سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: نوامبر 2011

حَسـRAT

حسرت را باید خورد و این چیزی نیست که نیاز به اثبات داشته باشد. حسرت نه پوشیدنی ست و نه آویختنی، نه می شود قابش کرد و زد به دیوار و نه می توان دستش را گرفت و با آن رفت پیاده روی. حسرت را باید خورد، یعنی حسرت خوردنی ست و البته باید آن را تازه و به تنهایی بلعید. نه می توانی حسرت را توی یخچال نگه داری و نه می شود گذاشتش جلوی مهمان. حسرت را باید تر و تازه و گرم و داغ و البته یواشکی و تنها بخوری. حسرت را باید خورد و این قضیه مثل روز، البته نه امروز، مثل دیروز، روشن است.

حسرتها دو دسته اند:

دستهء اول: حسرتهایی که همینطوری، بی خود و بی جهت، بدون آنکه بدانی دلیلش چیست، می نشینی پای سفره شان و یک دل سیر می خوری. از آن دست حسرتهایی که یاد گرفته ای باید بخوری و اگر نخوری از فلسفهء وجودی ات می رود زیر سئوال. به تو یاد داده اند، و تو یاد گرفته ای، که حسرت چیزهایی را بخوری که اصلا نمی دانی داشتنشان چه مزه ای دارد. فقیری که حسرت بنز پشت چراغ قرمز، فلج مادرزادی که حسرت راه رفتن، بی سوادی که حسرت نویسندگی و زشتی که حسرت زیبایی را می خورد.

دستهء دوم: حسرتهایی که برایشان دلیل داری، چون از گذشته، از خاطرات و از داشته های از دست رفته ات می آیند. یک چیزی داشته ای، پووووف!، یکهو دیگر نداری. می رود، می شکند، غیب می شود، می سوزد، گم می شود، یک کوفتی رخ می دهد و سفرهء حسرت پهن می شود که تو تا خرخره می خوری، حسرت چیزی حتی کمتر از آن که داشته ای و دیگر نداری. بنز سواری که شکسته و حسرت پراید پشت چراغ قرمز، دونده ای که فلج شده و حسرت دو قدم راه، نویسنده ای که کور شده و حسرت یک خط کتاب و زیبایی که سوخته و حسرت آینه را می خورد.

حسرت را باید خورد، اما حسرت چیز خوشمزه ای نیست. نوع اول تلخ و سمی ست و نوع دوم مزهء گه می دهد. تا آنجا که به خاطر دارم نوع اول را هیچوقت نداشته ام. اگر هم بوده ناخنکی زده ام و بی خیالش شده ام. حسرتهای نوع اول آنقدر زیاد و متنوع و پیچیده اند که اگر بخواهم از هر کدام یک گاز بزنم، یا درگیر اضافه وزن خواهم شد و یا سایش دندان ترتیبم را می دهد. بدبختی آنجاست که من لبریز از نوع دومم و آنقدر در خوردنش زیاده روی کرده ام که سر تا پایم را گه گرفته است. من تبدیل به موجودی شده ام که همیشه در حال خوردن نوع دوم است و برایش فرقی نمی کند که نشسته یا خوابیده، پیاده یا سواره، خندان یا گریان، مشغول یا آزاد باشد.

بدین ترتیب من آهسته و آرام از هُپلِس و دِسپرِت و اِگزاستد فاصله می گیرم و به فول آو شِت نزدیک می شوم.

تیغ را بخاطر بسپار، ریش ریختنی ست

مدتی ست ریش هایم را نتراشیده ام. دیگران می پرسند چرا ریش گذاشته ای؟، اما تا آنجا که می دانم من هیچ کاری با آن نداشته ام، نه گذاشته ام و نه برداشته ام. خودش در آمده و اینقدری شده و هیچ اجازه ای هم از من نگرفته است. حالا کمی زمخت و زبر و خشن شده. قیافه ام شبیه آدم های محکم و مطمئنی درآمده که می دانند چه از دنیا و زندگی می خواهند. البته ریش هیچ ارتباط مستقیمی با استحکام و اطمینان ندارد، اما نتیجه اش روی صورتم و ترکیبش با چشم و چال و ابرو و دماغ و اخم روی پیشانی ام چیزی شده شبیه جدیت و عزت نفس. می روم جلوی آینهء مستراح، به اویی که در آینه است لبخند می زنم، مثل سگ نگاهم می کند، مجذوب اقتدارش می شوم و سرم را می اندازم پایین و می آیم بیرون، اما اقتدار را توی مستراح جا می گذارم.

ریشم به اندازه ای شده که گنجشک می تواند لای آن تخم بگذارد. البته این قضیه به هیچ وجه عمومیت ندارد و اگر ریشم به سر زانوهایم هم برسد اجازه نمی دهم هر کسی که راه رسید بیاید و تخمش را لای آن بگذارد! یک بار درخواستی داشتم از جانب یک شغال که می خواست لای ریشم لانه بسازد، اما بعد از آنکه آمد و چرخید و تمام زوایا را بررسی کرد، چند ایراد مسخره گرفت و رفت. گفت ریشت آفتاب گیر نیست، زمستانها سوز می آید، انباری اش کوچک است ،جای پارک ندارد و وسطش یک دهان سبز شده که لابد می خواهد شب تا صبح زیر لب زر مفت بزند و خوابش را پریشان کند. برود به جهنم! من همان تخم گنجشک، من حتی تخم سگ را به لانهء شغال ترجیح می دهم.

حالا که فعلا ریشم در آمده و من هم کاری با آن ندارم. نه از کولر و یخچال با نرخ تعاونی خبری ست و نه کسی قرار است به من وام بدهد. فعلا خودم را پنهان کرده ام پشت تپه ای مو تا شاید یک روزی غافلگیر، یک روزی پیدا شوم.

آخرین باری که زیر بارون قدم زدی کی بود؟

–  آخرین باری که زیر بارون قدم زدی کی بود؟
+  دو سال پیش.
–  یعنی چی؟! مگه میشه؟! این چند روز این همه بارون اومد، چیکار میکردی پس؟
+  دوساله زیر بارون قدم نمیزنم، فقط خیس میشم…

شــــــیـردل

جریاناتی پیش آمد و دلایلی تراشیده شد که نتیجه اش حملهء آمریکا به عراق بود. جنگی که رخ داد، شرایطی که حاکم شد، هر نفرین و کوفت و لعنتی که بود، تبدیل شد به فاجعه بار ترین جنگ تاریخ معاصر.

صالح خلف، کودک 9 سالهء عراقی، احتمالاً در روزی که زندگی اش را دگرگون کرد، مشغول بازی بود. و یا شاید در حال برگشتن از مدرسه، البته اگر مدرسه ای باقی مانده بود. شاید هم مادرش او را یک لحظه برای خرید به مغازهء سر خیابان فرستاده بود، البته اگر مغازه ای، خیابانی و یا حتی مادری وجود داشت.  صالح اسیر یک انفجار شد. نوع انفجار چه اهمیتی دارد؟ انتحاری/عراقی یا موشکی/آمریکایی . چیزی که مهم است، صالح، کودک 9 ساله، همانجایی بود که بمب منفجر شد.

صالح را می برند آمریکا، کالیفرنیا، اوکلند و نزدیک به 20 عمل جراحی روی او انجام می دهند تا زنده بماند. نمی دانم عراق چگونه کشوری و عراقی چگونه آدمی ست که کودک زخمی اش را باید 12 هزار کیلومتر ببرند آنطرف تر تا زنده بماند. حتی نمی دانم که آمریکا چگونه کشوری و آمریکایی چگونه آدمی ست که اول حمله می کند تا بکشد و بعد برای زنده نگه داشتن اینقدر به خودش سختی می دهد. اصلاً هم دلم نمی خواد اینها را تبلیغات سیاسی بدانم که بنظرم آنقدر هم که پذیرفته ایم هنوز انسانیت به طور کامل نمرده است. صالح چندین و چند بار با مرگ دست و پنجه نرم می کند، البته، دیگر نه دستی برایش باقی مانده و نه پنجه ای. صالح خلف، بخاطر تمام سختی و عذابی که می کشد، لقب «شیردل» را می گیرد.

دین فیتزماریس، فوتوژورنالیستی که عکسهای صالح را در مجموعه ای با عنوان «عمل جراحی شیردل» ثبت کرده بود، برندهء جایزهء پولیتزر شد و مجموعهء تکان دهنده اش به همراه مقاله ای 5 قسمتی از مردیث می در روزنامهء مشهور سان فرانسیسکو کرانیکلز چاپ گردید.

جایی همین نزدیکی: پیاده رو

وقتی هر روز پیاده یک مسیر مشخص را در زمان مشخصی طی می کنی، بعد از چند روز چهرهء آدمهایی که هر روز پیاده همان مسیر مشخص را در همان زمان مشخص طی می کنند برایت آشنا می شود. آن دختری که همیشه با دست راستش موبایل را به گوشش چسبانده و با دست چپش صحبتهایش را بازی می کند، آن مرد چاقی که همیشه – در سرما و گرما – کلاه بافتنی به سر دارد و یک کیسهء مشکی رنگ که احتمالاً ظرف غذا در آن است را در کنار خودش تاب می دهد، آن خانمی که همیشه عجله دارد، آن آقایی که کراوات می زند، آن خانمی که مقنعه اش کج است، آن آقایی که جلوی مغازه اش سیگار می کشد.

آدمهای تکراری نشانه های هر روز من اند. اگر روزی نباشند، دلواپس و نگرانشان می شوم. در میان آنها مردی ست با قد بلند و ته ریشی کثیف. فرق موهایش را از کنار گوشش باز می کند، پیراهن کهنه و کثیفی به تن دارد و آستین و پاچهء کت و شلوار سرمه ای اش چند سانتی از حد نرمال کوتاه تر است. همیشه در صورتش اخم دارد و موقع راه رفتن به زمین خیره می شود. کیف مشکی رنگش را در دست راستش می گیرد و با وجود آنکه بند آن  تقریباً روی زمین کشیده می شود، به آن هیچ توجهی نمی کند. قیافه اش شبیه تروریست هایی ست که در سریال 24 نشان می دادند. شبیه آدمهایی که اگر از کنارشان با لبخند بگذری، شاید مجبور باشی شب را در یک جای غریبه سر کنی. شبیه آنهایی که خنده، شادی، زیبایی، روشنی و عشق برایشان مصداق گناه است. او هر روز با همین اخم، با همین ریخت، در همین ساعت، در همین مسیر، از روبروی من می آید و از کنارم می گذرد.

امروز دوباره او را دیدم. ریشهایش را مرتب و کوتاه کرده بود، سرخوشانه دست چپش را تاب می داد و بلند بلند می خندید… در دست راستش، بجای آن کیف مشکی رنگ، دست دختری بود که در کنارش راه می رفت و با آب و تاب و خنده ماجرایی را برایش تعریف می کرد.

آدمها از آن چیزی که به نظر می رسند بی ربط ترند

گشنه بود، یا من اینطور باور کرده بودم. نشاندمش روی صندلی، پشت میز، کنار خودم. لقمه ای از غذایم را تعارفش کردم… بشقابم را دزدید و پا به فرار گذاشت.

از آن نظر

–  من همه چی دارم…  به جز یقین.
+ ولی من هیچی ندارم…  به جز شک.

لطفاً سرم بیا

یک دوستی داریم که به شکل نژادپرستانه و متعصبانه ای از یهودی ها بدش می آمد. بنظرش آنها موجوداتی ازخودراضی، بی وجدان، موذی و مزاحم بودند که تنها کارشان ضربه زدن به دیگران و صد البته مظلوم نمایی بود. او فکر می کرد که اگر فعالیتهای هیتلر چند سال بیشتر ادامه می یافت خیلی از مشکلاتی که این روزها کرهء زمین را با مسئله مواجه کرده، هیچوقت رخ نمی داد. او حالا چند سالی ست که در کانادا زندگی می کند و با دو جوان یهودی هم خانه است. از آن یهودی های متعصب که دعا می خوانند و کارهای یهودی گونه انجام می دهند. این دو یهودی یک دوست یهودی دیگر دارند که دختر زیبایی ست و حالا چند ماهی ست که دوست دختر دوست عزیز ما شده است. کسی از آینده خبر ندارد. او آن چیزی را که فکر می کرد از آن بدش می آید، سرش آمد.

دوست دیگری داریم که از پسرهای قد کوتاه، آنهایی که زیر 185 بودند، بیزار بود. آنها را موجودات تکامل نیافته ای می دانست که جسمشان فقط در حد روحشان رشد کرده و در نتیجه نه آدمهای قابل اعتمادی هستند و نه قابل معاشرت. او حالا دوست پسری دارد که عاشقش است و البته وقتی در مهمانی حاضر می شوند، با احتساب کفش پاشنه بلند، دوست ما حداقل 5 سانت از او بلندتر است. کسی از آینده خبر ندارد. او آن چیزی را که فکر می کرد از آن بدش می آید، سرش آمد.

 یک فامیلی داریم که در حد جنون نسبت به غذایی که می خورد حساس بود. کیفیت غذا با ویتامین و کالری اش سنجیده می شد و اصولاً در رژیم غذایی اش اثری از خیلی از آن اسمهایی که بنده و شما برایش غش می کنیم نبود. ایشان با دختری ازدواج کرد که عاشق غذای رستوران است و اگر خودش چیزی می پخت یک وجب روغن از ملزوماتش به حساب می آمد. حالا اگر او را ببینید هیکلش دو برابر، نه!، سه برابر زمانی ست که مجرد زندگی می کرد. کسی از آینده خبر ندارد. کسی از آینده خبر ندارد. او آن چیزی را که فکر می کرد از آن بدش می آید، سرش آمد.

یک دوست دیگری داریم که موسیقی سنتی خوراک شبانه روزی اش بود. تار می زد، آنقدر زیبا و سوزناک که میز و صندلی به گریه می افتادند، چه برسد به آدمیزاد. او حالا دوست دختری دارد که به نظرش موسیقی سنتی برای آدمهای لب گور، امل، عقب افتاده، بی کلاس و تعطیل است و البته با آهنگهای خالتور سماء می کند و با موسیقی دامبولی به خلسه می رود. دوست ما چند ماهی مقاومت کرد، اما حالا مدتهاست که کسی صدای تارش را نشنیده و بجایش در مهمانی ها گیتار به دست می گیرد و به شکل هنرمندانه ای «خوشگلا باید برقصن» می زند. کسی از آینده خبر ندارد. او آن چیزی را که فکر می کرد از آن بدش می آید، سرش آمد.

خواستم همینجا به صورت رسمی اعلام کنم که من از دخترهای باریک و مو مشکی که لباسهای رنگی می پوشند، موزیک راک گوش می کنند، فیلم ترسناک می بینند و اهل کافه و رستوران هستند به شدت بدم می آید!!

نه! تا حالا شده؟؟

–  الان بهتری؟
+  بهترم؟ تو اصن حال منو می فهمی؟ تا حالا شده چند ساعت بشینی یه گوشه و خیره بشی به یه نقطه و سیگار بکشی و گریه کنی؟ تا حالا شده اونقدر ذهنت درگیر باشه که مکان و زمان رو گم کنی و تا مدتها نتونی خودت رو پیدا کنی؟ هان؟ تا حالا شده؟
–  آره خب، شده.
+  جدی؟؟!؟! شده؟!!؟
–  آره به خدا! تعریف کرده بودم برات که!
+  جان من؟!؟ یادم نمیاد! چی تعریف کرده بودی؟!؟
–  همین دیگه! همین که یه گوشه و خیره و سیگار و گریه و گم بشی و از همین چیزا.
+  من هی میگم اینا رو یه جا شنیدما! فکر می کردم شاید خودم تو یه بلاگ خوندم!
–  نه بابا، خودم برات گفته بودم.
+  حالا الان بهتری؟
–  بهترم؟ تو اصن حال منو میفهمی؟ تا حالا شده چند ساعت بشینی یه گوشه و…؟!

قُل من گم شده

ما ابتدا دو قلو بودیم. آن یکی را جدا کردند و بردند جایی که حالا معلوم نیست کجاست. آن یکی حالا خوشبخت و خوشحال است. آن یکی به هر چیزی که می خواست رسید، به عشق، به افتخار، به شهرت، به موفقیت. آن یکی منم و این یکی که اینجاست و مدام برایتان زر مفت می زند، مدتهاست که گم شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: