سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

آدمها از آن چیزی که به نظر می رسند بی ربط ترند

گشنه بود، یا من اینطور باور کرده بودم. نشاندمش روی صندلی، پشت میز، کنار خودم. لقمه ای از غذایم را تعارفش کردم… بشقابم را دزدید و پا به فرار گذاشت.

6 پاسخ به “آدمها از آن چیزی که به نظر می رسند بی ربط ترند

  1. navat نوامبر 17, 2011 در 10:46 ب.ظ.

    سلام برادر: ) نگران بشقابت که نیستی؟!
    همه ی نگرانی من اینجا اینه که کسی نیست بشقاب شکسته و لب پر ما رو ببره: ( خوش به حالت!
    یه مدل دیگه: | گاهی وقت ها هم آدم ها ساده تر از اونی هستن که احتیاج به قلم فرسایی در موردشون باشه! چند نفر تا حالا به نظرت نشونده بودتش پشت میز، کنار خودش؟! چند نفر لقمه ای از غذاش رو باهاش شریک شده بوده؟!
    گاهی وقتا که به جای خالی بعضی چیزها که بعضی ها از زندگیم بردن نگاه می کنم با خودم فکر می کنم چه قدر خالی زندگیشون خالی بوده که بلند کردن خرت و پرت های من راضی بودن! به جای خالی کسی تو زندگی اون دوست بشقاب بلند کنت فکر کن که هیچ وقت نبوده تا دعوتش کنه با هم پشت یه میز بشینن و از یه بشقاب غذا بخورن: (
    موعظه ام برای تخفیف درد هجر بشقابت کافی بود:دی (میگم بشقابت چون باور ندارم اعتمادت یا باورت به کمک به دیگران و باقی احساس های خوبت با این اتفاق دست خورده باشه: ) مطمئنم همه ی اونا سرجاشونن!)

    • سراب ساز سودا ستیز نوامبر 18, 2011 در 3:00 ق.ظ.

      اتفاقی که افتاده این نیست که من بی غذا و بی بشقاب موندم. اتفاقی که افتاده اینه که من اهل تنها خوردن نیستم. دلم میخواد کسی کنارم بشینه و غذامون رو با هم شریک بشیم. من یه بشقاب دیگه، با یه مشت غذای دیگه، تهیه کردم و مدتهاست که نشستم برای حضور یه همراه. حالا غذا سرد شده، از دهن افتاده، منم گشنه با کلی غذای توی بشقاب مونده، منتظر یه همراه هستم. منتها این بار، بشقاب رو با زنجیر بستم به خودم! بخواد بشقاب رو ببره، مجبوره من رو هم ببره!

  2. پروانه کوچولو نوامبر 18, 2011 در 8:25 ق.ظ.

    نمی دونم منظورت از بشقاب همون چیزیه که من برداشت کردم یا نه؟

    ولی اگه اون چیزیه که من برداشت کردم ، خیلی توصیف قشنگی و به جا و زیرکانه ای بود. :دی
    آفرین

  3. سپیده نوامبر 18, 2011 در 5:02 ب.ظ.

    گشنه بودم. به سختی روی صندلی، پشت میز، کنارش نشستم. اما غذا را که تعارف کرد وحشت کردم. از خیر غذا که نمیشد گذشت، پس از با هم بودن گذشتم و با غذا فرار کردم…
    آخر سال هاست به تنها خوری عادت کرده ام!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: