی بود؟ آهان! «رفیق»

میدونی دارم کیو میگم؟ اون که مثه داداشته، بودن باهاش یه عادته. اونکه از پشت خنجر میزنه، توی بازی جر میزنه، به زندگیت «تِر» میزنه، نشسته همش زر میزنه.  آخ چي بگم در موردش؟ چيزي كه بر نخوره بهش! تو رو چندر غاز میفروشه، صبح تا شب تو رو میدوشه، تا وقتی هم که جون داره، براي زجرت ميكوشه.‌ اون تورو خيلي دوست داره، تا وقتي كه داشته باشي، خدا نياره روزي كه احياناً محتاجش باشي.

يه چيزي همش تو دستشه، بدتر از اون نگاهشه. يه خنجر تيز و باريك، تو يه شب سرد و تاريك، اين دوست ما خوشگل و شيك، با دروني پر از فساد، با ده تا فحش و صد تا داد، زندگیتو میده به باد، تا اينو حك كني تو ياد، اون رفیقی كه دل ميداد، همون كه ميگفت نوكرم، همون كه ميخوند چاكرم، همون كه گفت كوچيكتم، ناف روی شيكمتم، واسه تو يار نميشه، اين چيزا پايدار نميشه. وقتي همين جناب يار، تورو يهو زدت كنار، دشمنياش قطار قطار، ميشن تو قلبت موندگار، وقتي طرف شدش سوار به پشت تو تا داري جون، عزيز خوب و مهربون، قدر تنهایي بدون، قدر تنهايي بدون، قدر تنهايي بدون.

(اردیبهشت 1378)

5 پاسخ به “قصهء رفیق و خنجر

  1. موراشین اکتبر 26, 2011 در 11:02 ب.ظ.

    عالی بود، مرسی

  2. Hadi اکتبر 27, 2011 در 12:16 ق.ظ.

    همیشه نارفیقی هارو خیلی تو جاهای مختلف و فیلما دیدم . واقعن باهاشون یا براشون ناراحت شدم . خیلی تلخه این خنجر ها .
    فقط خیلی خوبه که واسم تا حالا چندان پیش نیومده ، البته شاید سوزن بوده ولی خنجر نه !

  3. مادیان وحشی اکتبر 27, 2011 در 6:41 ق.ظ.

    اگر قرارباشد اینجوری یکی برای آدم باشد، همان تنهایی بهتراست…
    درست مثل زندگی زناشویی . طلاق بد است و دوستی و عشق بین زن و شوهر چیزی معرکه و بی نظیر . اما وقتی چنین عشقی در زندگی وجود ندارد و هر کاری که می کنی به وجود نمی آید، ماندن و باج دادن به طرف از ترس مشکلات اقتصادی یا به تنهایی بزرگ کردن بچه یا جامعه ی بیمار یا هر ترس
    کوفتی دیگری که به ما تزریق کرده اند، خیلی خیلی تلخ تر از طلاق است. خیلی خیلی تلختر از نگاه بعضی ها به زن یا مرد طلاق گرفته….
    و تنهایی خیلی خیلی بهتراست از داشتن چنین یارهایی …

  4. فرزانه ژوئن 22, 2012 در 8:55 ب.ظ.

    همه رفتند كسي با ما نموندش كسي خط دل ما رو نخوندش همه رفتند ولي اين دل ما رو همون كه فكر نميكرديم سوزوندش حرفاش همش حرف از دوستت دارم بود چشاش ميگفت دلش گرفتارم بود …..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: